جنون مافیا
جنون مافیا
☆part26S1☆
_: نکن
+: تو که گفتی عاسق بچه هایی.. فسقلی
جونگکوک*
اون لپای سفیدش باز سرخ و سفید شده بود.. وقتی ضعفشو میدیدم میلم صدبرابر میشد تا اذیتش کنم
_: من همچین چیزی نگفتم
دستشو از روی پاهام پس زدم و از روی صندلی بلند شدم
_: ببخشید باید برم دستشویی
سر خس دستاش هنوز روی پاهام بود.. اه کثیف!
ثقتی برگشتم جونگکوک و باباش نبودن
تقریبا خیالم راحت شد رفتم و نشستم
مادرجون: خب دحترم چخبر..
_: ه.. هیچی
مادرجون: خجالت نکش دخترم بگو..
سوا: چیو؟!
جیهوپ: زنداداش رابطه ای که با جونگکوک داشتی
تاحالا مدیده بودم اینقدر رک!
سوا: ما رابطه ای نداشتیم.. ی. ـیعنی هنوز زوده
مادرجون: عزیزم منم همسن تو بودم که چیهوپو به دنیا اوردم..
سوا: خنده زورکی*
مادرجون: میدونی که هدف اصلی اوردن وارثه...
بعد از تمام شدن ناهار ظرف هارو جمع کردیم
حرف اخر مادرجون توی ذهنم اکو میشد.. یعنی بعد از بچه دار شدن عین اشغ..ال پرتم میکنن بیرون؟!
مادرجون:عزیزم اگر میخوای استراحت کنی برو اتاقتون..
با یاداوری اون اتاق زهرماری سمتش رفتم.. اه یه اتاق مشترک
وارد اتاق شدم و چشام کم کم گرم شد و خوابیدم...
ساعتی بعد...
جونگکوک*
جیمین: ببین جونگکوک امکار نداره سوا برگه هارو برداشته باشه.. د اخه میخواد اونارو چیکار
+هع.. برای اسیب زدن به من
جیمین:دست از شکاک بودن بردار... اون جرعتشو نداره میفهمی
+دوربینا که اینطور نشون نمیدن...اونشب داشته حتی از لای در توی اتاقم نگاه میکرده..
جیمین: نخب.. شاید کنجکاو شده
+برام مهم نیست...باید ایندفعه یه درس خوب بهش بدم
جیمین: جونگکوک.. بهش اسیب نزن
+چیه نکنه عاشقشی... اگه هستی بیا ببرش منم خلاص کن
و بوم..صدای به هم زدن در موند و جونگکوک به سمت خونه راهی شد
مادرجون: خوش او...
+سوا کو؟!
مادرجون: پسرم اروم باش...تو اتاق خوابه
+شما دخالت نکنید...
با شدت در رو باز کردم و بستم
+بلند شو(قدای بلند)
_چته صداتو بلند کردی
+بهت میگم پاشو(داد)
سوا
اون روانی باز چی دیده بود باز سر چی عصبی بود که میخواست سر من خالی کنه.. خب معلومه من سطل ز.بالم
وقتی بلند شدم به سمتم خیز برداشت با دست بزرگش صورتمو دیتش گرفتم و فشار داد..
+کی یاد میگیری
_و.. ولم کن..
+خفه ش.و..راه بیوفت
درسی بهت بدم که فراموش نکنی
من رو کشون کشون برد سمت در و بعد از خدافظی با مادرجون و بقیه از عمارت رفتیم بیرون
جوری رفتار کردیم که انگار چیزی نشده..
_میشه بگی چیشده
+اون شب ساعت سه شب بخاطر چه کوفتی بیدار بودی...
_کی؟
+وقتی که از لای در فضولیاتو میکردی
_چ.. چی... اون شب فقط صدا اومد... منم..
+صداتو ببر...وفتی اون برگه هارو با دستای خودت بهم دادی میفهمی چیکارت کردم
_کدوو برگه ها.. من واقعا نمیفهمم چی میگی
+حالامیفهمی
با پیچیدن توی عماذت مو به تنم سیخ شد...وقتی وارد خونه شدیم منو به سمت اون اتاقی که اونشب صدا میومد برد...یسری وسایل ج..نسی.. شک..نجه اینجا بود... خیلی ترسیدم!
هلم داد روی اون تخت و سایه ترسناکشو روم انداخت..
تا اومدم بفهمم چیشده چشامو بست..
میتونستم گرمای نفسشو کنار گوشم و روی گردنم حس کنم
با احساس بوس..ه خ..یسش روی گردنم بدنم لرزید.. حالت تهوع گرفتم...
☆part26S1☆
_: نکن
+: تو که گفتی عاسق بچه هایی.. فسقلی
جونگکوک*
اون لپای سفیدش باز سرخ و سفید شده بود.. وقتی ضعفشو میدیدم میلم صدبرابر میشد تا اذیتش کنم
_: من همچین چیزی نگفتم
دستشو از روی پاهام پس زدم و از روی صندلی بلند شدم
_: ببخشید باید برم دستشویی
سر خس دستاش هنوز روی پاهام بود.. اه کثیف!
ثقتی برگشتم جونگکوک و باباش نبودن
تقریبا خیالم راحت شد رفتم و نشستم
مادرجون: خب دحترم چخبر..
_: ه.. هیچی
مادرجون: خجالت نکش دخترم بگو..
سوا: چیو؟!
جیهوپ: زنداداش رابطه ای که با جونگکوک داشتی
تاحالا مدیده بودم اینقدر رک!
سوا: ما رابطه ای نداشتیم.. ی. ـیعنی هنوز زوده
مادرجون: عزیزم منم همسن تو بودم که چیهوپو به دنیا اوردم..
سوا: خنده زورکی*
مادرجون: میدونی که هدف اصلی اوردن وارثه...
بعد از تمام شدن ناهار ظرف هارو جمع کردیم
حرف اخر مادرجون توی ذهنم اکو میشد.. یعنی بعد از بچه دار شدن عین اشغ..ال پرتم میکنن بیرون؟!
مادرجون:عزیزم اگر میخوای استراحت کنی برو اتاقتون..
با یاداوری اون اتاق زهرماری سمتش رفتم.. اه یه اتاق مشترک
وارد اتاق شدم و چشام کم کم گرم شد و خوابیدم...
ساعتی بعد...
جونگکوک*
جیمین: ببین جونگکوک امکار نداره سوا برگه هارو برداشته باشه.. د اخه میخواد اونارو چیکار
+هع.. برای اسیب زدن به من
جیمین:دست از شکاک بودن بردار... اون جرعتشو نداره میفهمی
+دوربینا که اینطور نشون نمیدن...اونشب داشته حتی از لای در توی اتاقم نگاه میکرده..
جیمین: نخب.. شاید کنجکاو شده
+برام مهم نیست...باید ایندفعه یه درس خوب بهش بدم
جیمین: جونگکوک.. بهش اسیب نزن
+چیه نکنه عاشقشی... اگه هستی بیا ببرش منم خلاص کن
و بوم..صدای به هم زدن در موند و جونگکوک به سمت خونه راهی شد
مادرجون: خوش او...
+سوا کو؟!
مادرجون: پسرم اروم باش...تو اتاق خوابه
+شما دخالت نکنید...
با شدت در رو باز کردم و بستم
+بلند شو(قدای بلند)
_چته صداتو بلند کردی
+بهت میگم پاشو(داد)
سوا
اون روانی باز چی دیده بود باز سر چی عصبی بود که میخواست سر من خالی کنه.. خب معلومه من سطل ز.بالم
وقتی بلند شدم به سمتم خیز برداشت با دست بزرگش صورتمو دیتش گرفتم و فشار داد..
+کی یاد میگیری
_و.. ولم کن..
+خفه ش.و..راه بیوفت
درسی بهت بدم که فراموش نکنی
من رو کشون کشون برد سمت در و بعد از خدافظی با مادرجون و بقیه از عمارت رفتیم بیرون
جوری رفتار کردیم که انگار چیزی نشده..
_میشه بگی چیشده
+اون شب ساعت سه شب بخاطر چه کوفتی بیدار بودی...
_کی؟
+وقتی که از لای در فضولیاتو میکردی
_چ.. چی... اون شب فقط صدا اومد... منم..
+صداتو ببر...وفتی اون برگه هارو با دستای خودت بهم دادی میفهمی چیکارت کردم
_کدوو برگه ها.. من واقعا نمیفهمم چی میگی
+حالامیفهمی
با پیچیدن توی عماذت مو به تنم سیخ شد...وقتی وارد خونه شدیم منو به سمت اون اتاقی که اونشب صدا میومد برد...یسری وسایل ج..نسی.. شک..نجه اینجا بود... خیلی ترسیدم!
هلم داد روی اون تخت و سایه ترسناکشو روم انداخت..
تا اومدم بفهمم چیشده چشامو بست..
میتونستم گرمای نفسشو کنار گوشم و روی گردنم حس کنم
با احساس بوس..ه خ..یسش روی گردنم بدنم لرزید.. حالت تهوع گرفتم...
- ۱.۴k
- ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط