part 21
part 21
جیمین هنوز آلینا رو توی بغلش نگه داشته بود و آلینا هم بی وقفه بین بازو های جیمین میلرزید.
جیمین«هیش.... آروم باش چیزی نیست»
همون موقع دوباره رعد و برق زد و آلینا پرید.
نامجون و تهیونگ که میدیدن آلینا با هر بار صدا چقدر پریشون میشه بلند شدن و تمام در و پنجره هارو به خاطرش کامل بستن تا صدای کمتری وارد خونه بشه.
نامجون«ببین پنجره هارو هم بستیم»
تهیونگ« آلینا تا موقعی گه پیش ما هستی اتفاقی برات نمیفته قول میدم»
آلینا که میدید همه چقدر نگران حالش هستن سرشو یکم از سینه جیمین بلند کرد و با صدای گرفته و هق هق گفت:
&م... میدونم....اما.....با هر صدا....یاد دیشب میفتم
یونگی«حق داری اما قول میدم که اتفاقات دیشب قرار نیست تکرار بشه»
جونگکوک« آره تو دیگه اونجا نیستی الان اینجا خونه ما پیش مایی پس هیچی نمیشه»
جین«میخوای صدای تلویزیون رو بیشتر کنم؟»
&ن...نه
جین«باشه هرچی تو بگی»
چند دقیقه کسی چیزی نگفت تا آلینا بیشتر مضطرب نشه و جیمین هنوزم اونو نگه داشته بود و هر ازگاهی پشتش و موهاش رو نوازش میکرد تا بهش حس امنیت بده؛ آلینا کم کم وقتی دید که دیگه صدای رعد و برق نمیاد و فقط بارون با صدای ملایمی میزنه آروم آروم گریه هاش قطع شد فقط گاهی یه هق هق ضعیف از ته گلوش میومد.
جیمین«بهتری؟»
آلینا آروم آروم از بغل جیمین در اومد و جیمین هم اجازه داد هر کاری دوست داره انجام بده و آلینا نشست کنارش روی مبل و اشکاشو با استین هودیش پاک کرد.
&اوهم
یونگی«ببین تموم شد دیگه قرار نیست رعد و برق بزنه»
&واقعا؟
نامجون« آره»
آلینا رنگش پریده بود و چشماس از شدن گربه قرمز شده بود و بدنش یخ کرده بود از ترس،خودشو بیشتر جمع کرد و دوباره بی اختیار هق هق ریزی کرد؛ جیمین خیلی آروم با پشت دستش گونه ی رنگ پریدش رو نوازش کرد.
جیمین« رنگت پریده»
جیهوپ«حتما خیلی ترسیدی نه؟»
&اوم.....وقتی رعد و برق زد دوباره همه اون اتفاقا اومد جلو چشمم....ببخشید فکر کنم زیاده روی کردم
اینو گفت و شرمنده سرشو انداخت پایین،پسرا از حرفش تعجب کردن چون انتظار نداشتم به خاطر ترسیدن عذرخواهی کنه؛جین که هنوزم پایین مبل نشسته بود دستشو برد زیر چونه آلینا و سرشو آروم آورد بالا.
جین« آلینا تو الان داری بابت اتفاقی که تقصیر تو نبود و ترسی که کاملا طبیعی بود بعد اون شب برات اتفاق بیفته عذر خواهی میکنی؟»
ادامه دارد...
جیمین هنوز آلینا رو توی بغلش نگه داشته بود و آلینا هم بی وقفه بین بازو های جیمین میلرزید.
جیمین«هیش.... آروم باش چیزی نیست»
همون موقع دوباره رعد و برق زد و آلینا پرید.
نامجون و تهیونگ که میدیدن آلینا با هر بار صدا چقدر پریشون میشه بلند شدن و تمام در و پنجره هارو به خاطرش کامل بستن تا صدای کمتری وارد خونه بشه.
نامجون«ببین پنجره هارو هم بستیم»
تهیونگ« آلینا تا موقعی گه پیش ما هستی اتفاقی برات نمیفته قول میدم»
آلینا که میدید همه چقدر نگران حالش هستن سرشو یکم از سینه جیمین بلند کرد و با صدای گرفته و هق هق گفت:
&م... میدونم....اما.....با هر صدا....یاد دیشب میفتم
یونگی«حق داری اما قول میدم که اتفاقات دیشب قرار نیست تکرار بشه»
جونگکوک« آره تو دیگه اونجا نیستی الان اینجا خونه ما پیش مایی پس هیچی نمیشه»
جین«میخوای صدای تلویزیون رو بیشتر کنم؟»
&ن...نه
جین«باشه هرچی تو بگی»
چند دقیقه کسی چیزی نگفت تا آلینا بیشتر مضطرب نشه و جیمین هنوزم اونو نگه داشته بود و هر ازگاهی پشتش و موهاش رو نوازش میکرد تا بهش حس امنیت بده؛ آلینا کم کم وقتی دید که دیگه صدای رعد و برق نمیاد و فقط بارون با صدای ملایمی میزنه آروم آروم گریه هاش قطع شد فقط گاهی یه هق هق ضعیف از ته گلوش میومد.
جیمین«بهتری؟»
آلینا آروم آروم از بغل جیمین در اومد و جیمین هم اجازه داد هر کاری دوست داره انجام بده و آلینا نشست کنارش روی مبل و اشکاشو با استین هودیش پاک کرد.
&اوهم
یونگی«ببین تموم شد دیگه قرار نیست رعد و برق بزنه»
&واقعا؟
نامجون« آره»
آلینا رنگش پریده بود و چشماس از شدن گربه قرمز شده بود و بدنش یخ کرده بود از ترس،خودشو بیشتر جمع کرد و دوباره بی اختیار هق هق ریزی کرد؛ جیمین خیلی آروم با پشت دستش گونه ی رنگ پریدش رو نوازش کرد.
جیمین« رنگت پریده»
جیهوپ«حتما خیلی ترسیدی نه؟»
&اوم.....وقتی رعد و برق زد دوباره همه اون اتفاقا اومد جلو چشمم....ببخشید فکر کنم زیاده روی کردم
اینو گفت و شرمنده سرشو انداخت پایین،پسرا از حرفش تعجب کردن چون انتظار نداشتم به خاطر ترسیدن عذرخواهی کنه؛جین که هنوزم پایین مبل نشسته بود دستشو برد زیر چونه آلینا و سرشو آروم آورد بالا.
جین« آلینا تو الان داری بابت اتفاقی که تقصیر تو نبود و ترسی که کاملا طبیعی بود بعد اون شب برات اتفاق بیفته عذر خواهی میکنی؟»
ادامه دارد...
- ۸۱۳
- ۳۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط