شکلات تلخ منP
شکلات تلخ من🍫(1P)
بازم یه روز دیگه ی مزخرف وای خسته شدم از این زندگی کوفتی اَه همینجوری داشت غر میزد از تخت دوست داشتنی ازش میومد بیرون تا برای صبحانه آماده شه اگه برای صبحانه پایین نمی رفت پدرش کتک اش میزد و میگفت: این یه بی احترامی بزرگی است به من ]
پدر ا.ت قانون های که بعداز مرگ مادر ا.ت گذاشته
[1. ساعت 6 باید سرمیز صبحانه باشی
2. تا وقتی من گفتم حق بیرون اومدن از اتاقت داری
3.تو کار های من حق دخالت کردن نداری
4. کنجکاوی کردن ممنوع
5. حق بیرون رفتن رو نداری
6. نباید اسممادرتو به زبون بیاری ]
ا.ت داشت روتین پوستی شو انجام میداد یاد قانون های پدرش افتاد و داشت مرور میکرد درست ساعت 5
بیدار شد تا ساعت 6 سر میز صبحانه بره وقتی کارهای روتین پوستی اش تمومه شده موهاشو خشک کرد و یه کراپ برداشت پوشید و شورتک وقتی آماده شده گوششیو برداشت چک کنه کسی بهش پیام داده یا زنگ زده نه دید مثل همیشه الینا بهش پیام داده سریع جوابشو داد تا اینکه صدای در اتاق اومد خدمتکار بود اومد بود بگه بیاد سر میز صبحانه(علامت +و علامت بابای ا.ت ~)
سرمیز صبحانه مثل همیشه ساکت و بی سروصدا داشتن صبحانه شو می خوردن که بابای ا.ت گفت :
~امروز قرار واست خواستگار بیاد و حق رد کردنش رو نداری ا.ت (لحن سرد )
الان چی شنیدم قرار واسم خواستگار بیاد هی حق تصميم گرفتن زندگی خودمم رو ندارم خسته شدم ولی مجبورم بگم چش ا.ت با لحن سرد گفت:
+چش ام می تونم بپرسم کی هست ؟
~جئون جونگکوک دیگه حرفی چیزی ازت نشنوم
(لحن سرد)
بابا ا.ت بعد از حرفش از میز بلند شد رفت سمت اتاق کارش و دخترک تنها شده بود یه بغض سنگینی تو گلوش بود مجبور بود قورتش بده به سختی و بلند شد تا بره کتاب خونه یکم مطالعه کنه که یهو...
بازم یه روز دیگه ی مزخرف وای خسته شدم از این زندگی کوفتی اَه همینجوری داشت غر میزد از تخت دوست داشتنی ازش میومد بیرون تا برای صبحانه آماده شه اگه برای صبحانه پایین نمی رفت پدرش کتک اش میزد و میگفت: این یه بی احترامی بزرگی است به من ]
پدر ا.ت قانون های که بعداز مرگ مادر ا.ت گذاشته
[1. ساعت 6 باید سرمیز صبحانه باشی
2. تا وقتی من گفتم حق بیرون اومدن از اتاقت داری
3.تو کار های من حق دخالت کردن نداری
4. کنجکاوی کردن ممنوع
5. حق بیرون رفتن رو نداری
6. نباید اسممادرتو به زبون بیاری ]
ا.ت داشت روتین پوستی شو انجام میداد یاد قانون های پدرش افتاد و داشت مرور میکرد درست ساعت 5
بیدار شد تا ساعت 6 سر میز صبحانه بره وقتی کارهای روتین پوستی اش تمومه شده موهاشو خشک کرد و یه کراپ برداشت پوشید و شورتک وقتی آماده شده گوششیو برداشت چک کنه کسی بهش پیام داده یا زنگ زده نه دید مثل همیشه الینا بهش پیام داده سریع جوابشو داد تا اینکه صدای در اتاق اومد خدمتکار بود اومد بود بگه بیاد سر میز صبحانه(علامت +و علامت بابای ا.ت ~)
سرمیز صبحانه مثل همیشه ساکت و بی سروصدا داشتن صبحانه شو می خوردن که بابای ا.ت گفت :
~امروز قرار واست خواستگار بیاد و حق رد کردنش رو نداری ا.ت (لحن سرد )
الان چی شنیدم قرار واسم خواستگار بیاد هی حق تصميم گرفتن زندگی خودمم رو ندارم خسته شدم ولی مجبورم بگم چش ا.ت با لحن سرد گفت:
+چش ام می تونم بپرسم کی هست ؟
~جئون جونگکوک دیگه حرفی چیزی ازت نشنوم
(لحن سرد)
بابا ا.ت بعد از حرفش از میز بلند شد رفت سمت اتاق کارش و دخترک تنها شده بود یه بغض سنگینی تو گلوش بود مجبور بود قورتش بده به سختی و بلند شد تا بره کتاب خونه یکم مطالعه کنه که یهو...
- ۸.۳k
- ۱۸ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط