{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عشق

عشـق
قصــه‌ای بـود که مادربــزرگ شـب‌هـای زمستـــان برایـــم می‌بافــت
یکـی از رو، دو تا از زیر
بالاپوشـی که هیـچ‌گاه گرمــم نکـــرد !
دیدگاه ها (۳)

مــــــرا کــه هیــچ مقصـــدی بــه نامـــــم ..و هیــــچ چشم...

بــاران ..فـــقط ..همین جایی از قصّه ،که من ایستاده ام می بـ...

از یه جایی به بعد دیگه بزرگ نمیشی ، پیر میشیاز یه جایی به بع...

آسانسوری شده امتنهادر برجی متروککه سال هاستبهانه ای برای اوج...

عرضم خدمت شما که این اولین فیکیه که دارم می‌نویسم. لطفاً نظر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط