{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تا رسیدیم در پمپ بنزین گفت ملت پرچما غلافشیشه هارم

➕ تا رسیدیم در پمپ بنزین گفت: *«ملت پرچما غلاف؛شیشه هارَم بدید بالا!»*
پرچمم را لول کردم و کشیدم داخل و پیش خودم گفتم: «ای خاااک! ببین با کیا رفتیم تنگه اُحُد! لابد ترسیده ماشینشُ شناسایی کنن! از جون زن و بچه‌ش هم ترسیده که میگه شیشه‌هارو بدین بالا! پس این همه آدم توی این شهر هر شب سه چار ساعت از یَمین و یَسار می‌کوبن میان توی فلان میدون و خیابون و گذر می‌گازن و بنزین می‌سوزونن و یه خروار زن و بچه بار می‌زنند با کلی علائم جونشونُ از سر راه آووردن؟»

✖️ بنزین که زد سوار شد و گفت گروهان آزااااااد.....
بچه‌هایش بار و بندیل ماشین پیمائی‌شان را از شیشه‌های ماشین سرریز کردند توی خیابان.
مادر بچه‌هایش که انگار صدای غُرغُر حاجی گرینوف درونم را شنیده بود ازصندلی بغلِ راننده تابید سمت من و گفت:«یه شب اینجا اومدیم بنزین زدیم ،موقع کارت کشیدن کارمند پمپِ بنزین یه راننده پژو رو نشون داد که اصلنم به ریخت و قیافه‌ش نمیومد اهل حال باشه که اون پول بنزین شمارو حساب کرده.

➕ حاجی رفته ازش پرسیده «چرا؟»
طرف گفته: *«شما دارید میرید خیابون ما شرایطشو نداریم مارو تو ثوابش شریک کنید...!»* ازونشب میگه تو پمپ بنزین بساطو جمع کنین، قیافه‌هاتونم عین بسیج مستضعفینه شیشه‌هارو بدید بالا، یهو یکی پول بنزینمونو نده! مگه خودمون چِمونه ثواب جمع کنیم! ولاااا بخدااا»

✖️ از همه شیشه‌های ماشین چهار پنج تا عَلَم داشت توی خیابان هوار می‌کشید! باران تازه نم گرفته بود...
حاجی گرینوف درونم از فرط شلتاق بازی‌اش تا خود میدان معلم کز کرد و حرفی نزد!

👤 راوی: #طیبه_فرید
#روایت : عشقیزوفرنی


#جنگ_رمضان #تجمع_حسینی #تجمع_مردمی #تا_پای_جان_برای_ایران
دیدگاه ها (۰)

مرا نزد مجتبای بزرگوار ببرید تا بیعت کنم

وقتی کوچیک بودم، همان روزگاری که وارد دهه هفتاد می‌شدیم و جن...

بیا که ترک فلک خوان روزه غارت کردهلال عید به دور قدح اشارت ک...

پشت چشم نازک کرد که: اینا یه مشت بی‌مغزن که تو ایست بازرسی و...

part 11

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط