{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

راز قلدر مدرسه

راز قلدر مدرسه
پارت : ۲۱

بعد از حرف‌های جونگ کوک، هر دو چند لحظه در سکوت کنار هم ایستادند.

تهیونگ می‌توانست اضطراب را در چشمان او ببیند.

اضطرابی که هیچ شباهتی به جونگ کوک همیشگی نداشت.

جونگ کوک آرام گفت:

«می‌ترسم...»

تهیونگ با تعجب نگاهش کرد.

این اولین بار بود که جونگ کوک با صدای بلند از ترسش حرف می‌زد.

«می‌ترسم بعد از اینکه حقیقت رو بفهمی... دیگه نتونی مثل الان بهم نگاه کنی.»

تهیونگ بدون مکث یک قدم به او نزدیک‌تر شد.

«من هنوز هیچی از اون راز نمی‌دونم.»

جونگ کوک نگاهش را پایین انداخت.

«دقیقاً... برای همین می‌ترسم.»

تهیونگ لبخند آرامی زد.

«جونگ کوک...»

«من عاشق گذشته‌ت نشدم.»

«عاشق خودت شدم.»

جونگ کوک آهسته سرش را بالا آورد.

چشم‌هایش پر از ناباوری بود.

تهیونگ ادامه داد:

«هر اتفاقی که افتاده باشه... هرچقدر هم تلخ باشه...»

«باعث نمی‌شه از کنارت برم.»

جونگ کوک با صدایی گرفته گفت:

«اگه بعد از شنیدنش ازم متنفر شدی چی؟»

تهیونگ آرام سرش را تکان داد.

«اون روزی که همه ازت می‌ترسیدن، من کنار تو ایستادم.»

«حالا که می‌دونم یه رازی توی دلت داری، بیشتر از قبل دلم می‌خواد کنارت باشم.»

سکوتی کوتاه بینشان افتاد.

بعد تهیونگ دستش را آرام روی شانه‌ی جونگ کوک گذاشت.

«لازم نیست همه‌ی غم‌هات رو تنهایی تحمل کنی.»

«از امروز... هرچی باشه، با هم از پسش برمیایم.»

جونگ کوک احساس کرد چیزی در دلش فرو ریخت.

سال‌ها بود کسی چنین حرفی به او نزده بود.

لبخند خیلی محوی روی لبش نشست.

«ممنون...»

تهیونگ هم لبخند زد.

«پس دیگه نگران نباش.»

«من جایی نمی‌رم.»

«هرچقدر هم طول بکشه... منتظر می‌مونم تا وقتی آماده شدی، خودت همه‌چیز رو برام تعریف کنی.»

جونگ کوک برای اولین بار، بدون ترس، به چشمان تهیونگ خیره شد.

شاید...

برای اولین بار در زندگی‌اش، باور کرده بود که لازم نیست با گذشته‌اش تنها بجنگد.

اما او هنوز نمی‌دانست...

گفتن حقیقت، زخم‌هایی را دوباره باز می‌کند که سال‌ها تلاش کرده بود فراموششان کند... 🖤

ׁׅ᥎ׁׅ ƙׁׅᨵׁׅׅᨵׁׅׅƙׁׅ
ƙׁׅᨵׁׅׅᨵׁׅׅƙׁׁׅ᥎ׁׅ

*𝐯𝐢𝐝𝐞𝐨
*𝐟𝐚𝐧 𝐚𝐫𝐭
*𝐅𝐢𝐤𝐬𝐡𝐞𝐧
ꉔꁝꋬꋊꏂ꒒ ꋊꋬꂵꏂ ꒐ꇙ
@jeon_roshabl
دیدگاه ها (۰)

راز قلدر مدرسهپارت : ۲۲ از آن روز، جونگ کوک دیگر کمتر از گذش...

راز قلدر مدرسهپارت : ۲۰ آن شب... جونگ کوک تا دیر وقت نتوانست...

راز قلدر مدرسهپارت : ۱۹ از صبح، دلِ تهیونگ آرام و قرار نداشت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط