برادرخواندهیمن پارت55:
جیمین نگاهشو به نیمرخ مرد داد و با یادآوری چهره پسربچه جواب نامربوطی داد:
_یونسو خیلی شبیه خودته
یونگی با حس دو پهلو بودن جواب پسر متعجب نگاهی بهش انداخت و بعد دوباره حواسشو به رانندگیش داد. جیمین هم نگاهشو به رو به روش داد و با حس خوبی زمزمه کرد:
_منم از یونسو خوشم میاد پسر دوستداشتنیایه
_که گفتی شبیه منه..
جیمین با چشمای درشت شده از جواب مرد، نگاش کرد و بعد از چند ثانیه مکث گفت:
_ولی تو این یه مورد نه!
یونگی یه تای ابروشو بالا داد و بدون اینکه چیزی بگه نگاه کوتاهی بهش انداخت و دوباره توجهشو به مسیر داد.
_یونسو بچهای نیست که از هر کسی خوشش بیاد
با طولانی شدن سکوت بینشون، یونگی ادامه داد:
_دوستای زیادی نداره، با هر کسی حرف نمیزنه، با هر کسی گرم نمیگیره ولی وقتی میگه از یکی خوشش میاد قطعا بین اون آدم و بقیه اطرافیانش یه تفاوتی وجود داره
جیمین با نگاه متفکرانهای به نیمرخ مرد خیره شد و همین برای اینکه یونگی حرفشو ادامه بده کافی بود.
_پسرم به اینکه با تو در ارتباط باشه علاقه داره
جیمین با شنیدن این جمله پوزخندی زد و دوباره نگاهشو به بیرون داد:
_ولی پدرش بهش گفته با کسایی که هم سن خودشن دوست بشه اینطور نیست؟
یونگی با لبخندی دندوننما جواب داد:
_درسته ولی برای هر قانونی استثنایی هم هست!
جیمین بدون جواب دادن بهش نگاهشو به ساختمون شرکتی که حالا مقابلش بودن داد.
_با اینکه ازت کمک نخواستم و خودت خواستی برسونیم اما بازم ممنون
با پایان جملهش از ماشین پیاده شد و بیخبر از نگاه یونگی، که تک تک حرکاتشو دنبال میکرد، وارد شرکت شد.
جیمین نگاهشو به نیمرخ مرد داد و با یادآوری چهره پسربچه جواب نامربوطی داد:
_یونسو خیلی شبیه خودته
یونگی با حس دو پهلو بودن جواب پسر متعجب نگاهی بهش انداخت و بعد دوباره حواسشو به رانندگیش داد. جیمین هم نگاهشو به رو به روش داد و با حس خوبی زمزمه کرد:
_منم از یونسو خوشم میاد پسر دوستداشتنیایه
_که گفتی شبیه منه..
جیمین با چشمای درشت شده از جواب مرد، نگاش کرد و بعد از چند ثانیه مکث گفت:
_ولی تو این یه مورد نه!
یونگی یه تای ابروشو بالا داد و بدون اینکه چیزی بگه نگاه کوتاهی بهش انداخت و دوباره توجهشو به مسیر داد.
_یونسو بچهای نیست که از هر کسی خوشش بیاد
با طولانی شدن سکوت بینشون، یونگی ادامه داد:
_دوستای زیادی نداره، با هر کسی حرف نمیزنه، با هر کسی گرم نمیگیره ولی وقتی میگه از یکی خوشش میاد قطعا بین اون آدم و بقیه اطرافیانش یه تفاوتی وجود داره
جیمین با نگاه متفکرانهای به نیمرخ مرد خیره شد و همین برای اینکه یونگی حرفشو ادامه بده کافی بود.
_پسرم به اینکه با تو در ارتباط باشه علاقه داره
جیمین با شنیدن این جمله پوزخندی زد و دوباره نگاهشو به بیرون داد:
_ولی پدرش بهش گفته با کسایی که هم سن خودشن دوست بشه اینطور نیست؟
یونگی با لبخندی دندوننما جواب داد:
_درسته ولی برای هر قانونی استثنایی هم هست!
جیمین بدون جواب دادن بهش نگاهشو به ساختمون شرکتی که حالا مقابلش بودن داد.
_با اینکه ازت کمک نخواستم و خودت خواستی برسونیم اما بازم ممنون
با پایان جملهش از ماشین پیاده شد و بیخبر از نگاه یونگی، که تک تک حرکاتشو دنبال میکرد، وارد شرکت شد.
- ۲۱۱
- ۰۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط