{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

I love you...

I love you...
but I don't know...
How can I say this...
to you.(Ch.2)

Part:28(116)
(ویو:جونگکوک)
داشتم خواب می‌دیدم که،دیدم داخل یه دشت پر از گل های رز قرمز،غمگین درحال چیدن چند تا شاخه گل بودم.

با هر چیدن شاخه گل،قطره های اشک از چشمام،می‌ریخت پایین...

فکر کنم توی دشت مورد علاقه ی یاقوت بودم،و داشتم اون گل هارو برای سنگ مزارش می‌چیدم...

پنج دقیقه‌ای گذشت،که حلقه شدن دوتا دست رو،دور شونه هام احساس کردم...

و یه چونه ی ظریف و آشنا،روی شونه‌م فرود اومد...

دستام متوقف شدن...

موهای بلندی از روی کمر فرد پشت سری،سر خورد و اومد کنار شونه‌م...

اون موها...

اون موها متعلق به یاقوت بود...

+:کوکی؟چرا ناراحتی عزیزم؟

چی؟

اون صدا...

اون صدایی که چند وقت نشنیده بودم...

الان دقیق کنار گوشم زمزمه شده بود...

_:جان کوکی؟جانم یاقوتم؟(کمی بغضی)

بلند شدم،اون واقعا جلوم ایستاده بود...

با اون کت دامن سفید و زرد،و ساده ی زیباش...

با اون کلاه کرمی رنگش،که پهناش باعث می‌شد جلوگیر از آفتاب سوختگی صورت زیبا و خوش تراشش بشه...

_:یاقوت؟

+:جانم☺️؟

ای من به فدای اون جان گفتناش بشم...

کاشکی دوباره تو دنیای واقعی،نه خواب و خیال اینارو بشنوم...

_:چرا ترکم کردی؟

من این سوال رو ازش پرسیدم...

اما اون نه ناراحت شد،نه مردد شد...

برعکس لبخندی به شیرینی قند زد...

نگاهم کمی کنجکاو و سوالی شد.

دستاش رو دور گردنم حلقه کرد...

+:منکه ترکت نکردم عزیزم☺️

خشکم زد...

_:یعنی چی یاقوت؟

+:بعدا دلیلش رو میفهمی کوکی☺️

و بعد از زدن بوسه ای روی گونم،شروع کرد به ترک کردنم...

اون هم بدون حرف اضافه‌ای.

ولی یه مشکل وجود داشت...

نمی‌تونستم برم سمتش...

یعنی نمی‌تونستم پتهمو به حرکت در بیارم...

_:یاقوت وایسا!(کمی داد)

ولی اون همینطوری،به راهش ادامه می‌داد...

و موهای زیباش که عطرش مست کننده بود،با باد ملایم به رقص در اومده بود...

هرچی که غر زدم،هرچی که سعی کردم دوباره راه برم،یا با هر دادی که میزدم،فایده‌ای نداشت که نداشت...

و یاقوت دورتر می‌شد...

با اینکه یاقوت از دشت رفته بود،نمی‌خواستم از اون خواب و خیال در بیام...

و می‌خواستم همون‌طور تو خواب،به جمله ی اینکه من ترکت نکردم،بارها و بارها فکر کنم...

و با صدای تهیونگ از خواب بیدار شدم...

🐻:جونگکوک پاشو...
امروز با مدیر جدید شرکت مین،جلسه داریم...(خواب آلود)

و همراه با آخ و اوخ که از گرفتی ناحیه ی گردنش می‌نشست رو صندلی.

و من هم با گرفتگی کمر به سختی بلند شدم...

_:آخ کمرم...

و شروع کرد،به ریز خندیدن...

اهمیت غلیظ بین ابرو هام نشست...

_:هی چته؟

خندشو سعی کرد که قورت بده...

ولی با صدای دادی که از عمارت اومد،هر دوتامون ساکت،و هوشیار شدیم...

سریع اون نقاب سرد،و سخت و سفت رو صورتمون نقش بست...

با بدن های گرفته،از ماشین پیاده شدیم و پا تند کردیم،به سمت در عمارت...

وقتی که در رو باز کردیم...

تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.

#بی‌تی‌اس#جونگکوک#آرمی#فیک#فن‌فیکشن#نامجون#جین#شوگا#جیهوپ#جیمین#تهیونگ#سناریوبی‌تی‌اس#رمان#مافیا
دیدگاه ها (۴)

I Love you...but I don't know...How can I say this...to you....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط