پسر بد
پسر بد☆
☆_bad boy_☆
Part: 13
بعد اینکه آرایش کردم رفتم لباس انتخاب کنم.(اسلاید دوم)
بعد موهامو باز گذاشتم.
حالتشون دادم.
بعد از اتاق رفتم بیرون که دیدم جونگکوک و تهیونگ دم در دارن حرف میزنن.
به سمتشون رفتم.
یونا: من آمادم.
تهیونگ سر تا پامو بررسی کرد و پوزخندی زد.
تهیونگ: خب بریم دیگه.
سوار ماشین شدیم.
بعد چند مین رسیدیم.
یه باغ بود.
وارد شدیم.
یه میز وسط باغ بود یه مرد هم روش نشسته بود داشت سیگار میکشید.
تا ما رو دید بلند شد و دستاشو کرد تو جیبش.
جک: به به آقای کیم.(عصبانی و حرصی)
تهیونگ: سلام جک.
رفتیم دور میز نشستیم.
من وسط تهیونگ و جونگکوک بودم.
جک: میبینم که یه دختر باهاتونه.
یونا: اره من عضو باندشونم مشکل داری تا برات حلش کنم؟
جک: پس تو بودی نقشمون رو لو دادی؟
یونا: میزاشتم تا به هدف مسخرتون برسید؟
جک: دهنتو ببند زنیکه.
تهیونگ خندید. بعد سریع لبخندش محو شد.
تهیونگ: جرعت داری یه بار دیگه توهین کن.
بعدشم بزودی باند مافیات رو از بین میبرم.
جک: هع نمیتونی اینکارو کنی.
تهیونگ: میخوای برات انجامش بدم.
جک و تهیونگ بلند شدن و روبه روی هم ایستادن.
جک یقه تهیونگ رو گرفت.
جک: باندت رو ازت میکیرم حالا ببین.
تهیونگ پوزخندی زد و با مشت زد تو صورت جک. تهیونگ یقش رو صاف کرد و دستاشو برد تو جیبش.
جک دماغش خون اومد.
تهیونگ: زیاد زر زر میکنی.
جک: تسلیمت نمیشم کیم تهیونگ.
تهیونگ: بلاخره میشی.
جک: اگه باندت رو تحویل نمیدی مجبورم کاترین رو برای برده بیارمش اینجا.
تهیونگ خونش به جوش اومد.
دندونش رو به هم فشار داد.
تو چشماش آتیش شعله ور شد.
دستاشو مشت کرد و محکم کوبید تو صورت جک و با پا زد تو شکمش روش نشست و شروع کرد به زدن تو صورتش.
جونککوک هی میخواست تهیونگ رو جدا کنه.
بعد تهیونگ بلند شد.
شروع کرد به نفس نفس زدن.
بعد جونگکوک رو هل داد و به سمت در خروجی رفت.
من فقط مات و مبهوت داشتم نگاهشون میکردم.
بعد دنبال تهیونگ رفتم.
یونا: تهیونگ حالت خوبه؟ عصبانی نباش کاترین رو کسی نمیتونه ببره.
تهیونگ: امیلی تو دیگه ولم کن.
یونا: تهیونگ ما قرار بود با جک درباره موضوعه صحبت کنیم. نه اینکه دعوا کنیم.
تهیونگ بدون توجه سوار ماشین شد.
منو جونگکوک هم سوار شدیم.
بعد چند مین رسیدیم عمارت.
۲ ماه بعد.
تو این دو ماه خیلی اتفاق ها افتاد.
تهیونگ بازم رفتارش... ظاهرش... چشماش سرد بود.
من با این کنار اومدم.
حتی یه بار هم احساس تو چشمای تهیونگ ندیدم.
تو این دوماه هی تلاش میکرد منو پیدا کنه ولی نتونست.
این موضوع خیلی عصبیش میکرد.
ویو تهیونگ
دوماه گذشته ولی من هنوز لی یونا رو پیدا نکردم.
بزرگ ترین و قدرتمند ترین مافیای آسیا هنوز نتونست یه دختر رو پیدا کنه.
روی تخت دراز کشیده بودم.
ویو سولی
دوماه گذشت.
تهیونگ هنوز سراغم نیومده بود.
میخواستم بفهمم این هوانگ امیلی کیه.
هرجور شده باید انتقام بگیرم.
..............
شب بود.
ویو یونا.
رو تخت بودم.
بلند شدم.
خواستم برم بیرون از اتاق که گوشیم زنگ خورد. ناشناس بود.
جواب دادم.
یونا: الو
... : لی یونا.
یونا: شما؟
... : مهم نیست کیم فقط خواستم بگم حواست به خودت باشه.
یونا: چییی؟ ببخشید کارتون چیه؟
...: گفتم که حواست به خودت باشه همین زودیا لو میری.
قطع کرد.
دلشوره گرفتم.
این کی بود؟
هوفی کشیدم و رفتم تو سالن عمارت.
رو کاناپه نشستم.
که تهیونگ رفت تو آشپز خونه
و شیشه مشروب رو با خودش آورد و رو کاناپه نشست.
تو جام ریخت.
و شروع کرد به خوردن.
یونا: برای منم بریز.
بعد جام رو برداشتم و منم شروع کردم به خوردن.
تهیونگ: چیزی شده؟
یونا: نه فقط خستم.
تهیونگ: میخوای حرف بزنی؟ انگار واقعا ناراحتی.
داشت راست میکفت ناراحت بودم.
واقعا از زندکی خسته شده بودم خیلی فشار روم بود.
بغض کردم. تا کی باید مخفی باشم.
داشتم سعی میکردم بغضم نترکه.
یونا: اره.. یعنی نه.
تهیونگ: اها اوکی.
تهیونگ بلند شد و وارد اتاق شد.
من رو کاناپه نشسته بودم.
سرم رو با دستام گرفتم.
تا کی باید مخفی بشم؟
الین هم دیگه زنگ نزد که هرچه سریعتر نقشمون رو عملی کنیم.:!!
امیدوارم خشتون بیاد🎀✨
☆_bad boy_☆
Part: 13
بعد اینکه آرایش کردم رفتم لباس انتخاب کنم.(اسلاید دوم)
بعد موهامو باز گذاشتم.
حالتشون دادم.
بعد از اتاق رفتم بیرون که دیدم جونگکوک و تهیونگ دم در دارن حرف میزنن.
به سمتشون رفتم.
یونا: من آمادم.
تهیونگ سر تا پامو بررسی کرد و پوزخندی زد.
تهیونگ: خب بریم دیگه.
سوار ماشین شدیم.
بعد چند مین رسیدیم.
یه باغ بود.
وارد شدیم.
یه میز وسط باغ بود یه مرد هم روش نشسته بود داشت سیگار میکشید.
تا ما رو دید بلند شد و دستاشو کرد تو جیبش.
جک: به به آقای کیم.(عصبانی و حرصی)
تهیونگ: سلام جک.
رفتیم دور میز نشستیم.
من وسط تهیونگ و جونگکوک بودم.
جک: میبینم که یه دختر باهاتونه.
یونا: اره من عضو باندشونم مشکل داری تا برات حلش کنم؟
جک: پس تو بودی نقشمون رو لو دادی؟
یونا: میزاشتم تا به هدف مسخرتون برسید؟
جک: دهنتو ببند زنیکه.
تهیونگ خندید. بعد سریع لبخندش محو شد.
تهیونگ: جرعت داری یه بار دیگه توهین کن.
بعدشم بزودی باند مافیات رو از بین میبرم.
جک: هع نمیتونی اینکارو کنی.
تهیونگ: میخوای برات انجامش بدم.
جک و تهیونگ بلند شدن و روبه روی هم ایستادن.
جک یقه تهیونگ رو گرفت.
جک: باندت رو ازت میکیرم حالا ببین.
تهیونگ پوزخندی زد و با مشت زد تو صورت جک. تهیونگ یقش رو صاف کرد و دستاشو برد تو جیبش.
جک دماغش خون اومد.
تهیونگ: زیاد زر زر میکنی.
جک: تسلیمت نمیشم کیم تهیونگ.
تهیونگ: بلاخره میشی.
جک: اگه باندت رو تحویل نمیدی مجبورم کاترین رو برای برده بیارمش اینجا.
تهیونگ خونش به جوش اومد.
دندونش رو به هم فشار داد.
تو چشماش آتیش شعله ور شد.
دستاشو مشت کرد و محکم کوبید تو صورت جک و با پا زد تو شکمش روش نشست و شروع کرد به زدن تو صورتش.
جونککوک هی میخواست تهیونگ رو جدا کنه.
بعد تهیونگ بلند شد.
شروع کرد به نفس نفس زدن.
بعد جونگکوک رو هل داد و به سمت در خروجی رفت.
من فقط مات و مبهوت داشتم نگاهشون میکردم.
بعد دنبال تهیونگ رفتم.
یونا: تهیونگ حالت خوبه؟ عصبانی نباش کاترین رو کسی نمیتونه ببره.
تهیونگ: امیلی تو دیگه ولم کن.
یونا: تهیونگ ما قرار بود با جک درباره موضوعه صحبت کنیم. نه اینکه دعوا کنیم.
تهیونگ بدون توجه سوار ماشین شد.
منو جونگکوک هم سوار شدیم.
بعد چند مین رسیدیم عمارت.
۲ ماه بعد.
تو این دو ماه خیلی اتفاق ها افتاد.
تهیونگ بازم رفتارش... ظاهرش... چشماش سرد بود.
من با این کنار اومدم.
حتی یه بار هم احساس تو چشمای تهیونگ ندیدم.
تو این دوماه هی تلاش میکرد منو پیدا کنه ولی نتونست.
این موضوع خیلی عصبیش میکرد.
ویو تهیونگ
دوماه گذشته ولی من هنوز لی یونا رو پیدا نکردم.
بزرگ ترین و قدرتمند ترین مافیای آسیا هنوز نتونست یه دختر رو پیدا کنه.
روی تخت دراز کشیده بودم.
ویو سولی
دوماه گذشت.
تهیونگ هنوز سراغم نیومده بود.
میخواستم بفهمم این هوانگ امیلی کیه.
هرجور شده باید انتقام بگیرم.
..............
شب بود.
ویو یونا.
رو تخت بودم.
بلند شدم.
خواستم برم بیرون از اتاق که گوشیم زنگ خورد. ناشناس بود.
جواب دادم.
یونا: الو
... : لی یونا.
یونا: شما؟
... : مهم نیست کیم فقط خواستم بگم حواست به خودت باشه.
یونا: چییی؟ ببخشید کارتون چیه؟
...: گفتم که حواست به خودت باشه همین زودیا لو میری.
قطع کرد.
دلشوره گرفتم.
این کی بود؟
هوفی کشیدم و رفتم تو سالن عمارت.
رو کاناپه نشستم.
که تهیونگ رفت تو آشپز خونه
و شیشه مشروب رو با خودش آورد و رو کاناپه نشست.
تو جام ریخت.
و شروع کرد به خوردن.
یونا: برای منم بریز.
بعد جام رو برداشتم و منم شروع کردم به خوردن.
تهیونگ: چیزی شده؟
یونا: نه فقط خستم.
تهیونگ: میخوای حرف بزنی؟ انگار واقعا ناراحتی.
داشت راست میکفت ناراحت بودم.
واقعا از زندکی خسته شده بودم خیلی فشار روم بود.
بغض کردم. تا کی باید مخفی باشم.
داشتم سعی میکردم بغضم نترکه.
یونا: اره.. یعنی نه.
تهیونگ: اها اوکی.
تهیونگ بلند شد و وارد اتاق شد.
من رو کاناپه نشسته بودم.
سرم رو با دستام گرفتم.
تا کی باید مخفی بشم؟
الین هم دیگه زنگ نزد که هرچه سریعتر نقشمون رو عملی کنیم.:!!
امیدوارم خشتون بیاد🎀✨
- ۲.۵k
- ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط