برف تنهایی

برف تنهایی
دست های چروکیده اش پرده را کنار زد، برف سپیدی خیابان را رنگ آمیزی کرده بود و دانه های درشت برف بی وقفه بر شیشه پنجه می کوبید و او را که تنها از هیاهوی شهر بر صندلی کهنه اش تکیه زده بود، به رؤیای سال های جوانی می برد.
پیر زن، به یاد آورد آن دوران را که پرنشاط و فارغ از غم روزگار در میان برف ها جست وخیز می کرد، به یاد آورد آن دوران را که هیچ گاه غم پیری نداشت، هیچ گاه به کنار پنجره پیرزنی تنها نرفته بود تا برای او از شادی پشت پنجره تعریف کند و هیچ گاه ترس تنها شدن را تجربه نکرده بود.‎.‎.‎.
اما اکنون او تنها بود و کسی جز دانه های برف بر شیشه پنجره نمی کوبید، او فراموش شده بود و تنها در دل آرزو می کرد شاید در میان برف ها غریبه ای آشنا پشت پنجره خانه اش بیاید و او را که تنهای تنها بود، شاد کند.‎.‎.
دیدگاه ها (۳)

بدون شرح

در این جاده های تنهایی به آغوش خود پناه میبرم تا نکند از سرد...

افتخار ربوده شدننور ماه به آرامی به جای جای راهروی بزرگ می‌ت...

چپتر ۸ _ سایه های تارهوا سردتر از همیشه بود. باربارا با گلدا...

#زنمادر نبودتمام سالها مادرانه بافته بودمادرانه ساخته بودتما...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط