" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "
" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "
part : ⁹
به سمت او قدم برداشت.
لباس های توی دستش را رو به او گرفت و گفت.
+ اینم لباس!
جونگکوک لباس ها را از دستش گرفت و گفت.
_ ممنون کجا میتونم عوض کنم؟!!
+ اتاق مهمان اونجاست.
و به اتاقی اشاره کرد.
جونگکوک " باشه " ای گفت و وارد اتاق شد و در را بست.
تصمیم گرفت از او پذیرایی کند که مبادا معذب باشد.
به سمت آشپز خانه رفت و مشغول درست کردن کاپوچینو شد.
سپس از کابینت چند کوکی برداشت و کنار فنجان ها گذاشت.
بعد از اتمام کارش جونگکوک با لباسی که به او داده بود از اتاق بیرون آمد.
تیشرت و شلوار مشکی بود که کاملا اندازه اش بود.
تهیونگ سینی را روی میز گذاشت و به جونگکوک گفت که به او ملحق شود.
جونگکوک آمد و صندلی رو به رویش نشست.
برعکس قبل لبخندی بر لب داشت که هر آن ممکن بود تهیونگ برای زیبایی آن غش کند.
مشغول خوردن کاپوچینو و کوکی شدند و باهم گپ میزدند.
_ این کوکی ها...
منو یاد یونگی میندازن!
+ چطور مگه؟!!
_ اون منو کوکی صدا میکنه.
+ من چی میتونم صدات کنم؟!!
_ هر جور راحتی.
+ باشه جونگکوکی!
جونگکوک پشت بند حرف تهیونگ تک خنده ای کرد.
تهیونگ جرعه ای از کاپوچینو اش نوشید و آن را روی میز گذاشت.
حال هر دو کاپوچینو هایشان را خورده بودند.
هر دو در سکوت به نقطه ای نا معلوم زل زده بودند.
انگار که دنبال موضوع خوبی برای حرف زدن میگشتند.
جونگکوک اول گفت.
_ به نقاشی علاقه داری؟!!
+ آره.
گفتم که آرومم میکنه!
_ درسته.
+ تو چی؟!!
_ نقاشیم بد نیست!
خیلی کم میکشم.
+ اوهوم.
_ چند وقته با یونگی دوستی؟!!
+ راستش صمیمی نیستیم اون دوست جیمینه!
_ واقعا؟!!
+ اوهوم.
_ فکر کردم همتون باهم دوستین.
+ میتونیم باشیم.
البته اگه جیمینو ببخشی!
_ راستش از اون ناراحت نیستم.
کلا به اصرار یونگی اومده بودم اونجا و خسته بودم!
عصبانیتم سر اون خالی شد.
+ کار اشتباهی نکردی.
خودمم خیلی جا خوردم!
_ چه حسی داشت؟!!
+ عجیب بود و اذیت کننده!
_ دقیقا.
+ خودت چی...
ناراحتت کرد؟!!
_ آره خب.
انتظارشو نداشتم!
+ حق داری.
به هر حال من از طرفش ازت معذرت میخوام!
ادامه دارد...
²⁰ لایک
part : ⁹
به سمت او قدم برداشت.
لباس های توی دستش را رو به او گرفت و گفت.
+ اینم لباس!
جونگکوک لباس ها را از دستش گرفت و گفت.
_ ممنون کجا میتونم عوض کنم؟!!
+ اتاق مهمان اونجاست.
و به اتاقی اشاره کرد.
جونگکوک " باشه " ای گفت و وارد اتاق شد و در را بست.
تصمیم گرفت از او پذیرایی کند که مبادا معذب باشد.
به سمت آشپز خانه رفت و مشغول درست کردن کاپوچینو شد.
سپس از کابینت چند کوکی برداشت و کنار فنجان ها گذاشت.
بعد از اتمام کارش جونگکوک با لباسی که به او داده بود از اتاق بیرون آمد.
تیشرت و شلوار مشکی بود که کاملا اندازه اش بود.
تهیونگ سینی را روی میز گذاشت و به جونگکوک گفت که به او ملحق شود.
جونگکوک آمد و صندلی رو به رویش نشست.
برعکس قبل لبخندی بر لب داشت که هر آن ممکن بود تهیونگ برای زیبایی آن غش کند.
مشغول خوردن کاپوچینو و کوکی شدند و باهم گپ میزدند.
_ این کوکی ها...
منو یاد یونگی میندازن!
+ چطور مگه؟!!
_ اون منو کوکی صدا میکنه.
+ من چی میتونم صدات کنم؟!!
_ هر جور راحتی.
+ باشه جونگکوکی!
جونگکوک پشت بند حرف تهیونگ تک خنده ای کرد.
تهیونگ جرعه ای از کاپوچینو اش نوشید و آن را روی میز گذاشت.
حال هر دو کاپوچینو هایشان را خورده بودند.
هر دو در سکوت به نقطه ای نا معلوم زل زده بودند.
انگار که دنبال موضوع خوبی برای حرف زدن میگشتند.
جونگکوک اول گفت.
_ به نقاشی علاقه داری؟!!
+ آره.
گفتم که آرومم میکنه!
_ درسته.
+ تو چی؟!!
_ نقاشیم بد نیست!
خیلی کم میکشم.
+ اوهوم.
_ چند وقته با یونگی دوستی؟!!
+ راستش صمیمی نیستیم اون دوست جیمینه!
_ واقعا؟!!
+ اوهوم.
_ فکر کردم همتون باهم دوستین.
+ میتونیم باشیم.
البته اگه جیمینو ببخشی!
_ راستش از اون ناراحت نیستم.
کلا به اصرار یونگی اومده بودم اونجا و خسته بودم!
عصبانیتم سر اون خالی شد.
+ کار اشتباهی نکردی.
خودمم خیلی جا خوردم!
_ چه حسی داشت؟!!
+ عجیب بود و اذیت کننده!
_ دقیقا.
+ خودت چی...
ناراحتت کرد؟!!
_ آره خب.
انتظارشو نداشتم!
+ حق داری.
به هر حال من از طرفش ازت معذرت میخوام!
ادامه دارد...
²⁰ لایک
- ۳۶۱
- ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط