{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خود را شبی در آینه دیدم دلم گرفت

خود را شبی در آینه دیدم دلم گرفت
از فکر اینکه قد نکشیدم دلم گرفت
از فکر اینکه بال و پری داشتم ولی
بالاتر از خودم نپریدم دلم گرفت
از اینکه با تمام پس انداز عمر خود
حتی ستاره ای نخریدم دلم گرفت
کم کم به سطح آینه برف می نشست
دستی بر آن سپید کشیدم دلم گرفت
دنبال کودکی که در آن سوی برف بود
رفتم ولی به او نرسیدم دلم گرفت
نقاشی ام تمام شد و زنگ خانه خورد
من هیچ خانه ای نکشیدم دلم گرفت
شاعر کنار جو گذر عمر دید و من
خود را شبی در آینه دیدم دلم گرفت


سیدمهدی نقبایی
#شعر
دیدگاه ها (۱۵)

شاهد مرگ غم انگیز بهارم چه کنم؟ابر دلتنگم اگر زار نبارم چه ک...

من: سایه ای که در شب مهتاب دیده ایاصلا خیال کن که مرا خواب د...

ﺗﺎ ﺑﺎﺩ ﻣﯿﺎﻥ ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ ﻧﺎﻣﻪﺭﺳﺎﻥ ﺍﺳﺖﻣﻮﯼ ﻣﻦ ﻭ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﺗﻮ ﺩﺭ ﻧﻮﺳﺎﻥ ﺍ...

زندگی قهوه ایست داغکه نوشیدنش نوک زبانت را می سوزاند .نخوردن...

عفریته تاریکی نویسنده مرتضی متقیان

خواب رویایی part: ۶ ...

پارت ۸به محض اینکه ایتاچی پایش را گذاشت توی اتاق، سریع در را...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط