{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یه شب سه نفر برای خغوش گذرونی میرن بیرون .... و حسابی مش

یه شب سه نفر برای خغوش گذرونی میرن بیرون .... و حسابی مشروب میخورن و مست میکنن ... فرداش وقتی بیدار میشن توی زندان بودن ...
در حالی که هیچی یادشون نمیومده اینو میفهمن که به اعدام روی صندلی الکتریکی محکوم شدن ....
نوبتِ نفر اول میشه که بشینه روی صندلی. وقتی میشینه میگه : من توی دانشگاه , رشته خداشناسی خوندم و به قدرت بی پایان خدا اعتقاد دارم .... میدونم که خدا نمیذاره آدم بیگناه مجازات بشه ....
کلید برق رو میزنن ... ولی هیچ اتفاقی نمیفته ....
به بی گناهیش ایمان میارن و آزادش میکنن ...
نفر دوم میشینه روی صندلی و میگه : من توی دانشگاه حقوق خوندم ....
به عدالت ایمان دارم و میدونم واسه آدم بی گناه اتفاقی نمیفته ...
کلید برق رو میزنن و هیچ اتفاقی نمیفته ...
به بی گناهی اون هم اعتقاد میارن و آزادش میکنن ....
نفر سوم میاد روی صندلی و میگه : من توی دانشگاه , رشته برق درس خوندم و به شما میگم که وقتی این دو تا کابل به هم وصل نباشن هیچ برقی وصل نمیشه به صندلی .....
دیدگاه ها (۶)

حتما بخونید... انعکاس پدر و پسری داشتند در کوه قدم ...

سبقت از سايه ها به بيشتر دويدن نيستبه سوي نور که باشي سايه ه...

آن کس که غلام همت خویش است ،حلقه غلامی هیچ امپراطوری را در گ...

لطفا بخونید لطفا خیلی جالبه حقیقته باور کنید... ...

اصلا نیمفهمم چرا

سناریو درخواستی از شما بلوبریا عزیزم

I fell for my doctor-part 3

نیری سو به بهانه بردن گربه به دامپزشکی رفتن خونه ساکورا نا و...

#مافیای_من پارت دوازدهم ویو ا/ت: حالا باید چیکار کنم بزارم ب...

سناریو تهیونگ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط