سلام قشنگا بقیه رمان رو نوشتم فصل دوم سکوت پیش از طوفان🍓✨
سلام قشنگا بقیه رمان رو نوشتم فصل دوم سکوت پیش از طوفان🍓✨
فالوم کن برای رمان های بعدی 🍭✨
**فصل دوم: سکوت پیش از طوفان**
تاریکی سالن تمرین، حالا دیگر فقط نبودِ نور نبود؛ انگار تاریکی داشت وزن پیدا میکرد و روی سینههای آنها سنگینی میکرد. لیسا گوشیاش را در دست داشت، اما نور کوچک صفحه نمایش در میان این سیاهی، مثل یک چراغ قوه کوچک به نظر میرسید.
«بچهها... کسی چراغها را روشن کند؟» صدای لیسا کمی لرزیده بود. او همیشه سعی میکرد با شوخی از استرسش کم کند، اما این بار، لحنش جدی بود.
جنی بلافاصله به سمت دیوار نزدیک شد و با دستهایش مسیر را پیدا کرد. «آرام باش لیسا. احتمالاً فقط یک قطع برق ساده است. سیستم مرکزی سالن گاهی مشکل پیدا میکند.» اما با وجود این حرف، جنی هم نمیتوانست چشم از تاریکی بردارد. او حس میکرد آن صدای قدمها، دقیقاً در همان ریتم تکراری است که در تمرینات رقص شنیده میشد؛ اما این بار، ریتم قدمها با موسیقی همخوانی نداشت.
رزی گیتارش را محکمتر در بغل گرفت. «صدای قدمها... داشت به سمت درِ اصلی میآمد. درست از همانجا که من ایستادهام.»
جیسو که همیشه سعی میکرد نقش پناهگاه امن گروه را ایفا کند، با صدای آرام اما قاطع گفت: «بیایید تکتک با هم باشیم. از هم دور نشوید.»
در همین لحظه، صدای برخورد فلزیِ شدیدی از راهرو شنیده شد؛ انگار چیزی سنگین روی زمین کشیده شده است. ناگهان، نور ضعیف و لرزانِ یک چراغقوه از شکاف درِ نیمهباز سالن به داخل پرید. شعاع نور، گرد و غباری را نشان داد که در هوا معلق بودند.
اما کسی در درگاه در نبود. فقط یک شیء کوچک، در مرکز سالن، درست زیر نور چراغقوه، میدرخشید.
جنی با احتیاط جلو رفت. «آن چیست؟»
وقتی نزدیکتر شدند، متوجه شدند آن شیء، یک قلادهی ابریشمی صورتیرنگ است که با یک نشان کوچک به شکل الماس سیاه تزیین شده بود. قلادهای که دقیقاً شبیه به یکی از جواهرات نمادین در آخرین کنسرت جهانی آنها بود، اما اینجا، در نیمهشب و در میان تاریکی مطلق، چیزی در مورد آن بسیار اشتباه بود.
ناگهان، گوشی لیسا با صدای بلند زنگ خورد. لرزش گوشی در سکوت اتاق مثل انفجار بود. لیسا با دستانی لرزان، نام تماسگیرنده را نگاه کرد. چشمانش از تعجب گشاد شد.
«این... این غیرممکن است...» لیسا زیر لب گفت.
«چه شده؟» جیسو با اضطراب پرسید.
لیسا گوشی را به سمت آنها گرفت. روی صفحه، نه یک شماره ناشناس، و نه نام یکی از مدیران کمپانی، بلکه فقط یک پیام متنی بود که در همان لحظه ظاهر شده بود:
فالوم کن برای رمان های بعدی 🍭✨
**فصل دوم: سکوت پیش از طوفان**
تاریکی سالن تمرین، حالا دیگر فقط نبودِ نور نبود؛ انگار تاریکی داشت وزن پیدا میکرد و روی سینههای آنها سنگینی میکرد. لیسا گوشیاش را در دست داشت، اما نور کوچک صفحه نمایش در میان این سیاهی، مثل یک چراغ قوه کوچک به نظر میرسید.
«بچهها... کسی چراغها را روشن کند؟» صدای لیسا کمی لرزیده بود. او همیشه سعی میکرد با شوخی از استرسش کم کند، اما این بار، لحنش جدی بود.
جنی بلافاصله به سمت دیوار نزدیک شد و با دستهایش مسیر را پیدا کرد. «آرام باش لیسا. احتمالاً فقط یک قطع برق ساده است. سیستم مرکزی سالن گاهی مشکل پیدا میکند.» اما با وجود این حرف، جنی هم نمیتوانست چشم از تاریکی بردارد. او حس میکرد آن صدای قدمها، دقیقاً در همان ریتم تکراری است که در تمرینات رقص شنیده میشد؛ اما این بار، ریتم قدمها با موسیقی همخوانی نداشت.
رزی گیتارش را محکمتر در بغل گرفت. «صدای قدمها... داشت به سمت درِ اصلی میآمد. درست از همانجا که من ایستادهام.»
جیسو که همیشه سعی میکرد نقش پناهگاه امن گروه را ایفا کند، با صدای آرام اما قاطع گفت: «بیایید تکتک با هم باشیم. از هم دور نشوید.»
در همین لحظه، صدای برخورد فلزیِ شدیدی از راهرو شنیده شد؛ انگار چیزی سنگین روی زمین کشیده شده است. ناگهان، نور ضعیف و لرزانِ یک چراغقوه از شکاف درِ نیمهباز سالن به داخل پرید. شعاع نور، گرد و غباری را نشان داد که در هوا معلق بودند.
اما کسی در درگاه در نبود. فقط یک شیء کوچک، در مرکز سالن، درست زیر نور چراغقوه، میدرخشید.
جنی با احتیاط جلو رفت. «آن چیست؟»
وقتی نزدیکتر شدند، متوجه شدند آن شیء، یک قلادهی ابریشمی صورتیرنگ است که با یک نشان کوچک به شکل الماس سیاه تزیین شده بود. قلادهای که دقیقاً شبیه به یکی از جواهرات نمادین در آخرین کنسرت جهانی آنها بود، اما اینجا، در نیمهشب و در میان تاریکی مطلق، چیزی در مورد آن بسیار اشتباه بود.
ناگهان، گوشی لیسا با صدای بلند زنگ خورد. لرزش گوشی در سکوت اتاق مثل انفجار بود. لیسا با دستانی لرزان، نام تماسگیرنده را نگاه کرد. چشمانش از تعجب گشاد شد.
«این... این غیرممکن است...» لیسا زیر لب گفت.
«چه شده؟» جیسو با اضطراب پرسید.
لیسا گوشی را به سمت آنها گرفت. روی صفحه، نه یک شماره ناشناس، و نه نام یکی از مدیران کمپانی، بلکه فقط یک پیام متنی بود که در همان لحظه ظاهر شده بود:
- ۷۹
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط