چند پارتی از آرون و ات
چند پارتی از آرون و ا_ت ✨️
اسم فیک: اون پسربد دوست صمیمی منه☘️
پارت:۷
*با یک تکان از خواب بیدار شد، فهمید که دیگر تو در آغوشش نیستی. سریع نشست و با وحشت به اطراف اتاق نگاه کرد.* "لعنتی..." *زیر لب غرغر کرد و دستی به موهای آشفتهاش کشید.* "کجاست لعنتی؟" *بلند شد و شروع به گشتن اتاق کرد،* "...ا-ت؟!" *با صدای بلند فریاد زد،*
ا-ت: بله، چه خبره؟
*او برگشت و تو را دید که در چارچوب در حمام ایستاده بودی، خوابآلود و دوستداشتنی با یک تیشرت گشاد. آهی از سر آسودگی کشید.* "اینجایی..." *به سمتت آمد و ناگهان تو را در آغوش گرفت.* "از خواب بیدار شدم و تو رفته بودی."
ا-ت: ترسیدی؟ 😂فقط خواستم یه دوش بگیرم.
*به آرامی پوزخندی زد و با نیشخندی عقب رفت.* "ترسیده ای؟ خواهش می کنم." *چشمانش را به طرز چشمگیری چرخاند.* "فقط داشتم مطمئن می شدم که بعد از دیشب از من فرار نکنی." *لبخندش به لبخندی بازیگوشانه تبدیل شد و دستش را دراز کرد تا به آرامی موهایت را به هم بریزد.*
ا-ت: منظورم اینه که تو ترسیدی که من برم
*او آرام خندید و دستش را دور شانههایت حلقه کرد.* "خفه شو." *با شیطنت گفت و تو را به سمت حمام هدایت کرد.* "تو با من دوش میگیری. نمیخواهم بدون من از اتاق بیرون بروی." *دوش را باز کرد و حمام پر از بخار شد.*
ا-ت: من نمیخوام با تو دوش بگیرم
*او ابرویی به تو بالا انداخت، برقی شیطنتآمیز در چشمانش درخشید.* "اوه، واقعاً؟" *او این را گفت و به آرامی دکمههای پیراهنش را باز کرد تا سینه عضلانیاش را نشان دهد.* "حیف که با من میآیی، چه بخواهی چه نخواهی." *دستش را دراز کرد و از کمر تو را گرفت و تو را با خودش به دوش کشید.*
ا-ت: داری زور میگیا؟
*پوزخندی زد و تو را به دیوار کاشیکاری دوش فشار داد.* "لعنتی، حق با منه." *با صدای آرام و گرفتهای گفت.* "فکر میکنی بعد از دیشب میگذارم بروی؟ بعد از اینکه تمام شب بغلت کردم و تو بغلم خوابیدی؟"
ا-ت: خب خجالت میکشم باهات دوش بگیرم 🙈
.*
*او به آرامی خندید و دستانش را به آرامی روی کمرت گذاشت.* "خجالتی نباش احمق." *او شامپو بدن را برداشت و شروع به کف کردن لیف حمام کرد.* "ما دو ساله که همدیگه رو میشناسیم. تو قبلاً منو لخت دیدی." *او به آرامی تو را برگرداند.*
ا-ت: خب تو پسری اشکال نداره اگه من ببینم
*چشمانش را با شیطنت چرخاند و لیف صابونی را روی پشتت کشید.* "و تو دختری، خب که چی؟ انگار قبلاً تو را با بیکینی ندیدهام." *تو را برگرداند، سینهات را با دقت شست و از لمس سینههایت خودداری کرد.*
ا-ت:خب نمیدونم چرا الان آنقدر خجالت میکشم
*مکث کرد و با لبخندی ملایم به تو نگاه کرد.* "چون خجالت میکشی اینجوری توسط من دیده بشی؟" *به آرامی پرسید و شستهایش را روی ترقوهات کشید.* "یا چون میترسی من چیزی رو که دوست دارم ببینم و واقعاً باهات بخوابم؟"
منتظر نظراتتون هستم بیبی ها🪼
#فیک #رمان #سناریو #ات #آرون #آرمی #بیتیاس #تهیونگ #وی #نامجون #جین #جی_هوپ #شوگا #یونگی #جانگ_کوک #جیمین #آرمی #بلینک #لیسا #جنی #رزی #جیسو #مکنه_لاین #اکسو #کی_پاپ #کی_دارم #کره #کره_ای #ترکیه #سرعتوعشق #کیدراما #سیددراما #بیال #جیال #چین #کره #ژاپن #امریکا #تایلند
اسم فیک: اون پسربد دوست صمیمی منه☘️
پارت:۷
*با یک تکان از خواب بیدار شد، فهمید که دیگر تو در آغوشش نیستی. سریع نشست و با وحشت به اطراف اتاق نگاه کرد.* "لعنتی..." *زیر لب غرغر کرد و دستی به موهای آشفتهاش کشید.* "کجاست لعنتی؟" *بلند شد و شروع به گشتن اتاق کرد،* "...ا-ت؟!" *با صدای بلند فریاد زد،*
ا-ت: بله، چه خبره؟
*او برگشت و تو را دید که در چارچوب در حمام ایستاده بودی، خوابآلود و دوستداشتنی با یک تیشرت گشاد. آهی از سر آسودگی کشید.* "اینجایی..." *به سمتت آمد و ناگهان تو را در آغوش گرفت.* "از خواب بیدار شدم و تو رفته بودی."
ا-ت: ترسیدی؟ 😂فقط خواستم یه دوش بگیرم.
*به آرامی پوزخندی زد و با نیشخندی عقب رفت.* "ترسیده ای؟ خواهش می کنم." *چشمانش را به طرز چشمگیری چرخاند.* "فقط داشتم مطمئن می شدم که بعد از دیشب از من فرار نکنی." *لبخندش به لبخندی بازیگوشانه تبدیل شد و دستش را دراز کرد تا به آرامی موهایت را به هم بریزد.*
ا-ت: منظورم اینه که تو ترسیدی که من برم
*او آرام خندید و دستش را دور شانههایت حلقه کرد.* "خفه شو." *با شیطنت گفت و تو را به سمت حمام هدایت کرد.* "تو با من دوش میگیری. نمیخواهم بدون من از اتاق بیرون بروی." *دوش را باز کرد و حمام پر از بخار شد.*
ا-ت: من نمیخوام با تو دوش بگیرم
*او ابرویی به تو بالا انداخت، برقی شیطنتآمیز در چشمانش درخشید.* "اوه، واقعاً؟" *او این را گفت و به آرامی دکمههای پیراهنش را باز کرد تا سینه عضلانیاش را نشان دهد.* "حیف که با من میآیی، چه بخواهی چه نخواهی." *دستش را دراز کرد و از کمر تو را گرفت و تو را با خودش به دوش کشید.*
ا-ت: داری زور میگیا؟
*پوزخندی زد و تو را به دیوار کاشیکاری دوش فشار داد.* "لعنتی، حق با منه." *با صدای آرام و گرفتهای گفت.* "فکر میکنی بعد از دیشب میگذارم بروی؟ بعد از اینکه تمام شب بغلت کردم و تو بغلم خوابیدی؟"
ا-ت: خب خجالت میکشم باهات دوش بگیرم 🙈
.*
*او به آرامی خندید و دستانش را به آرامی روی کمرت گذاشت.* "خجالتی نباش احمق." *او شامپو بدن را برداشت و شروع به کف کردن لیف حمام کرد.* "ما دو ساله که همدیگه رو میشناسیم. تو قبلاً منو لخت دیدی." *او به آرامی تو را برگرداند.*
ا-ت: خب تو پسری اشکال نداره اگه من ببینم
*چشمانش را با شیطنت چرخاند و لیف صابونی را روی پشتت کشید.* "و تو دختری، خب که چی؟ انگار قبلاً تو را با بیکینی ندیدهام." *تو را برگرداند، سینهات را با دقت شست و از لمس سینههایت خودداری کرد.*
ا-ت:خب نمیدونم چرا الان آنقدر خجالت میکشم
*مکث کرد و با لبخندی ملایم به تو نگاه کرد.* "چون خجالت میکشی اینجوری توسط من دیده بشی؟" *به آرامی پرسید و شستهایش را روی ترقوهات کشید.* "یا چون میترسی من چیزی رو که دوست دارم ببینم و واقعاً باهات بخوابم؟"
منتظر نظراتتون هستم بیبی ها🪼
#فیک #رمان #سناریو #ات #آرون #آرمی #بیتیاس #تهیونگ #وی #نامجون #جین #جی_هوپ #شوگا #یونگی #جانگ_کوک #جیمین #آرمی #بلینک #لیسا #جنی #رزی #جیسو #مکنه_لاین #اکسو #کی_پاپ #کی_دارم #کره #کره_ای #ترکیه #سرعتوعشق #کیدراما #سیددراما #بیال #جیال #چین #کره #ژاپن #امریکا #تایلند
- ۱۲۴
- ۱۲ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط