{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

از سکوتی مانده در منشور یک فریاد ، می ترسم

از سکوتی مانده در منشور یک فریاد ، می ترسم
طالعم خاموش و از رنگ و لعاب شاد ، می ترسم
خانه ام در بیستونِ شهرِ شیرین است و هر لحظه 
از صدای تیشه ی بی وقفه ی فرهاد ، می ترسم 
حجم سنگینی به روی سینه ام بی پرده می تازد
وسعتم گم می شود ، در بُهتِ این ابعاد ، می ترسم 
  
حس بدخیمی از آشوبی سراسر گنگ و نا مفهوم
خنجری بر سینه ام کوبیده ، از بیداد ، می ترسم
خاطرم آشفته و حالم پریشان ، روزگارم تلخ
از نگاه نا نجیبِ تک تکِ افراد ، می ترسم
آهوی طبعم رمیده ، در میان گله ی گرگان
از کمین گاه و شکار و دام و هر صیاد ، می ترسم
آب و آتش ، تلخ و شیرین ،گاه بودن یا نبودن
از هجوم سیل مجهولات ، یا اضداد ، می ترسم
شد به نامم این وجود سخت ، در جسمی چکیده
با نگاهی منزجر ، بر ثبت این اسناد ، می ترسم
چرخش ماه و زمین و مهر، عمری را به سر برده
از هزار و سیصد و … این بازی اعداد ، میترسم
دیدگاه ها (۳)

امــــروز را برای بیـــــان احساس به عزیزانت غنیمت شمار شای...

با یاد ایزد آب و آیینهزندگی کن...که زندگی چیزی جز دیروز, امر...

الهی نازلی یاریم هاردا قالدیگئدنده چالدی کونلوم یاردا قالدید...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ²⁷.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 2جونگکوک با لبخند کم‌رنگی سرش رو...

درخواستی_تکپارتی از تهیونگ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط