{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ص۵۹

ص۵۹
تاقت نداشتم دانشگاه بدون پریسا برایم حکم سلول انفرادی داشت با شکنجه های دردناک ... مگر میتوانستم به ادامه تحصیل فکر کنم تمام وجودم به پریسا وابسته بود  وقتی پریسا نبود دیگر هویت مستقل نداشتم حالم از خودم به هم می خورد از کلاس گیتار و رقص و کار و درس متنفر شدم
جنونی به سرم زد  تصمیم گرفتم مستقیم به شهرمان بروم
به کذشته دردناک خودم . این بهترین راه برای من بود  . بدون پریسا برای خودم آینده ای نمیدیدم ...شنیده ای که میگویند موقع جدایی میزان وابستگی را درک خواهی کرد ؟ خودم را یک جنازه دیدم . سیگار میکشیدم و اواز میخواندم فصل مردن واسه من کی می رسه فصل پرواز من ازین قفسه ...
اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد.... و.... من تهران را با پریسا می شناختم و دیگر پریسایی نبود ... ارزوی مرگ میکردم ...انقدر فشار بر روی قفسه سینه ام بود که دست چپم تیر کشید تنم به عرق نشست باید گریه میکردم . وگرنه  سکته قلبی حتمی بود . همیشه ارزو داشتم اگر مرگی هست سرم روی پاهای پریسا باشد  ولی حالا ...

بلند بلند گریه کردم بی خیال از نگاه مردم  ....
فقط گریه میکردم ارام شدم نصمیم خودم را گرفتم  و گفتم مستقیم خانه می روم و لوازمم را حامد برایم می آورد ...

کنار خیابان ایستادم  منتظر تاکسی خالی ..گفتم .دربست  ترمینال  در را باز کردم  صندلی جلو نشستم که با صدای راننده به خودم آمدم ....

((خانم دربست گرفتن ....))

صدای پریسا بود که گفت  دربست اکباتان  تمام  دردم ارام شد بدنم یخ کرد  به عقب نگاه کردم  صدای پر انرژی پریسا
اب حیات وجودم بود  گفت
((این اقا قسم خورده رو حرف من حرف نزنه دربست اکباتان ))
بعد به من گفت ((سیاوش قول ندادی همیشه شونه به شونه هم باشیم ؟ چرا تنها رفتی ؟ چرا تنها حلو نشستی ؟ ))

رفتم صندلی عقب ... دست پریسا را گرفتم  می بوسیدم و از ذوق گریه میکردم .
من پیش پریسا هیچ غروری ندااشتم
دیدگاه ها (۰)

ان لبخند پریسا که نبض حیات من بود محو شد چشمانش نمیخندید جدی...

بعد از دوروز پرستاری از پدر راهی دانشگاه شدم  وقتی رسیدم دان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط