.𝓟𝓪𝓻𝓽 ²⁷.
.𝓟𝓪𝓻𝓽 ²⁷.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 2
جونگکوک با لبخند کمرنگی سرش رو تکون داد و دست آزادش رو از جلو دور شونههای لوسیا حلقه کرد؛ طوری که پشتش بیشتر به سینهاش فشرده شد. دست تتودارش هنوز روی موهای دختر ثابت مونده بود و هر از گاهی نوازشوار پایین میاومد.
نگاهش رو به شیشهی مشروبی که بیصدا روی جزیره بود دوخت و گفت:
_ ستارههای کوچیک، که منو یاد چشمات مینداخت. همون برقِ شیرین و معصومی که هر بار منو نگاه میکردی، توی چشات پدیدار میشد.
نمیدونم چند تا دفتر تموم کردم و باز جایگزینشون کردم. تمام صفحهها پر میشدن از ستارههای کوچیک و کجوکولهای که سطر به سطر دفتر رو پر میکردن، و من هر بار تلاش میکردم موقع کشیدنشون، قطرههای تلخ و مزاحم روی صفحه نچکن، تا مبادا خیس بشن.
لوسیا تکتک کلماتش رو توی دلش هضم میکرد. اینکه چقدر دلتنگش میشد رو حتی حرفهاش هم نمیتونست توصیف کنه، اما بهخوبی حسش رو از پشت کلماتش لمس میکرد.
قطرهی اشکش ناخواسته روی بازوی جونگکوک چکید و پسر فوراً متوجهش شد.
نفس عمیقی کشید و با باز کردن حلقهی دستش، آروم از لوسیا فاصله گرفت. با کشیدن صندلیش به عقب، از جاش بلند شد و صاف ایستاد.
لوسیا سریع و با تعجب برگشت سمتش و نگاهش کرد. چتریهای شلختهی پسر کمی روی چشماش افتاده بود، اما گرمایی که پشت موهاش و داخل نگاهش بود، کاملاً حس میشد.
لبخند کمرنگی زد و با باز کردن دستهاش، به دختر فهموند که بره بغلش.
لوسیا لب پایینش رو داخل دهنش کشید و مک کوچیکی زد و بعد ولش کرد آروم از جاش بلند شد.
با قدم های کوچیک و پر از تردد های حسی، سمتش رفت و بدون نگاه مستقیمی سریع دستاش رو باز کرد و دور کمر جونگکوک پیچید و از شکمش بغل کرد. و سرش رو محکم روی سینهی سبتبر جونگکوک تکیه داد و نفس پر صدایی بیرون داد.
این که خواب نبود.
بود؟
جونگکوک متقابل دستاش رو دور شونه های لوسیا حلقه کرد و محکم به خودش فشرد.
حس آرامش بخش و گرمایی که از وجود هم حس میکردن قابل توصیف نبود.
ادامه دارد...
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 2
جونگکوک با لبخند کمرنگی سرش رو تکون داد و دست آزادش رو از جلو دور شونههای لوسیا حلقه کرد؛ طوری که پشتش بیشتر به سینهاش فشرده شد. دست تتودارش هنوز روی موهای دختر ثابت مونده بود و هر از گاهی نوازشوار پایین میاومد.
نگاهش رو به شیشهی مشروبی که بیصدا روی جزیره بود دوخت و گفت:
_ ستارههای کوچیک، که منو یاد چشمات مینداخت. همون برقِ شیرین و معصومی که هر بار منو نگاه میکردی، توی چشات پدیدار میشد.
نمیدونم چند تا دفتر تموم کردم و باز جایگزینشون کردم. تمام صفحهها پر میشدن از ستارههای کوچیک و کجوکولهای که سطر به سطر دفتر رو پر میکردن، و من هر بار تلاش میکردم موقع کشیدنشون، قطرههای تلخ و مزاحم روی صفحه نچکن، تا مبادا خیس بشن.
لوسیا تکتک کلماتش رو توی دلش هضم میکرد. اینکه چقدر دلتنگش میشد رو حتی حرفهاش هم نمیتونست توصیف کنه، اما بهخوبی حسش رو از پشت کلماتش لمس میکرد.
قطرهی اشکش ناخواسته روی بازوی جونگکوک چکید و پسر فوراً متوجهش شد.
نفس عمیقی کشید و با باز کردن حلقهی دستش، آروم از لوسیا فاصله گرفت. با کشیدن صندلیش به عقب، از جاش بلند شد و صاف ایستاد.
لوسیا سریع و با تعجب برگشت سمتش و نگاهش کرد. چتریهای شلختهی پسر کمی روی چشماش افتاده بود، اما گرمایی که پشت موهاش و داخل نگاهش بود، کاملاً حس میشد.
لبخند کمرنگی زد و با باز کردن دستهاش، به دختر فهموند که بره بغلش.
لوسیا لب پایینش رو داخل دهنش کشید و مک کوچیکی زد و بعد ولش کرد آروم از جاش بلند شد.
با قدم های کوچیک و پر از تردد های حسی، سمتش رفت و بدون نگاه مستقیمی سریع دستاش رو باز کرد و دور کمر جونگکوک پیچید و از شکمش بغل کرد. و سرش رو محکم روی سینهی سبتبر جونگکوک تکیه داد و نفس پر صدایی بیرون داد.
این که خواب نبود.
بود؟
جونگکوک متقابل دستاش رو دور شونه های لوسیا حلقه کرد و محکم به خودش فشرد.
حس آرامش بخش و گرمایی که از وجود هم حس میکردن قابل توصیف نبود.
ادامه دارد...
- ۱۵.۷k
- ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط