{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دلباخته

دلباخته...
پارت آخر
ویو ات
که گفت

جونگکوک: ات.. دیگه باید بریم

ات: هومممم...باش خداحافظ

همه: خداحافظ

( ات و جونگکوک توی ماشین بودن)

جونگکوک: میگم..ات

ات: جونم؟؟

جونگکوک:( اشاره به رستوران)
جونگکوک: میای یه چیزی بخوریم ؟

ات: اوهوم

( ات و جونگکوک نه تنها رفتن غذا خوردن بلکه دردول هم کردن)

۲ سال بعد

( توی این ۲ سال یونا و جیمین نه تنها ازدواج کردن بلکه الان بچه دارن و ات و جونگکوک خیلییی باهم صمیمی شودن)

ویو جونگکوک
راستش اول فکر میکردم که فقط یه هوسه ولی هر روز بیشتر عاشقش میشم، دیگه نمیتونم تحمل کنم امشب میخام بهش اعتراف کنم، از دفتر کارم امدم بیرون و رفتم عمارت که اولین کسی رو که دیدم ات بود خیلی خوشگل بود

ات: عااا سلام کوکی

جونگکوک: سلام جوجه اردک

ات: یااااا من جوجه اردک نیستمممم😐

جونگکوک:( از خنده جر خورد)
جونگکوک: میگم....ات

ات: جونمم؟؟

جونگکوک: راستش میخام یه چیزی بهت بگم..این حرفیه که 2سال نمیتونستم بهت بگم

ات: هوممم..بگو میشنوم ؟

جونگکوک: ر..راستش ات م..من خیلی خیلی دوست دارم

ات: خب راستش منم.....( خواست ادامه حرفشو بزنه که دید یکی میخواد به جونگکوک شلیک کنه و جاشو با جونگکوک عوض کرد و تیر به خودش خورد و اونم گرفتن)

جونگکوک: ا..ا.ا.ت ( شکه)

ات: م..م..میخاستم..ب..بهت..بگم چ...چ.چقدر د..دوست دارم..و..ول.. ولی نشد ( ضعیف)

جونگکوک : نه نه نه تو قرار نیس بری نه..تو باید بمونی ما هنوز باهم نرفتیم ساحل هنوز باهم فیلم ندیدیم...تو نمیتونی همینجوری بری( بغض)

ات: ج.. جونگکوک ت..ت..تو...میتونی..ب..بعد از..م..من عاشق..ی..یکی..د..دیگه بشی( ضعیف و بی‌حال)

جونگکوک: نه نه هرگز من نمیتونم عاشق یکی دیگه شم لطفاً ترکم نکن خواهش میکنم...

ات: دیگه دیره..ب.ب.ب ببخشید..ا..این..همه..
م..مدت هیچی..ب..بهت نگفتم.. ولی
خ.. خیلی..د..دوست دارم..ت..تو.. همیشه...تو قلبم..م..میمونی ( لبخند زد و مرد)

جونگکوک: نهههه....چشماتووو باز کن اتتت ( گریه) خواهش میکنم چشماتو باز کن..من بدون تو نمیتونم ادامه بدم..نههه‍هه( گریه شدید)

( بادیگاردا و حتا خدمتکارا متعجب بودن جئون جونگکوک کسی که فقط آدما رو شکنجه میداد الان داره گریه میکنه)

۵ ماه بعد
( توی این ۵ماه یونا خیلی حالش بد بود ولی با کمک جیمین خوب شد ولی جونگکوک همه میخواستن بهش کمک کنن تا خوب بشه ولی اون روز به روز بدتر از قبل میشود تا اینکه رفت سراغ کسی که اتو کشت و اونو تیکه تیکه کرد و بعدش رفت عمارت یه دوش گرفت و خودشو آماده کرد ، همه فکر میکردن جونگکوک دیگه حالش خوب شده ولی اون سریع رفت به یه گل فروشی و گل مورد علاقه اتو گرفت و رفت سر قبرش)

جونگکوک: چاگیا....دلمم خیلی برات تنگ شده.... ولی نمیتونم همینجوری هم بمونم میخام بیام پیشت..میخام درباره سرم غر غر کنی که چرا اینکارا رو کردم( با گریه فراوان)

( اسلحه رو گذاشت روی سرش و خودشو کشت)


گاهی اوقات نباید زمانو از دست بدی چون ممکنه دیگه همچین فرصتی نداشته باشی.....


پایان 🍃

( فحش تو کامنتا آزاده 🤧)
دیدگاه ها (۴۹)

خب اهم اهم سلام 😁میدونم که همتون سر فیک دلباخته دارین عر میز...

همیشه اختاپوسو خیلی دوس داشتم:))

..:))

چرا؟:)))

love Between the Tides⁷⁴تهیونگ: اومدمدوهی: سلام داییتهیونگ: ...

عشق مافیا

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط