{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آمدم دانه بپاشم، که دلت پر زد و رفت

آمدم دانه بپاشم، که دلت پر زد و رفت

رسم مرغان مهاجر، به دلم سر زد و رفت

غافل از آتش عشقی که به جانم زده بود ...

همچو طفلی، پی بازی، آمد و در زد و رفت
دیدگاه ها (۱۰)

می شود زاغ به عشق تو قناری بشودفصل پاییز به گرمات بهاری بشود...

میوۀ ممنوع را چیدیمتا از این پستنها پناهمان تن‌هایمان باشدزن...

از بودنت برایم عادتی ساختی ڪہ هرڪَزبی تو بودڹ را باور ندارمه...

سیصد گل سرخ، یک گل نصرانیمارا ز سر بریده می ترسانی؟!ما گر زس...

نمی‌فهمم نمی خواهی مرا دیگر و زین پس هان؟!نمی دانم تمام است ...

: در آینه، خود را عروس دیگری دیدم- : لباس بر تن او زخم بر دل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط