سناریوی شماره
{سناریوی شماره ۱}
|| پارت بیست ||
نام سناریوی:
《دوست دارم 》
4:30 ساعت
یومی : لعنتی نمیخوام پاشم ولم کنید اصلا نخواستم قهرمان شم ولم کنیدددد اَخخخ
خو به هر بد بختی بود خودمو از رختخواب کشیدم بیرون ...
رفتم صورتم رو شستم و لباسمو پوشیدم
{لباس هاشون توی صفحه های بعدی هست} [باکوگو هم یه شلوار مشکی راسته پوشیده]
بعد رفتم به محلی که بهم گفته بودن
۵ دقیقه بعد...

4:55 ساعت
یکم جلو تر به مردم یه مردم وایساد۶ بود ...
همون آقا ه بود که مثل باکوگو 😂
رفتم و سلام کردم "
یومی " سلام استاد تاچی هارو
[ نویسنده "اسم مرده رو گزاشتم تاچی هارو ]
تاچی هارو" سلام شاگرد جدید اسمت چی بود......یومی چانگ درست
یومی " بله ' ^ '
تاچی هارو " خوبه پس وقتی اون یکی شاگرد هم اومد با هم مبارزه میکنید چون تقریباً قدرتهاتون توی یه سطح هستین
یومی " بله (با یه لحن شیطانی و از خدا خواسته)
ساعت 5:00
باکوگو " سلام
یومی در زهن " هه سر ساعت اومد
یومی و تاچی هارو " سلام
تاچی هارو" پس حالا شروع میکنیم
باکوگو " اهاییی من تازه اومدددد چی رو شروع کنیم ؟
یومی " *خنده *
باکوگو " ...[یه لبخند]
تاچی هارو" ساکت میخندن برای من
یومی و باکوگو " ببخشید
تاچی هارو" خب باکوگو تو که سوال میکنی به جوابش هم گوش کن
(و برای باکوگو توضیح داد)
باکوگو " *یه نیش خند * آروم زد به یومی*
و در گوشش گفت " چه زود نوبت مبارز مون شد
* رفتن سر جا هاشون *
باکوگو " آماده ای برای باختن؟
یومی " چرا با خودت صحبت میکنی؟
تاچی هارو" شروع کنید ....
و.........
ادامه دارد
ممکنه یکم دیرتر قسمت بعدیو بزارم چون باید صحنه جنگشونو طراحی کنم یه ذره طول میکشه
یا اگه میخواین بگین فقط برنده رو اعلام کن
و یه خلاصه از جنگ بنویسم یعنی فقط جای جالبشو بگم
بگید سریع 🎀🌸💓
|| پارت بیست ||
نام سناریوی:
《دوست دارم 》
4:30 ساعت
یومی : لعنتی نمیخوام پاشم ولم کنید اصلا نخواستم قهرمان شم ولم کنیدددد اَخخخ
خو به هر بد بختی بود خودمو از رختخواب کشیدم بیرون ...
رفتم صورتم رو شستم و لباسمو پوشیدم
{لباس هاشون توی صفحه های بعدی هست} [باکوگو هم یه شلوار مشکی راسته پوشیده]
بعد رفتم به محلی که بهم گفته بودن
۵ دقیقه بعد...

4:55 ساعت
یکم جلو تر به مردم یه مردم وایساد۶ بود ...
همون آقا ه بود که مثل باکوگو 😂
رفتم و سلام کردم "
یومی " سلام استاد تاچی هارو
[ نویسنده "اسم مرده رو گزاشتم تاچی هارو ]
تاچی هارو" سلام شاگرد جدید اسمت چی بود......یومی چانگ درست
یومی " بله ' ^ '
تاچی هارو " خوبه پس وقتی اون یکی شاگرد هم اومد با هم مبارزه میکنید چون تقریباً قدرتهاتون توی یه سطح هستین
یومی " بله (با یه لحن شیطانی و از خدا خواسته)
ساعت 5:00
باکوگو " سلام
یومی در زهن " هه سر ساعت اومد
یومی و تاچی هارو " سلام
تاچی هارو" پس حالا شروع میکنیم
باکوگو " اهاییی من تازه اومدددد چی رو شروع کنیم ؟
یومی " *خنده *
باکوگو " ...[یه لبخند]
تاچی هارو" ساکت میخندن برای من
یومی و باکوگو " ببخشید
تاچی هارو" خب باکوگو تو که سوال میکنی به جوابش هم گوش کن
(و برای باکوگو توضیح داد)
باکوگو " *یه نیش خند * آروم زد به یومی*
و در گوشش گفت " چه زود نوبت مبارز مون شد
* رفتن سر جا هاشون *
باکوگو " آماده ای برای باختن؟
یومی " چرا با خودت صحبت میکنی؟
تاچی هارو" شروع کنید ....
و.........
ادامه دارد
ممکنه یکم دیرتر قسمت بعدیو بزارم چون باید صحنه جنگشونو طراحی کنم یه ذره طول میکشه
یا اگه میخواین بگین فقط برنده رو اعلام کن
و یه خلاصه از جنگ بنویسم یعنی فقط جای جالبشو بگم
بگید سریع 🎀🌸💓
- ۴.۸k
- ۲۶ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط