بیداری
بیداری
طلوع زیبای روز شنبه بود که قبل از رساندن ساعت شش ، مقداری تعلل کرد و در نهایت ریه های من بهانه شدند .
همیشه در سانحه استرس پر از هوا میشدند در حدی که میخواستند منفجر شوند .
اما درد اصلی آنجا بود که ادامه داشت ، استرسی که آنقدر ادامه داشت ، تا از درد کشیدن خسته میشدم اما ادامه داشت .
زمان های زیادی را در بین کسانی که با تمام وجود از صبح شان لذت میبردند مرا اسیر میکرد .
اسیر چیزی که میدانم سال ها بعد نمیتوان اسمش را خاطره گذاشت .
چون شبیه هیچ خاطره ای نیست که اطرافیانم تجربه میکنند .
خواب
خورشید صبحگاه ، پشت پنجره نعره میزند .
پشت پرده های سنگین و تاریک .
نورش اما به تخت نمیرسد .
به هیچ کجا نمیرسد .
به لاشهٔ خاموشی که در خواب لذت میبرد .
و اگر نور بهش بخورد ، بیدار میشود و همه چیز زیر سوال میرود .
ساعت ، ظهر را رد میکند ، اما آن چشم ها بسته هستند .
نمیخواهد انسان باشد ، هیچ چیزی نمیخواهد باشد ، یک تکه گوشت که میخوابد ، مگر چیزی که ساعت دو اتفاق می افتاد ، حمالی کردن در انبار یک رستوران ...
چیزی که سخت ترین بخش زندگی یک گوشت خسته است .
انتخاب
وقتی جهان با من در صلح است ، همه چیز بر میگردد و به من خیره میشود .
من حس تهدید میکنم و حمله ور میشوم .
اما وقتی میشکنم و میکُشم ، بعدش همه چیز مرا رها میکند .
من در یک فضای خالی رها میشوم ، و کسی میشوم که خون ریخته و در کنار ترومای روحی ، باید جواب همه چیز را بدهم .
قبل از محاکمه شدن باید جواب انگشتانم را بدهم ، مشتی که کوبیدم و دردی که در سگرمه هایش ضربان میگیرد .
تا جمجمه بالا می آید .
زخمی است .
تمام بدنم زخمی است اما من نمیفهمم تا زمانی که خون بریزم و تنها شوم .
به خودم که میام همه افراد ، اطرافم هستند اما چگونه ؟
با ترحم
با دلسوزی
با مدارا
با ملاحظه ای کوتاه از گوشه چشم
و اما من هنوز همان آشغال هستم که بودم .
تردید
چه دلیلی داره که ظهر ها به نظم و دوستی علاقه مند میشوم و شب ها میخواهم بخاطر این تصمیم خودم را جر بدهم ؟
نظم و دوستی وقتی است که همه چیز به خوبی پیش میرود .
شب ها اما ، جهان مرا رها میکند .
حرامزاده واقا مرا رها میکند در هیچ ...
همه چیز خراب میشود ، همه چیز به طور وحشتناکی توهین آمیز میشود و با چاقو از کنارم رد میشود و به پهلویم میزند .
همه چیز ...
من تا نهایت زخمی میشوم و بعد مثل یک سگی که شکمش پاره شده فقط کمی هوا میخواهم تا زنده بمانم.
بخاری را روشن میکنم و روی همان تخت میخوابم .
اوه ...
قبلش پرده های سنگین را میکشم تا فردا ریخت کسشعر خورشید را نبینم تا نکنه هوس نظم و دوستی به سرم بزنه .
بعد باید همه چیز را خراب کنم تا خوابم ببره .
من قبول کردم که بودن ها همیشگی نیست ولی جهان قبول نمیکند .
حرومزاده مثل یک برادر دوقطبی میماند که صبح ها لبخند و شب ها حمله با چاقو را پیشه گرفته .
اما گور باباش ...
باید چیکار کنم ؟
باید دیگه هوس دوستی و اجتماع نکنم .
همه چیز همین است : بقا ، حتی اگر شرایط خوب بود .
اما نه ......
امروز یک حرومزاده شرایط خوب صبح را دید و چرت و پرت گفت ، انگار یک قضاوت بود .
اما ، او از شب هایم خبر ندارد .
هرکس که می آید ، چه متعلق به شب باشد چه متعلق به روز ، میدانم که قضاوت میکند .
پس پرده های سنگین اتاقم را میکشم تا همان پشت ، همراه با وعدهٔ نظم و دوستی و قضاوت و خورشید و هر چرند دیگری ، دفن شود .
اما صدای درون را چیکا......
طلوع زیبای روز شنبه بود که قبل از رساندن ساعت شش ، مقداری تعلل کرد و در نهایت ریه های من بهانه شدند .
همیشه در سانحه استرس پر از هوا میشدند در حدی که میخواستند منفجر شوند .
اما درد اصلی آنجا بود که ادامه داشت ، استرسی که آنقدر ادامه داشت ، تا از درد کشیدن خسته میشدم اما ادامه داشت .
زمان های زیادی را در بین کسانی که با تمام وجود از صبح شان لذت میبردند مرا اسیر میکرد .
اسیر چیزی که میدانم سال ها بعد نمیتوان اسمش را خاطره گذاشت .
چون شبیه هیچ خاطره ای نیست که اطرافیانم تجربه میکنند .
خواب
خورشید صبحگاه ، پشت پنجره نعره میزند .
پشت پرده های سنگین و تاریک .
نورش اما به تخت نمیرسد .
به هیچ کجا نمیرسد .
به لاشهٔ خاموشی که در خواب لذت میبرد .
و اگر نور بهش بخورد ، بیدار میشود و همه چیز زیر سوال میرود .
ساعت ، ظهر را رد میکند ، اما آن چشم ها بسته هستند .
نمیخواهد انسان باشد ، هیچ چیزی نمیخواهد باشد ، یک تکه گوشت که میخوابد ، مگر چیزی که ساعت دو اتفاق می افتاد ، حمالی کردن در انبار یک رستوران ...
چیزی که سخت ترین بخش زندگی یک گوشت خسته است .
انتخاب
وقتی جهان با من در صلح است ، همه چیز بر میگردد و به من خیره میشود .
من حس تهدید میکنم و حمله ور میشوم .
اما وقتی میشکنم و میکُشم ، بعدش همه چیز مرا رها میکند .
من در یک فضای خالی رها میشوم ، و کسی میشوم که خون ریخته و در کنار ترومای روحی ، باید جواب همه چیز را بدهم .
قبل از محاکمه شدن باید جواب انگشتانم را بدهم ، مشتی که کوبیدم و دردی که در سگرمه هایش ضربان میگیرد .
تا جمجمه بالا می آید .
زخمی است .
تمام بدنم زخمی است اما من نمیفهمم تا زمانی که خون بریزم و تنها شوم .
به خودم که میام همه افراد ، اطرافم هستند اما چگونه ؟
با ترحم
با دلسوزی
با مدارا
با ملاحظه ای کوتاه از گوشه چشم
و اما من هنوز همان آشغال هستم که بودم .
تردید
چه دلیلی داره که ظهر ها به نظم و دوستی علاقه مند میشوم و شب ها میخواهم بخاطر این تصمیم خودم را جر بدهم ؟
نظم و دوستی وقتی است که همه چیز به خوبی پیش میرود .
شب ها اما ، جهان مرا رها میکند .
حرامزاده واقا مرا رها میکند در هیچ ...
همه چیز خراب میشود ، همه چیز به طور وحشتناکی توهین آمیز میشود و با چاقو از کنارم رد میشود و به پهلویم میزند .
همه چیز ...
من تا نهایت زخمی میشوم و بعد مثل یک سگی که شکمش پاره شده فقط کمی هوا میخواهم تا زنده بمانم.
بخاری را روشن میکنم و روی همان تخت میخوابم .
اوه ...
قبلش پرده های سنگین را میکشم تا فردا ریخت کسشعر خورشید را نبینم تا نکنه هوس نظم و دوستی به سرم بزنه .
بعد باید همه چیز را خراب کنم تا خوابم ببره .
من قبول کردم که بودن ها همیشگی نیست ولی جهان قبول نمیکند .
حرومزاده مثل یک برادر دوقطبی میماند که صبح ها لبخند و شب ها حمله با چاقو را پیشه گرفته .
اما گور باباش ...
باید چیکار کنم ؟
باید دیگه هوس دوستی و اجتماع نکنم .
همه چیز همین است : بقا ، حتی اگر شرایط خوب بود .
اما نه ......
امروز یک حرومزاده شرایط خوب صبح را دید و چرت و پرت گفت ، انگار یک قضاوت بود .
اما ، او از شب هایم خبر ندارد .
هرکس که می آید ، چه متعلق به شب باشد چه متعلق به روز ، میدانم که قضاوت میکند .
پس پرده های سنگین اتاقم را میکشم تا همان پشت ، همراه با وعدهٔ نظم و دوستی و قضاوت و خورشید و هر چرند دیگری ، دفن شود .
اما صدای درون را چیکا......
- ۲.۲k
- ۱۳ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط