{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

انگار که از خاطره آشنایی ام با توهزار سال گذشته است

انگار که از خاطره آشنایی ام با توهزار سال گذشته است

که این چنین همه چیز، وهم و گنگ وخاموش در دورنمایی از مه وابرهای سیاه غوطه ورند

نمی دانم پس برای کدام خاطره است ، برای کدام نگاه و کدام لحن عاشقانه توست

که بغض گلوی امروز و فردایم را چنین فشار می دهد ...

من را فراموش کن من پراز زمستان های طولانیم

و حسرتی جاری در شریان زندگی !

من نیز تو را فردا به خاطر خواهم آورد

امروز برای ماندن کمی دیر است که کوچه های تنهایی ام دلواپس بازگشت منند

وخاطره ها منتظر که دستی بیدارشان کند

راستی دستانم التماس را فراموش کرده اند و دورنمای عا شقانه های نگاهم را تعطیل .

تو هم به خانه برگرد ، می بینی هوا ابریست برگرد و بدون من زندگی کن .

می رویم و با خود می بریم عشق هایمان را،

رازها و زخم های ناگفته را به زیر خاک یا آسمان

به این امید که شاید روزی ، جایی ناگفته ها را مجال گفتنی باشد
دیدگاه ها (۷)

گاهی باید بی رحم باشی با خودت ... باید دست دلت رو بگیری ٬ کن...

کفتارها، گرگ تنهای بیابان را دریدند.... زنده باد نامردهای ...

وقتی چیکه چیکه اشکات روی گونه ت می ریزه ... وقتی می گردی او...

معنا حال من خوب است ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط