★彡 Part 56 彡★
★彡 Part 56 彡★
( تهیونگ )
من چی گفتم؟
اشتباهه.
رینا هیچ وقت نباید بفهمه من بهش احساس پیدا کردم.
من نباید غرورم رو زیر پا بذارم.
از جام بلند شدم و کتم رو روی شونم مرتب کردم. نگاهم رو به طرف دیگه ای دوخته بودم و سعی میکردم خشمم رو از این بابت کمتر کنم.
"وقتشه بخوابی."
پشتم بهش بود و به همین سبب نمیتونستم واکنشش رو حدس بزنم.
عصبانیت؟
شکه؟
ناراحت؟
نمیدونم.
"باشه."
آروم و عصبی بود. این خطرناکه.
زودتر از خودش وارد عمارت شدم. حالا فقط چند قدم ازش جلوتر بودم.
فقط سه قدم، ما رو از دور کرده بود.
اما من از حرف هام پشیمون نیستم. دیشب توی آغوش رینا و با بوی عطر تنش بهتر از هر زمان دیگه ای خوابیدم.
با این حال، حرفی که زدم ریسک بزرگی بیش نبود.
با به یاد آوردنش سر جام ایستادم و از اون جایی که رینا هم انگار تو فکر بود از پشت بهم برخورد کرد.
"آخخ، تو چه مرگته؟"
برگشتم و با چشم های نیمه گشاد بهش زل زدم.
هیچ وقت، هیچ انسانی جرعت این طور حرف زدن با من رو نداشت. اما حالا این دختر، تمام قدرت من رو زیر سوال برده. این دختر، از وقتی که پیداش شده خیلی چیزا رو زیر سوال برده. منو. عقلمو. و از همه مهم تر احساساتمو...
"میخوای پیشم بخوابی؟"
یکم به چشم هام نگاه کرد. دنبال جوابی برای سوال هایی مثل چرا بود.
بعد با دلایلی که خودمم نمیدونم و انگار خودش هم ندونه، سرش رو آروم تکون داد.
با لبخندی به سمت اتاق من راهی شدیم و من از شدت خوشحالی در پوست خودم نمی گنجیدم.
( تهیونگ )
من چی گفتم؟
اشتباهه.
رینا هیچ وقت نباید بفهمه من بهش احساس پیدا کردم.
من نباید غرورم رو زیر پا بذارم.
از جام بلند شدم و کتم رو روی شونم مرتب کردم. نگاهم رو به طرف دیگه ای دوخته بودم و سعی میکردم خشمم رو از این بابت کمتر کنم.
"وقتشه بخوابی."
پشتم بهش بود و به همین سبب نمیتونستم واکنشش رو حدس بزنم.
عصبانیت؟
شکه؟
ناراحت؟
نمیدونم.
"باشه."
آروم و عصبی بود. این خطرناکه.
زودتر از خودش وارد عمارت شدم. حالا فقط چند قدم ازش جلوتر بودم.
فقط سه قدم، ما رو از دور کرده بود.
اما من از حرف هام پشیمون نیستم. دیشب توی آغوش رینا و با بوی عطر تنش بهتر از هر زمان دیگه ای خوابیدم.
با این حال، حرفی که زدم ریسک بزرگی بیش نبود.
با به یاد آوردنش سر جام ایستادم و از اون جایی که رینا هم انگار تو فکر بود از پشت بهم برخورد کرد.
"آخخ، تو چه مرگته؟"
برگشتم و با چشم های نیمه گشاد بهش زل زدم.
هیچ وقت، هیچ انسانی جرعت این طور حرف زدن با من رو نداشت. اما حالا این دختر، تمام قدرت من رو زیر سوال برده. این دختر، از وقتی که پیداش شده خیلی چیزا رو زیر سوال برده. منو. عقلمو. و از همه مهم تر احساساتمو...
"میخوای پیشم بخوابی؟"
یکم به چشم هام نگاه کرد. دنبال جوابی برای سوال هایی مثل چرا بود.
بعد با دلایلی که خودمم نمیدونم و انگار خودش هم ندونه، سرش رو آروم تکون داد.
با لبخندی به سمت اتاق من راهی شدیم و من از شدت خوشحالی در پوست خودم نمی گنجیدم.
- ۵۵۵
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط