باران
باران
با سرعت شروع به دویدن کردم.
میخواستم به مامان برسم.
حواسم نبود و از مامان جدا شده بودم.
یهو با صورت به کسی برخورد کردم.
سرم رو بالا آوردم و نگاش کردم.
یه پسر با موهای کرمی بلوند بود و یه پسر مو مشکی که کنارش بود.
باران: اوه من معذرت میخوام ندیدمتون.
یهو یادم اومد الان تو ژاپن هستم و اونا فارسی نمیفهمند.
قیافه ام جمع شده بود مونده بودم چی بگم که صدای مامان بلند شد.
مامان: باران.باران کجایی؟
باران: مامان من اینجام!
مامان اومد پیشم.
باران:اومم مامان میشه به ژاپنی از این آقایون عذر خواهی کنی. حواسم نبود و بهشون خوردم.
مامان ازشون عذر خواهی کرد. آرومسرم و به معنی احترام به سمتشون خم کردم.
مامان: بریم باران. بدو باید برگردیم تو رستوران.
سر تکون دادم و دنبالش راه افتادم.
مایکی
با باجی صحبت میکردم که یهو یه دختر بهم خورد.
یه چیزی گفت، اما نمیفهمیدم چی میگه فقط نگاش کردم.
همون لحظه یه نفر صداش کرد.
دختر به طرف خانم رفت و چیزی گفت. خانم بعد از چند دقیقه به ژاپنی ازمون عذر خواست و دست دخترش و گرفت و رفت.
باجی دستم رو گرفت و کشید تا بریم سمت معبد.
عجیب فکرم درگیرش شده بود. بیخیالش شدم.
وارد معبد شدیم. همه جمع شده بودند. داستند در مورد موضوعی بحث میکردند. اصن حواسم بشون نبود
بی حوصله بودم.
یه هفته ای از اون ماجرا گذشته بود و من اون دختر و کامل فراموش کرده بودم.
هنوز خسته بودم دراکن بعد از اینکه توی رستوران خوابم برده بود کولم کرده بود و تازه بیدار شده بودم.
صدای جیغ یه دختر از یه کوچه به گوشم رسید.
وقتی رفتم اونجا دیدم یکی از این گنگای مضخرف که جدیدا تشکیل شده بود دور یه دختر و گرفته بودند.
در عرض چند ثانیه همه اشون و قیمت و قرمه کردم. برگشتم طرف دختر. صورتش و دستاش خونی بود. توی چشماش پر از اشک بود. از جاش بلند شد و سعی کرد فرار کنه.
به طرفش رفتم و دستش و گرفتم.
مایکی: هی صبر کن کجا میری؟
مثل اینکه نفهمیده بود چی میگم.
صبر کن ببینم اینکه همون دختر اونروزی بود که با اون زبون عجیب باهام حرف زد. فکر کنم ژاپنی بلد نبود. سعی کرد دستش و از تو دستم در بیاره که دستشو محکم تر گرفتم.
نمیدونستم چیکار کنم. دختر رو به زور بلند کردم اما هی دست پا میزد.
________________________________________
#توکیو_ریونجرز
#انتقام_جویان_توکیو
#باران 🌧
#از_جنس_آب 🌧
با سرعت شروع به دویدن کردم.
میخواستم به مامان برسم.
حواسم نبود و از مامان جدا شده بودم.
یهو با صورت به کسی برخورد کردم.
سرم رو بالا آوردم و نگاش کردم.
یه پسر با موهای کرمی بلوند بود و یه پسر مو مشکی که کنارش بود.
باران: اوه من معذرت میخوام ندیدمتون.
یهو یادم اومد الان تو ژاپن هستم و اونا فارسی نمیفهمند.
قیافه ام جمع شده بود مونده بودم چی بگم که صدای مامان بلند شد.
مامان: باران.باران کجایی؟
باران: مامان من اینجام!
مامان اومد پیشم.
باران:اومم مامان میشه به ژاپنی از این آقایون عذر خواهی کنی. حواسم نبود و بهشون خوردم.
مامان ازشون عذر خواهی کرد. آرومسرم و به معنی احترام به سمتشون خم کردم.
مامان: بریم باران. بدو باید برگردیم تو رستوران.
سر تکون دادم و دنبالش راه افتادم.
مایکی
با باجی صحبت میکردم که یهو یه دختر بهم خورد.
یه چیزی گفت، اما نمیفهمیدم چی میگه فقط نگاش کردم.
همون لحظه یه نفر صداش کرد.
دختر به طرف خانم رفت و چیزی گفت. خانم بعد از چند دقیقه به ژاپنی ازمون عذر خواست و دست دخترش و گرفت و رفت.
باجی دستم رو گرفت و کشید تا بریم سمت معبد.
عجیب فکرم درگیرش شده بود. بیخیالش شدم.
وارد معبد شدیم. همه جمع شده بودند. داستند در مورد موضوعی بحث میکردند. اصن حواسم بشون نبود
بی حوصله بودم.
یه هفته ای از اون ماجرا گذشته بود و من اون دختر و کامل فراموش کرده بودم.
هنوز خسته بودم دراکن بعد از اینکه توی رستوران خوابم برده بود کولم کرده بود و تازه بیدار شده بودم.
صدای جیغ یه دختر از یه کوچه به گوشم رسید.
وقتی رفتم اونجا دیدم یکی از این گنگای مضخرف که جدیدا تشکیل شده بود دور یه دختر و گرفته بودند.
در عرض چند ثانیه همه اشون و قیمت و قرمه کردم. برگشتم طرف دختر. صورتش و دستاش خونی بود. توی چشماش پر از اشک بود. از جاش بلند شد و سعی کرد فرار کنه.
به طرفش رفتم و دستش و گرفتم.
مایکی: هی صبر کن کجا میری؟
مثل اینکه نفهمیده بود چی میگم.
صبر کن ببینم اینکه همون دختر اونروزی بود که با اون زبون عجیب باهام حرف زد. فکر کنم ژاپنی بلد نبود. سعی کرد دستش و از تو دستم در بیاره که دستشو محکم تر گرفتم.
نمیدونستم چیکار کنم. دختر رو به زور بلند کردم اما هی دست پا میزد.
________________________________________
#توکیو_ریونجرز
#انتقام_جویان_توکیو
#باران 🌧
#از_جنس_آب 🌧
- ۳۳
- ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط