{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سناریو توکیو ریونجرزانزجار وسواسی

سناریو توکیو ریونجرز(انزجار وسواسی)

بریم سراغ پارت۲...:/
.
.
.

از دید کاکوچو:
ایزانا گوشیو پرت کرد رو میز روبروش، از جاش بلند شد و رفت سمت در پشتی کلاب. مطمئنم یه کاری ازش سر میزنه بهتره برم دنبالش... .

وقتی رسیدم، بدن خو/نی (همون دختره) روی زمین بود و داشت به سختی نف/س میکشید.
-:تو به مایکی من دست زدی...؟

لحنش اروم بود ولی تن صداش ادم رو مور مور میکرد. چشماش به طرف مایکی برگشت که روی زمین افتاده بود و خواب بود. اخم کوچکی کردم و جلوتر رفتم.
-:چیکار کردی...ایزانا...؟

از دید نویسنده(موی)

ایزانا با صدای کاکوچو، چشماش گرد شد. ولی چند ثانیه بعد، تعجب جاش رو به یه لبخند ترسناک داد. روی صورتش لکه های خون بود و چشماش از جنون برق میزد.
-:کاکوچو...هه هه... بین چه گندی بالا اومده...
بعد به بد/ن بی/هوش دختره خیره شد. کاکوچو بدون هیچ حرفی فهمید که ایزانا چی میخواد، سرشو به نشانه تایید تکون داد و لیلی رو کول کرد( بابا باریکلا:/ ) و از اونجا رفت. حالا مونده بود ایزانا و مایکی که هنوز روی زمین خواب بود. ایزانا برگشت سمت مایکی و به سمتش قدم برداشت. سکوت وحشتناکی حاکم بود. ایزانا مایکی رو به دیوار روی زمین تکیه داد، جلوش چمپاتمه زد و صورتشو توی دستاش قاب گرفت.
-:مایکی... بیدار شو...اوی.. مایکی...!
وقتی دید جواب نمیده، چشماشو از عصبانیت بست و سعی کرد عصبانیتشو کنترل کنه. یکمی از لکه های خون روی دستش، روی گونه و زاویه فک و شقیقه مایکی موند.
ایزانا همونجا نشست، روی پاهای مایکی. خودشو به بد/ن مایکی تکیه داد و سرشو توی گر/دن مایکی فرو برد. بوی عطر زنونه تن/د لیلی هنوز روی لباسش مونده بود. چشمای ایزانا گرد شد، لباس مایکی رو چ/نگ زد.
-:نمیزارم دیگه نزدیکت بشه... نه اون هر/زه... نه هیچکس دیگه ای... فقط من باید توی انعکاس چشمات دیده بشم...

با حلقه شدن بازو هایی دور کمرش، چن/گش روی پیرهن سیاه مایکی بیشتر شد.
ایزانا: عوضی... تو اینهمه مدت بیدار بودی...؟
مایکی حرفی نزد. فقط محکمتر بغلش کرد و سرشو تو شونه ایزانا مخفی کرد. چشماش خسته تر از همیشه بودن.

ایزانا که داشت از عصبانیت منفجر میشد، مشت محکمی تو سرش زد.(یاواش:/)
-:پرو نشو مرتیکه... فقط بدون اگه یکی دیگه نزدیکت بشه تیکه تیکه اش میکنم و گوشتشو سرخ میکنم و به خوردت میدم... فهمیدی؟

مایکی با همون چشمای بی احساس و خاکستری نافذش سرشو بلند کرد و به ایزانا خیره شد. ایزانا پوکر فیس نگاهش کرد.
-:نانی؟(چیه؟)

که یهو دید رو شونه های مایکیه و داره به سمت نامعلومه میره... تا چند ثانیه توی همین قیافه بود(°^°) تا وقتی که رسیدن به یه پیاده رو خلوت و ایزانا با ارنجش زد تو ستون فقرات مایکی (قطع نخاع نشه صلوات)
مایکی تلو تلو خورد ولی روی پاهاش وایستاد. ایزانا هم پاش به زمین رسید و روبروی مایکی قرار گرفت.

-:گفتم پرو نشو انگل.( قصد توهین ندارما:///)
مایکی:مثل همیشه تخسی...
ایزانا تچی کرد و به به مایکی نگاهی انداخت، که یهو قیافه شینیچیرو اومد جلوی چشماش، رگ پیشونیش زد بیرون خواست دوباره به صورت مایکی مشت بزنه که مایکی مچ دستشو گرفت و نذاشت مشت بزنه. دست ایزانا از عصبی بودن بیش از حد لرزید.
یهو ماشین سیاهی با شیشه های دودی جلوشون ظاهر شد...

. . .:/
دیدگاه ها (۲)

سناریو توکیو ریونجرز(انزجار وسواسی)پارت۳...ماشین سیاهی که شی...

درود بر تمامی اهالیه ویسگون‌.اهالی بر تمامی دوردیه ویسگون.پر...

سناریو توکیو ریونجرز(انزجار وسواسی)پناه بر خدابیاید شروع کنی...

تشنوج

(نویسنده تون دو دقیقه دیگه امتحان ریاضی داره بده شیش)سناریو ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط