{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🌸 رمان ساکورا اسکول

🌸 رمان ساکورا اسکول

👻 پیام ساعت ۳:۳۳

قسمت سوم

ساکورا با وحشت چند قدم عقب رفت.

سایه‌ای که روی لبه پشت‌بام ایستاده بود، ناگهان ناپدید شد.

همان لحظه، رِی از پشت درِ پشت‌بام دوید و دست ساکورا را گرفت.

رِی: «باید همین الان از اینجا بریم!»

آن دو با عجله از پله‌ها پایین رفتند، اما صدای قدم‌های نفر سومی پشت سرشان می‌آمد...

وقتی به طبقه اول رسیدند، صدا ناگهان قطع شد.

ساکورا نفس‌نفس‌زنان پرسید:

«اون... اون کی بود؟»

رِی چند لحظه سکوت کرد و گفت:

«اسمش هاروه... سال‌ها پیش دانش‌آموز همین مدرسه بود. از اون شب، هر کس پیام‌های ساعت ۳:۳۳ رو جواب بده، اون دنبالش میاد.»

ساکورا با صدای لرزان گفت:

«پس چرا من؟»

رِی به گردنبندی که ساکورا همیشه به گردن داشت نگاه کرد.

«چون این گردنبند قبلاً مال هاروه بوده...»

ساکورا شوکه شد.

او یادش آمد که چند هفته پیش این گردنبند را از یک مغازه عتیقه‌فروشی خریده بود.

در همان لحظه، گوشی دوباره لرزید.

ساعت...

۳:۳۳

روی صفحه فقط یک جمله دیده می‌شد:

«دیگه برای فرار دیر شده... امشب میام دنبالت.»

ساکورا سرش را بالا آورد...

و پشت پنجره کلاس، همان سایه را دید که بی‌حرکت ایستاده بود و مستقیم به او خیره شده بود...

پایان قسمت سوم
[ادامه دارد...]
شرایط پارت بعد:
۱۰ لایک
۵ بازنشر
دیدگاه ها (۳)

🌸 رمان ساکورا اسکول👻 پیام ساعت ۳:۳۳قسمت دومساکورا با ترس به ...

🌸 رمان ساکورا اسکول | «پیام ساعت ۳:۳۳» 👻❤️قسمت اولساعت ۳:۳۳ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط