{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عشـق

عشـق
قصــه‌ای بـود که مادربــزرگ شـب‌هـای زمستـــان برایـــم می‌بافــت
یکـی از رو، دو تا از زیر
بالاپوشـی که هیـچ‌گاه گرمــم نکـــرد !
دیدگاه ها (۳)

مــــــرا کــه هیــچ مقصـــدی بــه نامـــــم ..و هیــــچ چشم...

بــاران ..فـــقط ..همین جایی از قصّه ،که من ایستاده ام می بـ...

از یه جایی به بعد دیگه بزرگ نمیشی ، پیر میشیاز یه جایی به بع...

آسانسوری شده امتنهادر برجی متروککه سال هاستبهانه ای برای اوج...

𝐒𝐇𝐀𝐃𝐌𝐄𝐇𝐑 𝐀𝐆𝐇𝐈𝐋𝐈 🎻گاهینداشتنت خیلی درد دارد با هیچ مُسکنی آرا...

قصه گو قصه نگوقصه گو قصه نگوواسه خوابوندن منسعی بیهوده نکنوا...

عراقچی: مصاحبه‌های من را هیچ‌کدام صداوسیما پخش نکرد من با فا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط