راز قلدر مدرسه
راز قلدر مدرسه
پارت : ۲۲
از آن روز، جونگ کوک دیگر کمتر از گذشته خودش را پنهان میکرد.
نه اینکه ناگهان تبدیل به آدم دیگری شده باشد...
اما وقتی کنار تهیونگ بود، احساس میکرد نفس کشیدن برایش راحتتر است.
تهیونگ هم هیچوقت دربارهی آن راز سؤال نکرد.
همانطور که قول داده بود، صبر کرد.
چند روز بعد، زنگ آخر مدرسه به صدا درآمد.
جونگ کوک از کلاس بیرون رفت، اما برخلاف همیشه، مستقیم به حیاط نرفت.
او به پشت ساختمان قدیمی مدرسه رفت؛ جایی که تقریباً هیچکس به آنجا سر نمیزد.
تهیونگ که از دور او را دیده بود، فقط نگران شد.
نه برای اینکه شک کند...
بلکه چون حس میکرد جونگ کوک دوباره درگیر فکرهایش شده است.
چند دقیقه بعد، جیمین کنار تهیونگ ایستاد.
«دنبالش نرو.»
تهیونگ با تعجب نگاهش کرد.
«چرا؟»
جیمین آهی کشید.
«چون اونجا... همون جاییه که هر وقت گذشته یادش میاد، تنها میشینه.»
تهیونگ آرام پرسید:
«جیمین... اون راز... انقدر دردناکه؟»
جیمین چند ثانیه سکوت کرد.
بعد با صدایی آرام گفت:
«جونگ کوک همیشه این آدم نبوده.»
تهیونگ با دقت گوش میداد.
«دو سال پیش... حتی از دعوا هم بدش میاومد.»
«همیشه به بقیه کمک میکرد و سعی میکرد جلوی زورگویی رو بگیره.»
تهیونگ با ناباوری گفت:
«پس چی شد که همه بهش میگن قلدر؟»
جیمین لبخند تلخی زد.
«همه فقط آخر داستان رو دیدن...»
«هیچکس نپرسید قبلش چه اتفاقی افتاده بود.»
در همان لحظه، جونگ کوک از دور دیده میشد که تنها روی نیمکتی نشسته و به زمین خیره شده است.
تهیونگ نگاهش را از او برنداشت.
جیمین ادامه داد:
«اون روز... جونگ کوک فقط میخواست از یکی دفاع کنه.»
«اما همهچیز برعکس شد.»
تهیونگ با نگرانی پرسید:
«یعنی... تقصیر اون نبود؟»
جیمین آرام سرش را پایین انداخت.
«اگه حقیقت رو بدونی... شاید بفهمی چرا این دو سال، خودش رو پشت یه نقاب پنهان کرده.»
تهیونگ مشتش را آرام گره کرد.
هر لحظه بیشتر مطمئن میشد که جونگ کوک...
بیشتر از آنکه یک قلدر باشد،
یک قربانی است.
و او با تمام وجود تصمیم گرفت...
تا آخرین لحظه، کنار پسری بماند که همه اشتباه قضاوتش کرده بودند. 🖤
ׁׅ᥎ׁׅ ƙׁׅᨵׁׅׅᨵׁׅׅƙׁׅ
ƙׁׅᨵׁׅׅᨵׁׅׅƙׁׁׅ᥎ׁׅ
*𝐯𝐢𝐝𝐞𝐨
*𝐟𝐚𝐧 𝐚𝐫𝐭
*𝐅𝐢𝐤𝐬𝐡𝐞𝐧
ꉔꁝꋬꋊꏂ꒒ ꋊꋬꂵꏂ ꒐ꇙ
@jeon_roshabl
پارت : ۲۲
از آن روز، جونگ کوک دیگر کمتر از گذشته خودش را پنهان میکرد.
نه اینکه ناگهان تبدیل به آدم دیگری شده باشد...
اما وقتی کنار تهیونگ بود، احساس میکرد نفس کشیدن برایش راحتتر است.
تهیونگ هم هیچوقت دربارهی آن راز سؤال نکرد.
همانطور که قول داده بود، صبر کرد.
چند روز بعد، زنگ آخر مدرسه به صدا درآمد.
جونگ کوک از کلاس بیرون رفت، اما برخلاف همیشه، مستقیم به حیاط نرفت.
او به پشت ساختمان قدیمی مدرسه رفت؛ جایی که تقریباً هیچکس به آنجا سر نمیزد.
تهیونگ که از دور او را دیده بود، فقط نگران شد.
نه برای اینکه شک کند...
بلکه چون حس میکرد جونگ کوک دوباره درگیر فکرهایش شده است.
چند دقیقه بعد، جیمین کنار تهیونگ ایستاد.
«دنبالش نرو.»
تهیونگ با تعجب نگاهش کرد.
«چرا؟»
جیمین آهی کشید.
«چون اونجا... همون جاییه که هر وقت گذشته یادش میاد، تنها میشینه.»
تهیونگ آرام پرسید:
«جیمین... اون راز... انقدر دردناکه؟»
جیمین چند ثانیه سکوت کرد.
بعد با صدایی آرام گفت:
«جونگ کوک همیشه این آدم نبوده.»
تهیونگ با دقت گوش میداد.
«دو سال پیش... حتی از دعوا هم بدش میاومد.»
«همیشه به بقیه کمک میکرد و سعی میکرد جلوی زورگویی رو بگیره.»
تهیونگ با ناباوری گفت:
«پس چی شد که همه بهش میگن قلدر؟»
جیمین لبخند تلخی زد.
«همه فقط آخر داستان رو دیدن...»
«هیچکس نپرسید قبلش چه اتفاقی افتاده بود.»
در همان لحظه، جونگ کوک از دور دیده میشد که تنها روی نیمکتی نشسته و به زمین خیره شده است.
تهیونگ نگاهش را از او برنداشت.
جیمین ادامه داد:
«اون روز... جونگ کوک فقط میخواست از یکی دفاع کنه.»
«اما همهچیز برعکس شد.»
تهیونگ با نگرانی پرسید:
«یعنی... تقصیر اون نبود؟»
جیمین آرام سرش را پایین انداخت.
«اگه حقیقت رو بدونی... شاید بفهمی چرا این دو سال، خودش رو پشت یه نقاب پنهان کرده.»
تهیونگ مشتش را آرام گره کرد.
هر لحظه بیشتر مطمئن میشد که جونگ کوک...
بیشتر از آنکه یک قلدر باشد،
یک قربانی است.
و او با تمام وجود تصمیم گرفت...
تا آخرین لحظه، کنار پسری بماند که همه اشتباه قضاوتش کرده بودند. 🖤
ׁׅ᥎ׁׅ ƙׁׅᨵׁׅׅᨵׁׅׅƙׁׅ
ƙׁׅᨵׁׅׅᨵׁׅׅƙׁׁׅ᥎ׁׅ
*𝐯𝐢𝐝𝐞𝐨
*𝐟𝐚𝐧 𝐚𝐫𝐭
*𝐅𝐢𝐤𝐬𝐡𝐞𝐧
ꉔꁝꋬꋊꏂ꒒ ꋊꋬꂵꏂ ꒐ꇙ
@jeon_roshabl
- ۱۰۳
- ۱۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط