{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گاهـــی احساس میڪنَمــ روی دَستـــــ خـدا مــانده اَمــ

گاهـــی احساس میڪنَمــ روی دَستـــــ خـدا مــانده اَمــ

خَســتہ اَش ڪَردمـــــ خــودَش هَــم نــمــیــدانـــــــد با مَن چــہ ڪــنَــد؟
دیدگاه ها (۴)

همـچـون ساعـت شنی شــده امکــه نـفــس هـای آخـرش را مـیـزنـد...

یکی بیاید دست این خاطره ها را بگیرد ببرد گردش …کلافه کرده ان...

چشم مےبندم خودم را لحظہ‌اے گم مےڪنمدست و آغوش «تو» را عالے ت...

عاشقانه های شبنم

چشم مےبندم خودم را لحظہ‌اے گم مےڪنمدست و آغوش «تو» را عالے ت...

قطره های آب روی شیشه عینک...شفاف و لغزنده...درست شبیه دل آدم...

چه دلبرانه به من خندیدیو منچه غریبانه رفتنت را بغض ڪردمپشت س...

شده دلتنگ شوی و هیچ چاره‌ای نداشته باشی جز اشک... من هر شب، ...

جرعہ جرعہ عشق را سر ميڪشم  نقش عشقـم را بہ ساغـر ميڪشمخستہ ا...

جرعہ جرعہ عشق را سر ميڪشم  نقش عشقـم را بہ ساغـر ميڪشمخستہ ا...

شبتون درپناه ایزد منان 🥹♥️🌹از زاهدی پرسیدند :“از این همه نیا...

حدود یک ساعت گذشته بود. من در کنار تخت دخترمان نشسته بودم و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط