part 20
part 20
عصر//
همه توی سالن نشسته بودن و باهم از موضوعات مختلف حرف میزدن هر از گاهی آلینا هم توی بحث های مسخرشون شرکت میکرد و راجب حرفاشون نظر میداد،برخلاف دیشب یکمی یخش باز شده بود و داشت کم کم با برادراش احساس راحتی میکرد.
نامجون که میخواست لیوان چاییش رو از روی میز برداره و اتفاقی چشمش به آلینا افتاد که داشت با دست چپش میوه رو از توی بشقاب برمیداشت و کنجکاو شد.
نامجون«یه سوال؟»
&هوم؟
نامجون«تو چپ دستی یا به خاطر اینکه دست راستت زخمیه با چپ کار میکنی؟»
آلینا یه نگاه به دست چپش که هنوزم یه تیکه سیب داخلش بود نگاه کرد و گفت:
&نه من چپ دستم.....چطور؟
نامجون«اوو پس خیلی خاصی»
&چطور؟
نامجون«فقط ۱۵٪ مردم جهان چپ دستن»
&اوو نمیدونستم
تهیونگ«منم میتونم هم با چپ کار کنم هم با راست اما در اصل راست دستم»
&پس شما خیلی خاص ترین
یونگی«سخت نیست چپ دست بودن؟»
&خوب چرا بعضی وقتا سخت میشه
جونگکوک«یه جایی خونده بودم چپ دست ها خیلی خوشگلن بنظرم درست نوشته بود»
آلینا از این حرف خوشحال شد اما سعی کرد ذوقش رو پنهون کنه.
&چه ربطی داره
بعد از اون مکالمه کوتاه دیگه کسی چیزی نگفت و حواسشون به تلویزیون بود که با صدای آرومی در حال پخش بود.
همه نشسته بودن که یهو صدای نم نم قطره های بارون از پشت پنجره اومد، فکر کردن که فقط یه بارون عصری سادست و یکم بعد تموم میشه اما اینجوری نبود؛چند لحظه بعد هوا تاریک تر شد ابر ها با سرعت جابه جا شدن و رعد و برق وحشتناکی زد،رعد و برق به حدی بد بود که باعث شد برای چند لحظه برق خونه قطع بشه اما بعد وصل شد،ولی همون صدا و قطعی برق کافی بود تا آلینا وحشت کنه و اتفاقات شب قبل دوباره براش یادآوری بشن.
اولش فقط نفس هاش تند تر شدن بعدش خودشو جمع کرد و دستشو گذاشت روی گوش هاش و چشم هاشو بست و سعی کرد خودشو کنترل کنه اما بعد از دومین رعد و برق بغضش ترکید و شروع کرد به گریه کردن.
پسرا که نمیدونستن چیکار کنن چون دست پاچه شده بودن چند لحظه فقط نگاش کردن،بعد جیهوپ اولین نفری بود که واکنش نشون داد و بلند شد و رقت نشست پیش آلینا و دستشو گذاشت روی شونش.
جیهوپ«هی... کوچولو آروم باش چیزی نیست»
بعدش جینم زانو زد کنار مبل روی زمین و دستشو گذاشت روی دسته مبل که نه خیلی نزدیک بشه نه دور.
جین« آلینا جان ببین ما همه اینجاییم»
آلینا انگار حرف کسی رو نمی شنید فقط بی وقته و با صدای بلند گریه میکرد،جیمین که نسبت به بقیه اعضا روحیه حساس تری داشت دیگه نتونست طاقت بیاره و رفت نشست نزدیک ترین جا به آلینا و آروم دست سالمش رو گرفت تو دوتا دستای خودش.
جیمین« آلینا....میخوای بیای بغلم؟»
جیمین اینو با لحن مهربون و دلسوزانه ای پرسید و دستاشو به سمت آلینا باز کرد،آلینا که انتظار شنیدن اینو نداشت سرشو بلند کرد و با تعجب نگاش کرد، همون لحظه صدای رعد و برق وحشتناک دیگه ای از بیرون اومد و آلینا که دیگه نمیتونست اینو تحمل کنه با تردید زیادی آروم آروم به جیمین نزدیک تر شد،جیمینم که دید آلینا اجازه داده با احتیاط دوتا دستاشو انداخت دور آلینا و اونو نشوند رو پاهاش و سرشو گذاشت روی سینش و گوشاشو گرفت تا صدای کمتری بشنوه.
ادامه دارد...
عصر//
همه توی سالن نشسته بودن و باهم از موضوعات مختلف حرف میزدن هر از گاهی آلینا هم توی بحث های مسخرشون شرکت میکرد و راجب حرفاشون نظر میداد،برخلاف دیشب یکمی یخش باز شده بود و داشت کم کم با برادراش احساس راحتی میکرد.
نامجون که میخواست لیوان چاییش رو از روی میز برداره و اتفاقی چشمش به آلینا افتاد که داشت با دست چپش میوه رو از توی بشقاب برمیداشت و کنجکاو شد.
نامجون«یه سوال؟»
&هوم؟
نامجون«تو چپ دستی یا به خاطر اینکه دست راستت زخمیه با چپ کار میکنی؟»
آلینا یه نگاه به دست چپش که هنوزم یه تیکه سیب داخلش بود نگاه کرد و گفت:
&نه من چپ دستم.....چطور؟
نامجون«اوو پس خیلی خاصی»
&چطور؟
نامجون«فقط ۱۵٪ مردم جهان چپ دستن»
&اوو نمیدونستم
تهیونگ«منم میتونم هم با چپ کار کنم هم با راست اما در اصل راست دستم»
&پس شما خیلی خاص ترین
یونگی«سخت نیست چپ دست بودن؟»
&خوب چرا بعضی وقتا سخت میشه
جونگکوک«یه جایی خونده بودم چپ دست ها خیلی خوشگلن بنظرم درست نوشته بود»
آلینا از این حرف خوشحال شد اما سعی کرد ذوقش رو پنهون کنه.
&چه ربطی داره
بعد از اون مکالمه کوتاه دیگه کسی چیزی نگفت و حواسشون به تلویزیون بود که با صدای آرومی در حال پخش بود.
همه نشسته بودن که یهو صدای نم نم قطره های بارون از پشت پنجره اومد، فکر کردن که فقط یه بارون عصری سادست و یکم بعد تموم میشه اما اینجوری نبود؛چند لحظه بعد هوا تاریک تر شد ابر ها با سرعت جابه جا شدن و رعد و برق وحشتناکی زد،رعد و برق به حدی بد بود که باعث شد برای چند لحظه برق خونه قطع بشه اما بعد وصل شد،ولی همون صدا و قطعی برق کافی بود تا آلینا وحشت کنه و اتفاقات شب قبل دوباره براش یادآوری بشن.
اولش فقط نفس هاش تند تر شدن بعدش خودشو جمع کرد و دستشو گذاشت روی گوش هاش و چشم هاشو بست و سعی کرد خودشو کنترل کنه اما بعد از دومین رعد و برق بغضش ترکید و شروع کرد به گریه کردن.
پسرا که نمیدونستن چیکار کنن چون دست پاچه شده بودن چند لحظه فقط نگاش کردن،بعد جیهوپ اولین نفری بود که واکنش نشون داد و بلند شد و رقت نشست پیش آلینا و دستشو گذاشت روی شونش.
جیهوپ«هی... کوچولو آروم باش چیزی نیست»
بعدش جینم زانو زد کنار مبل روی زمین و دستشو گذاشت روی دسته مبل که نه خیلی نزدیک بشه نه دور.
جین« آلینا جان ببین ما همه اینجاییم»
آلینا انگار حرف کسی رو نمی شنید فقط بی وقته و با صدای بلند گریه میکرد،جیمین که نسبت به بقیه اعضا روحیه حساس تری داشت دیگه نتونست طاقت بیاره و رفت نشست نزدیک ترین جا به آلینا و آروم دست سالمش رو گرفت تو دوتا دستای خودش.
جیمین« آلینا....میخوای بیای بغلم؟»
جیمین اینو با لحن مهربون و دلسوزانه ای پرسید و دستاشو به سمت آلینا باز کرد،آلینا که انتظار شنیدن اینو نداشت سرشو بلند کرد و با تعجب نگاش کرد، همون لحظه صدای رعد و برق وحشتناک دیگه ای از بیرون اومد و آلینا که دیگه نمیتونست اینو تحمل کنه با تردید زیادی آروم آروم به جیمین نزدیک تر شد،جیمینم که دید آلینا اجازه داده با احتیاط دوتا دستاشو انداخت دور آلینا و اونو نشوند رو پاهاش و سرشو گذاشت روی سینش و گوشاشو گرفت تا صدای کمتری بشنوه.
ادامه دارد...
- ۲.۱k
- ۲۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط