پشت چشم نازک کرد که: اینا یه مشت بی‌مغزن که تو ایست بازرس

پشت چشم نازک کرد که: اینا یه مشت بی‌مغزن که تو ایست بازرسی وایمیستن. آخه آدم اگه بیکار نباشه میاد جون خودش بذاره جلو موشک و پهباد؟!

🔻 جمله‌اش چاقویی زهرآلود بود که خورد درست وسط قلب خواهرم. برگشت و با انگشتان دستش یکی یکی برایش شمرد: «بی‌مغزِ بیکار؟! پس بیا برات بگم. یکی از این آدمای تو ایست‌بازرسی‌ها شوهر منه! دکترای عمران داره از انگلیس و فوق دکتراش رو از دانشگاه شریف گرفته. یکی دیگه‌شون همسر خواهرمه دکترای حقوق داره از دانشگاه تهران. یکی دیگه‌شون هم همسر خواهرشوهرمه؛ جراح مغز و اعصابه که ساعت‌های مطب‌رفتنش رو کم‌کرده تا بیاد تو ایست وایسته کمک کنه.»

🔻 جمله‌های خواهرم مثل موشکی خورده بود وسط اوهام دخترک. سکوت بود و نگاهی خیره. کاش می‌شد به همه‌ی آنهایی که مثل دخترک فکر می‌کنند گفت؛ آنهایی که زبان روزه و غیر روزه می‌روند توی ایست‌ها و گشت‌های شبانه‌ نه بیکارند، نه بی‌عاطفه. تنها فرق‌شان با بقیه این است که برایشان، وطن و ناموس از جان هم مهم‌تر است. خیلی مهم‌تر...

📌 راوی: نفیسه فلاح
✍🏻 #حبیبه_آقایی‌پور
#روایت

#جنگ_رمضان #بازرسی #ایست_بازرسی #مدافع_وطن
دیدگاه ها (۰)

pr18رفتم جلو و دوباره گفتم هی تو منو فراموش نکردی که ها؟ ((ب...

❌ چه میکنه حاصل مدیریت تربیت شدگان شرق و غرب بر مملکت!چه میک...

محافظت از عشق

🔻شریفی‌زارچی درخواستش رامحرمانه بنام آیت‌الله خامنه‌ای ثبت م...

انرژیتمام اتفاق هایی که دور و بر ما میوفته، نتیجه ی انرژی ها...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط