مافیای عاشق
مافیای عاشق
پارت آخر
ویو ات
از خواب بیدار شدم یهو بدنم لرزید
جونگکوک: از این به بعد باید بیشتر مراقب خودت باشی..من حصلتو ندارم
چند ماه بعد
ویو جونگکوک
راستش چند مدت بود پدر و مادرم مرده بودن حالم خیلی بد بود و گریه میکردم
ویو ات
من از اینکاراش سر درنمیارم قبلا باهام سرد حرف میزد ولی الان حتا دیگه حرف نمیزنه دیگه اعصابم خورد شد رفتم تو اتاقش بدون هیچ در زدنی رفتم تو دیدم پشتش به منه
ات: هی ت..تو چته هاا؟؟
جونگکوک:( سریع اشکاشو پاک کرد)
جونگکوک: ه..هیچی...چرا اینجوری وارد اتاقم میشی
ات: چرا یه چیزیت هست( چونه جونگکوکو گرفت)
ات: ببینم..ت..تو گریه کردی؟( شک)
جونگکوک: ن..ن..نه..من؟؟ گریه؟؟؟
ات: میدونستی دروغ گویه خوبی نیستی
جونگکوک:....
جونگکوک بدونه هیچ حرفی رفت اتو بغل کرد ات میدونست یه چیزی شده و کلا یادش رفته بود باهم دشمنن و اونم جونگکوکو بغل کرد و سیع میکرد آرومش کنه که یهو جونگکوک زد زیر گریه
جونگکوک: ات..ت..تو چطور میتونی..انقدر آروم باشی؟؟..چطور پدر و مادرت جلویه چشمت مردن انقدر آرومی ؟؟؟؟( گریه)
ات: آروم؟؟ با اینکه چند ساله همو میشناسیم هنوز نتونستی منو خوب بشناسی
جونگکوک:م..م..من نمیتونم..با مرگشون..ک..کنار بیام( گریه)
ات: میتونی..با گذر زمان میتونی
چند سال بعد
تو این چند سال جونگکوک روز به روز بیشتر وابسته ات میشود اتم همینطور
جونگکوک دیگه نمیتونست تحمل کنه و..
ویو جونگکوک
امروز میخام از ات خواستگاری کنم نمیدونم قبول میکنه یا نه ولی امیدوارم قبول کنه همچیو آماده کرده بودم
جونگکوک: چاگیااااا
ات: بله
جونگکوک: چشماتو ببند
ات: چرا؟
جونگکوک: تو چشماتو ببند بهت میگم
ات چشماشو بست و جونگکوک بردش به جایی که آماده کرده بود
ات: واییی کی چشمامو باز کنم
جونگکوک: الان میتونی چشماتو باز کنی
ات چشماشو باز کرد ، برای چند لحظه حس کرد توی رویاس دورش پر از گل برگ بود و جونگکوک با یه انگشتر جلوش زانو زده بود
جونگکوک: کیم ات.. خیلی وقته میخام بگم چقدر دوست دارم ولی میترسم که رد کنی ولی دیگه نمیتونم تحمل کنم
حاضری تا ابد ماله من باشی ؟
ات:م..معلومهههه ( ذوق)
جونگکوک انگشتر رو کرد دسته ات و دسته اتو گرفت
جونگکوک: میدونم گذشته بدی باهم داشتیم ولی قول میدم همشو جبران میکنم
ات: منم قول میدم همیشه پیشت باشم جئون جونگکوک
جونگکوک: خوشحالم که اومدی تو زندگیم...جئون ات( خنده)
ات:( خنده)
و همو بوسیدن
گاهی ممکنه آدمایی که از هم متنفر باشن یه روزی تمامه وجود هم بشن:))
پایان 🫀
ببخشید اگه بد شود 🥲
پارت آخر
ویو ات
از خواب بیدار شدم یهو بدنم لرزید
جونگکوک: از این به بعد باید بیشتر مراقب خودت باشی..من حصلتو ندارم
چند ماه بعد
ویو جونگکوک
راستش چند مدت بود پدر و مادرم مرده بودن حالم خیلی بد بود و گریه میکردم
ویو ات
من از اینکاراش سر درنمیارم قبلا باهام سرد حرف میزد ولی الان حتا دیگه حرف نمیزنه دیگه اعصابم خورد شد رفتم تو اتاقش بدون هیچ در زدنی رفتم تو دیدم پشتش به منه
ات: هی ت..تو چته هاا؟؟
جونگکوک:( سریع اشکاشو پاک کرد)
جونگکوک: ه..هیچی...چرا اینجوری وارد اتاقم میشی
ات: چرا یه چیزیت هست( چونه جونگکوکو گرفت)
ات: ببینم..ت..تو گریه کردی؟( شک)
جونگکوک: ن..ن..نه..من؟؟ گریه؟؟؟
ات: میدونستی دروغ گویه خوبی نیستی
جونگکوک:....
جونگکوک بدونه هیچ حرفی رفت اتو بغل کرد ات میدونست یه چیزی شده و کلا یادش رفته بود باهم دشمنن و اونم جونگکوکو بغل کرد و سیع میکرد آرومش کنه که یهو جونگکوک زد زیر گریه
جونگکوک: ات..ت..تو چطور میتونی..انقدر آروم باشی؟؟..چطور پدر و مادرت جلویه چشمت مردن انقدر آرومی ؟؟؟؟( گریه)
ات: آروم؟؟ با اینکه چند ساله همو میشناسیم هنوز نتونستی منو خوب بشناسی
جونگکوک:م..م..من نمیتونم..با مرگشون..ک..کنار بیام( گریه)
ات: میتونی..با گذر زمان میتونی
چند سال بعد
تو این چند سال جونگکوک روز به روز بیشتر وابسته ات میشود اتم همینطور
جونگکوک دیگه نمیتونست تحمل کنه و..
ویو جونگکوک
امروز میخام از ات خواستگاری کنم نمیدونم قبول میکنه یا نه ولی امیدوارم قبول کنه همچیو آماده کرده بودم
جونگکوک: چاگیااااا
ات: بله
جونگکوک: چشماتو ببند
ات: چرا؟
جونگکوک: تو چشماتو ببند بهت میگم
ات چشماشو بست و جونگکوک بردش به جایی که آماده کرده بود
ات: واییی کی چشمامو باز کنم
جونگکوک: الان میتونی چشماتو باز کنی
ات چشماشو باز کرد ، برای چند لحظه حس کرد توی رویاس دورش پر از گل برگ بود و جونگکوک با یه انگشتر جلوش زانو زده بود
جونگکوک: کیم ات.. خیلی وقته میخام بگم چقدر دوست دارم ولی میترسم که رد کنی ولی دیگه نمیتونم تحمل کنم
حاضری تا ابد ماله من باشی ؟
ات:م..معلومهههه ( ذوق)
جونگکوک انگشتر رو کرد دسته ات و دسته اتو گرفت
جونگکوک: میدونم گذشته بدی باهم داشتیم ولی قول میدم همشو جبران میکنم
ات: منم قول میدم همیشه پیشت باشم جئون جونگکوک
جونگکوک: خوشحالم که اومدی تو زندگیم...جئون ات( خنده)
ات:( خنده)
و همو بوسیدن
گاهی ممکنه آدمایی که از هم متنفر باشن یه روزی تمامه وجود هم بشن:))
پایان 🫀
ببخشید اگه بد شود 🥲
- ۱۴.۶k
- ۰۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط