{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۶ : عشق در آغوش سلطنت

پارت ۶ : عشق در آغوش سلطنت

بعد از آن روزِ تمرین، دیگر هیچ‌چیز مثل قبل نبود. تهیونگ نه تنها به دنبالِ جونگکوک می‌گشت، بلکه حضورش را در کنارِ خود احساس می‌کرد؛ حتی وقتی جونگکوک در اتاقش بود و تهیونگ در میدانِ تمرین. آن «آرامشِ ناخواسته» که تهیونگ حس می‌کرد، داشت به یک «دلبستگیِ پررنگ» تبدیل می‌شد.

یک بعد از ظهر، قصر در آرامشی خاص فرو رفته بود. بیشترِ خدمه مشغولِ کارهایِ روزمره بودند و صدایِ کمتری در راهروها می‌پیچید. تهیونگ در کتابخانه‌ی سلطنتی قدم می‌زد، انگار که دنبالِ کتابی بود، اما در حقیقت، ذهنِ او جایِ دیگری سیر می‌کرد.

همین‌طور که بینِ قفسه‌هایِ بلندِ کتاب‌ها می‌گشت، چشمش به سایه‌ی آشنایی افتاد که روبرویِ پنجره‌یِ قوسی‌شکل ایستاده بود و به منظره‌یِ بیرون خیره شده بود. جونگکوک بود.

تهیونگ لحظه‌ای مکث کرد. قلبش دوباره شروع به کوبیدن کرد، اما این بار نه از سرِ اضطرابِ رقابت، بلکه از سرِ شوقی که نمی‌توانست پنهانش کند. تهیونگ یواشکی نفس عمیقی کشید و نزدیک شد.

«چیزی اون بیرون هست که ارزشِ این‌قدر خیره شدن رو داشته باشه، جونگکوک؟»

جونگکوک کمی چرخید. نگاهش وقتی به تهیونگ افتاد، تغییری کرد. دیگر آن سکوتِ سرد و دور از دسترس نبود. آرام بود، بله، اما آرامشی که انگار کمی نرم‌تر شده بود، کمی… منتظر.

«شاید.» جونگکوک جواب داد و دوباره به بیرون نگاه کرد. «گاهی وقت‌ها، فقط باید صبر کنی تا ببینی چی از دلِ این منظره بیرون میاد.»

تهیونگ به سمتِ پنجره رفت و کنارِ جونگکوک ایستاد. فاصله‌یِ بینشان آن‌قدر کم بود که تهیونگ می‌توانست گرمایِ خفیفِ وجودِ جونگکوک را حس کند.
«منظره‌یِ بیرون، همیشه یکسانه.» تهیونگ گفت و به آرامی به سمتِ جونگکوک چرخید. «چیزی که عوض می‌شه، کسیه که داره نگاه می‌کنه.»

جونگکوک این بار کاملاً به سمتِ تهیونگ برگشت. نگاهش دیگر آن لایه‌هایِ دفاعیِ همیشگی را نداشت. تهیونگ در چشم‌هایِ جونگکوک، تصویری از خودش را دید که کمی گیج و سردرگم بود، اما پر از اشتیاقی که سعی در پنهان کردنش داشت.

«تو خیلی چیزها رو می‌بینی، تهیونگ.» جونگکوک با صدایی که کمی بم‌تر از همیشه بود، گفت. «شاید بیشتر از اون چیزی که باید.»

تهیونگ لبخندی زد، لبخندی که این بار کاملاً واقعی بود.
«شاید… چون تو اون چیزی هستی که ارزشِ دیدن رو داره، جونگکوک.»

سکوتِ سنگینی بینشان حاکم شد. اما این بار، سکوت، سنگین و معذب‌کننده نبود؛ بلکه پر بود از حرف‌هایِ ناگفته و احساساتی که داشتند پدیدار می‌شدند.

جونگکوک برای اولین بار، به آرامی دستش را دراز کرد و نوکِ انگشتانش به آرامی رویِ بازویِ تهیونگ کشیده شد. یک لمسِ کوتاه، گذرا، اما کافی بود تا تمامِ بدنِ تهیونگ بلرزد.

«و شاید…» جونگکوک ادامه داد، صدایش حالا نرم‌تر و آرام‌تر شده بود، «…گاهی وقت‌ها، نیازی نیست که آدم‌ها همدیگه رو شکست بدن. شاید فقط باید همدیگه رو… بفهمن.»

تهیونگ احساس کرد قلبش دارد از سینه‌اش بیرون می‌زند. نگاهش روی لب‌هایِ جونگکوک ثابت ماند.
«و تو… من رو می‌فهمی، جونگکوک؟»

جونگکوک سرش را کمی پایین آورد، نگاهش با نگاهِ تهیونگ تلاقی کرد و برای اولین بار، تهیونگ در چشم‌هایِ جونگکوک چیزی دید که شبیهِ… نیاز بود. نیاز به درک شدن، نیاز به پذیرفته شدن.

«شاید…» جونگکوک با صدایی که به سختی شنیده می‌شد، گفت. «شاید دارم سعی می‌کنم بفهمم.»

تهیونگ لبخندش عمیق‌تر شد. او می‌دانست که این فقط یک شروع است. یک شروعِ عاشقانه، پر از تردید، اما واقعی.
«وقتی فهمیدی، جونگکوک… بهم بگو.»

تهیونگ برگشت تا برود، اما قبل از اینکه دستش به دستگیره‌ی در برسد، صدایِ جونگکوک دوباره بلند شد. این بار، صدایش نه تنها نرم، بلکه کمی… هیجان‌زده بود.

«صبر کن، تهیونگ.»

تهیونگ برگشت. جونگکوک هنوز کنارِ پنجره ایستاده بود، اما حالا دیگر آن سکوتِ دست‌نیافتنی را نداشت. نگاهش مستقیم به تهیونگ بود، و در آن نگاه، چیزی بود که تهیونگ تمامِ مدت منتظرش بود:
**یک شروع. یک سوال. و شاید… اولین نشانه‌یِ عشقی که داشت جوانه می‌زد.

گزارش کنین خارتون گاییدس

#بی_تی_اس #جونگکوک#تهیونگ #نامجون #جین #جیمین #شوگا#یونگی #جیهوپ #آیو #بیون_وو_سوک #تاج_بی_نقص #بی_تی_اس #جونگکوک#تهیونگ #نامجون #جیهوپ #آیو #بیون_وو_سوک #تاج_بی_نقص #فیک #تهکوک
دیدگاه ها (۰)

پارت ۵ : عشق در آغوش سلطنت فردای آن روز، تهیونگ خیلی بیشتر ا...

منم ازین شوعرا موخوامممم#بی_تی_اس #جونگکوک#تهیونگ #نامجون #ج...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۱: اشتباه در بدترین زماناتاق در سکوت کامل ...

#pain #P⁵¹5 ماه بعد صبح طبق معمول جونگکوک زودتر از تهیونگ تو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط