{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

میخواهم از مردی حرف بزنم که تنهایی را در بدنش حس کرد

میخواهم از مردی حرف بزنم که تنهایی را در بدنش حس کرد .
شاید بتوان در داستان این مرد دیوانه واکاوی کرد .
بهش می‌پردازیم که امشب در آپارتمانی ست که ترومای تنهایی سالیان پیش را به او می‌خوراند .
به پنجره نگاه می‌کند .
پشت شیشه ، شاخه ها پنجه میکشند ، باد هم می‌زند و قطراتی مرموز ، از آسمانی که ابری نیست بر شیشه مینشیند .
بیشتر از هر وقت دیگری تنهایی را حس میکند .
اگر بخواهد تنهایی را در بدنش درک کند ، مبهم و سنگین است ، چیزی ازش نمی‌فهمد جز آنکه مبهم و سنگین است و در شکمش می‌جوشد .
طوری که از درد شکم ، بر همه چیز دست دراز میکند اما همه چیز های اطرافش عقب می‌روند ، رهایش میکنند و از فاصله ای دورتر به او می نگرند .
دهانش ، طعمی شیرین را می‌خواهد ، دستانش اما نمی‌داند که چه میخواهند ، همینطور کلهٔ سبک اش و دردی که در مرکز اعصاب شکمش جیغ می‌کشد .
اما مهم نیست که چه میخواهند چون او چیزی ندارد که بهشان بدهد .
و حالا بین دو مرز عجیب گیر افتاده .
یکی خواستن ، که هیپنوتیزمش می‌کند و او مدتی در پی خواستن ، دردِ خواستن را فراموش می‌کند .
و مرز دیگر ، حقیقت است .
درست زمانی که از مرز خواستن پرت می‌شود ، به درون حقیقت می افتد و همه چیز ، به طرز سرسام آوری سکون دارد .
انگار فقط اوست که می‌خواهد پرواز کند و جیغ بکشد اما در حقیقت ، همه چیز سکون دارد و همه چیز ساکن است .
و او اسیر ...
دردناک ترین بخش همان است که باید روح اش را در این سکون فرو کند .
در حالی که گوش کنید ، او تا آخرین روز عمرش ، بین این دو مرز گرفتار است .
بی هیچ تردیدی ، پس از هر خوشحالی ، پس از هر غم و خشم ، و البته هر ملاقاتی ، قرار گرفتن در این مرز ، تنها بستر اوست ، حتی اگر بهش فکر نکند .....
دیدگاه ها (۵)

این افراد برمیگردند و به من نگاه میکنند .می‌خواهند ملتفت شون...

کلمه ها ، پشت مه وسیعی از سردرد ، تک به تک  بی معنا میشوند ....

بیداری طلوع زیبای روز شنبه بود که قبل از رساندن ساعت شش ، مق...

شاید این متن شبیه قانون جذب به نظر برسد .اینکه به هرچیز بیان...

سلام بخاطر این چند روزی که نبودم معذرت می‌خوام 😞 مریض شده بو...

P38جی‌یون با کارتی که بهش داده بودن نزدیک در ICU شد و همون ل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط