{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

{سناریوی شماره ۱}

{سناریوی شماره ۱}
|| پارت نوزدهم ||
نام سناریوی:
《دوست دارم 》

بعد بهم گفت " تو میتونی بری استراحت کنی

منم که بزور سرپا بودم رفتم سمت اوتاق ها

دیگه تعادل خودم رو نداشتم سرم گیج می‌رفت داشتم میمردم
نزدیک بود بیفتم که یه نفر من رو گرفت ...
تا به خودم اومدم دیدم تو بغل باکوگو
سریع خودمو از بغلش اوردم بیرون تا خواستم معذرت خواهی کنم
گفت " حواست کجاست خوبی ؟
یادم اومد کل امروز نبوده و بخواتر اون اینقدر خودمو خسته کردم
چی نه چرا من باید خودمو بخواتر این خسته کنم
من فقط خواستم زود تر برم مرحله بعد 💢💢

باکوگو " هوی حواست کجاست؟ به چی داری فکر میکنی ؟
راستی حالا اومدی مرحله بعد فقط خودم خودت هستیم
ولی ..... انتظار نداشتم انقدر سریع بیای [بایه پوز خند]
(دلم میخواست خفه‌اش کنمممممم💢💢💢)
گفتم
یومی " هه چی فکر کردی .... وایسا ببینم تو کل امروز کجا بودی هااااا ؟
باکوگو" من تمرينات با مال شما ها فرق داشت چون من اومدم مرحله بعد باید ساعت ۵ پاشدم حالا تو هم اینجوری ...
یومی " 💬😐
باشه حالا ولی تو بایر به من می گفتی میدونی من چقدر ...
باکوگو" چقدر چی ؟ 😏
(یومی قرمز شدن )
یومی " ه..هیچی فردا می‌بینمت خستم خدافظ
(یومی در حال رفتن...)
باکوگو " [با کمی داد] باشه می‌بینمت 😏
(یه نیش خند )
کیریشیما " هی باکوگو چته با یومی چی می‌گفتی
[ با یه نگاه قیرتی ]
باکوگو " هوی نفله به تو ربطی داره ؟
کیریشیما " خب .... نه همین جوری گفتم
باکوگو " خوبه ...

ادامه دارد 😁
ببخشید انقدر دیر شد ببخشید ببخشید در گیر این باکودکو جدید بودم
دیدگاه ها (۲)

سناریوی باکوگو و میدوریا باکودکو

{سناریوی شماره ۱}|| پارت بیست ||   نام سناریوی:《دوست دارم 》 ...

سناریوی باکوگو و میدوریا باکودکو

سناریوی باکوگو و میدوریا باکودکو

..

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط