پسر بد
☆پسر بد☆
☆_bad boy_☆
Part: 3
۱ ماه بعد
تو این یک ماه یونا وارد باند مافیا شد.
قرار دادی که گذاشتن رو تهیونگ قبول کرد
و مایک میخواد از این فرصت استفاده کنه.
مایک: یونا تو این یک ماه خیلی رفتارت عوض شده.
یونا: دلم میخواد مشکلیه؟
مایک: چقد تو پررویی تو رو رئیست حرف میزنی؟
یونا: اگه من نبودم تو به اینجا نمی رسیدی پس خفه!
مایک: تو هنوزم با دیدین تهیونگ از خود بیخود میشی.
یونا: دهنتو ببند مایک حوصلتو ندارم.
مایک: پررو
یونا کروات مایک رو گرفت و صورتش رو نزدیک صورت خودش کرد.
یونا: لی یونا هیچ وقت تسلیم کیم تهیونگ نمیشه.
مایک یونا رو چسبوند به دیوار.
مایک: یه نقشه دارم.
یونا: هوف بگو.
مایک: یه چند روز یرو تو باند تهیونگ اطلاعات جم کن و قرار داد های مافیاییش رو جم کن و بیار اینجوری هم تهیونگ نابود میشه هم تو به هدفت میرسی.
ویو یونا
یعنی باید قبول کنم؟
نباید تسلیمش بشم.
تهیوتگ یه آدم بد جنسه.
قبول میکنم.
یونا: قبوله.
مایک: خب خب امشب قرار شام میذارم.
کیفم رو برداشتم و از در رفتم بیرون و بعد چند مین رسیدم خونه درو باز کردم و وارد شدم کیف و کتم رو گذاشتم رو کاناپه.
۴ ساعت بعد
ساعت ۶ عصر بود بلند شدم و وارد اتاق شدم.
یه لباس انتخاب کردم (اسلاید دوم)
آرایش ملایمی انحام دادم و موهامو دم اسبی بستم. حرکت کردم به سمت رستورانی که قرار گذاشتیم.
رسیدم مایک دم در بود. به سمتش قدم برداشتم.
مایک: اوه اومدی؟
باهم وارد رستوران شدیم و روی میز رزروی نشستیم.
در باز شد.
کیم تهیونگ. جئون جونگکوک
اومدن رو میز نشستن.
نگاهشو رو صورتم چرخوند و بعد نگاه مایک کرد.
تهیونگ: خب؟
مایک: میخواستم بگم که...
گارسون اومد و گفت چی میل دارید.
سفارش دادیم و بعد اومدن غذا، شروعکردیم به خوردن.
بعد اتمام غذا مایک با دستمال دور دهنش رو تمیز کرد و رو کرد به تهیونگ.
مایک: خب میخواستم بگم قراره برم ژاپن مشه یه مدت یون... ببخشید امیلی تو باندتون باشه؟
نگاه تهیونگ مشکوک شد.
جرعه ای شراب خورد و نکاهشو تیز کرد. پوزخندی زد و لب باز کرد.
تهیونگ: باخودت ببرش.
مایک: نمیشه و از جمله ما همکاریم پس...
تهیونگ: فک میکنم.
یونا: من میرم هوا بخورم.
بلند شدم و به سمت باغ رستوران رفتم رو صندلی نشستم. هوا سرد بود.
دستامو بهم مالوندم. بهتر از. این بود که اونجا پیش اونا بشینم.
تو همین فکرا بودم که یه چیز گرمی رو شونم افتاد. برگشتم دیدم تهیونگه.
یونا: چ.. چرا. اینکارو کردی
تهیونگ: همینجوری.
کتش گرمای خاصی داشت. و با بوی مشروب و عطر تلخ قاطی شده بود.
یونا: چرا اومدی اینجا.
اومد پشت سرم وایساد و لاله ی گوشم رو گاز گرفت. مور مورم شد تنم لرزید. لبش رو نزدیک گوشم کرد .
تهیونگ: بدت میاد که اینجام؟
پوزخندی زد و ادامه داد: بازنده کوچولو.
بازم بازنده.
نفس عمیقی کشیدم و برگشتم سمتش فاصله صورتمون ۲ سانت بود.
بزاقمو قورت داد.
نگاهش رفت رو لبم.
بعد دوباره تو چشمام زل زد.
یونا: من.. ب.. بازنده نیستم.
پوزخند ترسناکی زد.
تهیونگ: هیچ کس نمیتونه منو شکست بده.
فک میکنین میتونین منو بازی بدین؟ بازنده اصلی شمایید.
کاری میکنم که روزی هزار بار آرزوی مرگ کنین.
حالا ببین و تماشا کن.!!
مرگ رو محکم تلفظ کرد.
ترسیدم ـ
نیم نگاهی بهم کرد و رفت داخل رستوران.
منم پشت سرش وارد شدم کت رو بهش دادم.
بعد یک ساعت حرکت کردیم به سمت خونه هامون. رسیدم که گوشیم زنگ خورد مایک بود جواب دادم.
یونا: بله
مایک: تهیونگ قبول کرد بری تو باندش یه مدت
یونا: عه
مایک: وسایلتو جمع کن فردا برو عمارتش
یونا: چی؟ مگه نمیام خونه خودم؟
مایک: نه
یونا: چی؟ اصلا من قبول نمیکنم
مایک: تو دیگه قبول کردی.
یونا: اه ولم کن
قطعش کردم.
مجبور بودم برم.
حس عجیبی داشتم.
امیدوارم از این پارت هم خوشتون بیاد✨🎀
☆_bad boy_☆
Part: 3
۱ ماه بعد
تو این یک ماه یونا وارد باند مافیا شد.
قرار دادی که گذاشتن رو تهیونگ قبول کرد
و مایک میخواد از این فرصت استفاده کنه.
مایک: یونا تو این یک ماه خیلی رفتارت عوض شده.
یونا: دلم میخواد مشکلیه؟
مایک: چقد تو پررویی تو رو رئیست حرف میزنی؟
یونا: اگه من نبودم تو به اینجا نمی رسیدی پس خفه!
مایک: تو هنوزم با دیدین تهیونگ از خود بیخود میشی.
یونا: دهنتو ببند مایک حوصلتو ندارم.
مایک: پررو
یونا کروات مایک رو گرفت و صورتش رو نزدیک صورت خودش کرد.
یونا: لی یونا هیچ وقت تسلیم کیم تهیونگ نمیشه.
مایک یونا رو چسبوند به دیوار.
مایک: یه نقشه دارم.
یونا: هوف بگو.
مایک: یه چند روز یرو تو باند تهیونگ اطلاعات جم کن و قرار داد های مافیاییش رو جم کن و بیار اینجوری هم تهیونگ نابود میشه هم تو به هدفت میرسی.
ویو یونا
یعنی باید قبول کنم؟
نباید تسلیمش بشم.
تهیوتگ یه آدم بد جنسه.
قبول میکنم.
یونا: قبوله.
مایک: خب خب امشب قرار شام میذارم.
کیفم رو برداشتم و از در رفتم بیرون و بعد چند مین رسیدم خونه درو باز کردم و وارد شدم کیف و کتم رو گذاشتم رو کاناپه.
۴ ساعت بعد
ساعت ۶ عصر بود بلند شدم و وارد اتاق شدم.
یه لباس انتخاب کردم (اسلاید دوم)
آرایش ملایمی انحام دادم و موهامو دم اسبی بستم. حرکت کردم به سمت رستورانی که قرار گذاشتیم.
رسیدم مایک دم در بود. به سمتش قدم برداشتم.
مایک: اوه اومدی؟
باهم وارد رستوران شدیم و روی میز رزروی نشستیم.
در باز شد.
کیم تهیونگ. جئون جونگکوک
اومدن رو میز نشستن.
نگاهشو رو صورتم چرخوند و بعد نگاه مایک کرد.
تهیونگ: خب؟
مایک: میخواستم بگم که...
گارسون اومد و گفت چی میل دارید.
سفارش دادیم و بعد اومدن غذا، شروعکردیم به خوردن.
بعد اتمام غذا مایک با دستمال دور دهنش رو تمیز کرد و رو کرد به تهیونگ.
مایک: خب میخواستم بگم قراره برم ژاپن مشه یه مدت یون... ببخشید امیلی تو باندتون باشه؟
نگاه تهیونگ مشکوک شد.
جرعه ای شراب خورد و نکاهشو تیز کرد. پوزخندی زد و لب باز کرد.
تهیونگ: باخودت ببرش.
مایک: نمیشه و از جمله ما همکاریم پس...
تهیونگ: فک میکنم.
یونا: من میرم هوا بخورم.
بلند شدم و به سمت باغ رستوران رفتم رو صندلی نشستم. هوا سرد بود.
دستامو بهم مالوندم. بهتر از. این بود که اونجا پیش اونا بشینم.
تو همین فکرا بودم که یه چیز گرمی رو شونم افتاد. برگشتم دیدم تهیونگه.
یونا: چ.. چرا. اینکارو کردی
تهیونگ: همینجوری.
کتش گرمای خاصی داشت. و با بوی مشروب و عطر تلخ قاطی شده بود.
یونا: چرا اومدی اینجا.
اومد پشت سرم وایساد و لاله ی گوشم رو گاز گرفت. مور مورم شد تنم لرزید. لبش رو نزدیک گوشم کرد .
تهیونگ: بدت میاد که اینجام؟
پوزخندی زد و ادامه داد: بازنده کوچولو.
بازم بازنده.
نفس عمیقی کشیدم و برگشتم سمتش فاصله صورتمون ۲ سانت بود.
بزاقمو قورت داد.
نگاهش رفت رو لبم.
بعد دوباره تو چشمام زل زد.
یونا: من.. ب.. بازنده نیستم.
پوزخند ترسناکی زد.
تهیونگ: هیچ کس نمیتونه منو شکست بده.
فک میکنین میتونین منو بازی بدین؟ بازنده اصلی شمایید.
کاری میکنم که روزی هزار بار آرزوی مرگ کنین.
حالا ببین و تماشا کن.!!
مرگ رو محکم تلفظ کرد.
ترسیدم ـ
نیم نگاهی بهم کرد و رفت داخل رستوران.
منم پشت سرش وارد شدم کت رو بهش دادم.
بعد یک ساعت حرکت کردیم به سمت خونه هامون. رسیدم که گوشیم زنگ خورد مایک بود جواب دادم.
یونا: بله
مایک: تهیونگ قبول کرد بری تو باندش یه مدت
یونا: عه
مایک: وسایلتو جمع کن فردا برو عمارتش
یونا: چی؟ مگه نمیام خونه خودم؟
مایک: نه
یونا: چی؟ اصلا من قبول نمیکنم
مایک: تو دیگه قبول کردی.
یونا: اه ولم کن
قطعش کردم.
مجبور بودم برم.
حس عجیبی داشتم.
امیدوارم از این پارت هم خوشتون بیاد✨🎀
- ۶۳۶
- ۰۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط