{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

جنون مافیا

جنون مافیا
☆part27S1☆

پایین تر رفت و روی ترقوه هام بو..سه هاشو بجا میذاشت
_نکن.. لطفا..
روی گردنم پایین گوشمو خ...یس میبوسید و بعد گوشم رو گاز گرفت...
روی گونه هامو بوسید ک دیگه کنترل اشکام دست خودم نبود

سوا: خواهش میکنم... نکن.. من..
حرفم قطع شد وقتی که ل.. باشو وحشیانه روی ل.بام گذاشت و مثل ادامس میجوید...

دستامو روی سینه هاش گذاشتم و با شدت هلش دادم
سوا: داری چیکار میکنی ل.. عنتی (گریه)
من.. نمیتونم.. نکن

پاشد و دور تخت یه چرخی زد و یه چیزی مثل طناب ولی نه اونقدر ضخیم برداشت و به پاهام زد...
_آی..

تمام خشم این مدتم رو ریختم بیرون و با دادی هلش داد و صورتمو بردم نزدیک صورتش
_میگم من نکردم.. من نکردم.. من نبودم کیو مقصر میگرفتی تو.. تو چشا من نکاه کن...اگه دروغی توشه بگو(گریه)
بعد درو کوبیدم و سریع بیرون رفتم

جونگکوک*
اون چشای بچگی و غمگینش وقتی برق میزد توی گردباد خودش منو میبرد...انگار میگفت نگاهم کن...
کنترلی به نگاهم نداشتم... مغزم کار نمیکرد خیلی عصبی بودم

کتمو برداشتم و از خونه زدم بیرون...



سوا*
اونقدری گربه کردم که دیگه جونی برام نمونده بود.... دوشی گرفتم که اخرش پاهام خیلی سست بود.. درد میکرد
وقتی حولمو از دور بدنم برداشتم رد خ..نو روش دیدم
از سوجین پ.. دی گرفتم و گذاشتم... من کوفتم تو این کمد نداشتم و کی براش اهمیت داشت

سوجین: چتون بود اون بالا؟!
_هیچی
سوجین: بببن منو اگه اذیتت میکنه بگو خود...
_گفتم که هیچی نیست
از اتاق زدم بیرون... میدونم بد رفتاری کردم ولی حال خودم اصلا تعریفی نداشت..

ساعت دوازده شب بود.. از گرما عرق کرده بودم... دلم میخواست برم توی بالکنم و به سکوت شب گوش کنم
چشام لهم نمیومد پس رفتم سمت گاراژ عمارت که شاید هیونجین اون کلیدارو بهم بده

هیونجین با دیدن من بلند شد:اینجا چیکار داری
_لطفا کلیدارو بده.. ببین خفه شدم تو اتاق
هیونجین: نخیر...
_لطفاااا
هیونجین: اعتماد ندارم بهت
_خب... قول میدم... اگه خودمو انداختم قبرمو خودت بکن(خنده)
هیونجین: خنده*خیلی خب... بگیر...
+اینجا چخبره؟
هیونجین: عه.. ارباب
+کارت دارم بیا

با نگاه سردش نگاهم کرد و بعد بی حرف رفتم توی اتاقم و پنجره رو باز کردم


+اون کلید چی بود؟
هیونجین: هیچی...کلیدا پنجره
+و دست تو چیکار داشتن؟
هیونجین: خب قضیش یکم...
+یکم چی هیونجین
هیونجین: فقط عصبی نشو خب!
اون خب میخواست خودشو پرت کنه پایین منم قفل کردم پپجره رو و کلیدارو گرفتم
+پس که اینطور.. خیلی خب... برو سرکارت

دختره خوده دردسره...بدبختیه منه!

سمت در اتاقش رفتم و بدون اجازه وارد شدم
دیدگاه ها (۱۲)

جنون مافیا ☆part28S1☆+اون کلیدارو بده من _چرا؟ +ببین برام هی...

جنون مافیا ☆part26S1☆_: نکن+: تو که گفتی عاسق بچه هایی.. فسق...

جنون مافیا ☆part251☆سوا: خب.. خب که چی سوا*اون با اون هیکل ب...

جنون مافیا ☆part14S1☆جیمو: ولی... خب باشه حتما عشقم سرش شلوغ...

جنون مافیا☆part1۶S1☆سوا: خب پس بزار رزرو کنم اسمامونوسوجین: ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط