{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

به زور تا خونه رسوندمش دختر لجبازی بود

به زور تا خونه رسوندمش. دختر لجبازی بود.
چشمش که به در خونه خورد تقلا هاش بیشتر شد. با اشک نگام میکرد. طاقت نیاوردم در خونه رو باز کردم و فرستادمش تو و اِما رو صدا کردم. اِما اومد بیرون و با تعجب به دختر نگاه کرد.
اِما: مایکی این دختر کیه؟ این چه سر و وضعی؟
زوری یه خلاصه برای اما گفتم که رفت و چند دقیقه بعد پیداش شد.
یهو اِما شروع کرد باهاش انگلیسی صحبت کنه.
اِما: سلام اسم من اِما. چه مشکلی پیش اومده؟ من میتونم کمکتون کنم.
باران: سلام. من بارانم. لطفا بزارید برم.
اما: کجا میخواید برید؟
دختر نگاهش نمیکرد.
برگشتم طرفشون که دیدم دختر از حال رفته. بلندش کردم و به اِما گفتم و بردیمش رو تخت اِما.
دختر عجیبی بود.
به ناچار رفتم تو اتاقم تا بخوابم و ببینم صبح چی میشه.
از خواب پریدم بالا. نگران دختر بودم.
چشمم به اِما خورد که داشت سعی میکرد نگهش داره. رفتم سمتش منو که دید بیشتر ترسید.
همون لحظه صدای زنگ گوشی ای بلند شد و رفت طرفش.
با شخص پشت تلفن صحبت میکرد و گریه میکرد. خیلی حالش بد بود. نمی‌فهمیدم چه مشکلی داره.
اِما مجبور شد بره مدرسه. دختر با ترس نگام میکرد.
آروم برگشت اتاق اِما و گوشهٔ دیوار تو خودش جمع شده بود. سمتش رفتم و سینی غذایی جلوس گذاشت و از اتاق رفتم بیرون.
سعی کردم درک کنم این دختر کیه، اَما هیچی به ذهنم نرسید.
ظهر بود. بچه ها تصمیم گرفته بودند بیاند خونمون. اِما از مدرسه که اومد یه راست رفت سراغش و سینی پر از غذا رو بیرون آورده بود. دختره لب به هیچی نزده بود.
داشتم کلافه میشدم!
باجی چشمش به دختره خورد و گفت.
باجی: این همون دختر اون روزی نیست؟
مایکی: چرا خودشه!
باجی: چه بلایی سرش اومده؟
مایکی: منم نمی‌دونم. زبونش رو بلد نیستم. اونم اصلا با اِما حرف نمیزنه.
یکم دیگه با بچه ها حرف زدیم و رفتند.
یه هفته بود که این دختره خونهٔ ما بود. هیچی نمی‌خورد. عصبی بودم. اصلا هیچ کاری نمیکرد فقط آروم یه گوشه نشسته بود.
رفتم طرفش. چشمش که به من خورد بیشتر تو خودش جمع شد. دستش و گرفتم و کشیدم تا بلند بشه. با ترس نگام میکرد. اِما خونه نبود و این دختر دیوونه هم هیچ کاری نمیکرد‌ به زور سوار موتورش کردم.
با ترس چسبیده بود بهم.
داشتم با موتور تاب میخوردم که گوشیم زنگ خورد. جواب دادم. میتسویا بود گفت برم مدرسه و یه سری چیز بود ازش بگیرم.
به طرف مدرسهٔ میتسویا رفتم. نمیتونستم دختر رو همینطوری اینجا ول کنم. دستش رو گرفتم و بردم تو مدرسه. خداروشکر مدرسه خلوت بود.
سرش و پایین انداخته بود و هیچی نمی‌گفت. وارد کارگاه میتسویا شدم.
این دختر یاسودا خیلی بد نگاه میکرد. چشمش که به دختر کنارم خورد پوکر نگام کرد و رفت.
میتسویا لباس و چیزها رو داد دستم.
داشتیم با هم صحبت میکردیم که یکی از شاگرداش اومد سمت میتسویا.
میخواست یه سری سوزن بیاره برای میتسویا که خورد زمین و همه سورنا پخش شده.
دختر کنارم رفت کمکمش برام عجیب بود. اولین ری اکشنی بود که تو این یه هفته انجام داده بود.
سوزنا رو کمکش جمع میکرد. یهو حواسش نبود و یکی از سوزنا خورد به دست دختر.
دختر: اوه معذرت می‌خوام.
شاگرد میتسویا یه چیزی گفت که نفهمیدم: نگران نباش چیزی نیست.
با تعجب رفتم سمتش.
________________________________________

#توکیو_ریونجرز
#انتقام_جویان_توکیو
#باران 🌧
#از_جنس_آب 🌧
دیدگاه ها (۰)

بارانبا سرعت شروع به دویدن کردم.میخواستم به مامان برسم.حواسم...

سلام همگی. بچه ها امروز پارت اول رو میگذارم. راستش من اول قص...

هانا: باکمال میل مایکی: زود باش بریم خونه الان سرما میخوریما...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط