{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

p....24

p....24

ییبو..بفرماید مامیریم رومیزمیشینیم سفارشمونو بیارین

خانمه..چشم
ژان..خیلی ولخرجی واسه دوتا کاسه کوفته یشم بعون گرون قیمتی رودادی به خانمه
ییبو..مهم نیس من همیشه ازاین کارا میکنم

ژان..اها فهمیدم پولتوب روخ من میکشی
ییبو..چه رفتی داشت اصبثا اینطوری نیست
ژان..پس چیه خب بگو

ییبو..توکه گشنت باشه حاضرم تمام یشم های اواندلم بدم بعین خانمه تا بهت کوفته بده
ژان بااینکه خر ذوق شد ولی به رویه خودش نیاورد

خانمه کوفته هاشونو اورد و ژان شروع کرد به خوردنشون

ژان ییبو غذاهاشون خوردن رفتن تو بازار ییبو دید ژان داره به سنگ های قیمتی نگاه میکنه

ییبو ..خانم این سنگ هارو چجوری میفروشین

زنه.. من بخاطر اینا مجبورم از قلعه برم بیرون برای همین اینارو پولی میفروشم

ییبو..میتونم یه نگاهی بندازم

زنه ..البته بفرمایید

ییبو..ژان یه نگاهی به اینا بنداز میخوام یکی که خوشگل بخرم برای یکی دختر برای همین میخوام سلیقه تورو چونکه توهم خانمی

ژان..برای کی میخوایی بخری
ییبو ..مهم نیست یکی انتخاب کن

ژان ..یکم گشت یکی خوشگلشو دید وسط سنگ ها که پلاکش قلبی بود و هفت رنگ بود

ژان..این یکی خیلی خوشگله میتونی اینو براش بخری
ییبو..آره همین خوبه خانم لطفا بسته بندی کنید

زنه ..البته قربان
ییبو ..بفرمایید اینم پولتون
زنه ..ممنونم

ژان.. حالا برای کی خریدیش
ییبو..برای یه دختری که خیلی دوسش دارم میخوام بدم بهش

ژان تو دلش گفت
پس یکی دوست داره منو باش به چه چیزایی فکر می‌کردم اونوقت اون خودش یکیو تو زندگیش داره

ژان..کیه اسمش چیه

ییبو ..چرا اینقد فضولی میکنی به زودی میبینیش

ژان ..باشه اما باید از اینجا بریم مهلت زمان برای پیدا کردن گروه سایه تموم شده باید برگردم به قلمرو مالی‌شان

ییبو ..حالا چرا اینقد عجله داری فردا صبح زود حرکت می‌کنیم

ژان.باشه اما دیر تر نشه
ییبو.. نگران نباش حتما حرکت می‌کنیم منم باید برم به اواندل

ژان.. باشه
ییبو ..امشب بیا به بالا کوهستان یه چیزی میخوام بهت نشون بدم

ژان ..چه چیزی
ییبو .. کنار آبشار اون طرف کوهستان بیا مطمعن باش خوشت میاد

ژان.باشه میام اما بهتره سر کاری نباشه
ییبو ..باشه منم دیگه کار دارم فعلا

ژان..فعلا
ژان یعنی اون دختره که ییبو دوستش داری کیه دارم دیوونه میشم
دیدگاه ها (۰)

p....25نامه ای بدست دینگ یوشی رسید که بعد خوندنش زیادی عصبا...

ورودی فرقه شیطان.........🤍🖤

p.....23روز بعد ژان از خواب بیدار شد بود کلا کلافه بود باخود...

p...22لیژان تو اقامتگاهش نشسته بودو باخودش میگفتلیژان..اگه د...

قرار داد پارت 2☆یوری : نگاهمو چرخوندم و بلند شدم رفتم بیرو...

راز پنهان پارت 8

پشیمان ۵

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط