fake kook
fake kook
part*²²
یک ساعت بعد
باورش خیلی برام سخت بود سریع از خونه رفتم بیرون نمیدونستم کجا برم دلم میخواست کسی باشه بتونم الان باهاش حرف بزنم ولی کسیو نبود به میسو هم که دیروز اشنا شدم نمیتونستم بگم رفتم شرکت
کوک: برگشتی
جوابشو ندادم حالم خیلی بد بود
کوک: چرا جواب نمیدی اتفاقی افتاده پدرت یا مادرت چیزی بهت گفتن
سریع زدم زیر گریه
کوک: چیشده چرا گریه میکنی چیشده بگو
ا.ت: ولم کن تنهام بزار
کوک: من میتونم کمکت کنم
ا.ت: نه نمیتونی اره میتونی
کوک: خب چیکار کنم
ا.ت: منو بکش
کوک: ا.ت چیشده بگو یعنی اومدی اینجا نشستی گریه میکنی هیچی نمیگی
ا.ت: میشه یکی پیدا کنی بتونم باهاش حرف بزنم مثل یه دوست
دستمو گرفت برد تو اتاق خودش
ا.ت: چیکار میکنی
کوک: خب بگو چیشده
ا.ت: من که نگفتم تو
کوک: ا.ت بگو چیشده چرا خوشحال رفتی ناراحت برگشتی
ا.ت: 😭😭
کوک: بگو دیگه گریه نکن هیچکس نیست فقط خودمو خودتیم
ا.ت: 😥😥
کوک: ا.ت
ا.ت: رفتم پیش مامانم و بابام که خیلی دوسشون دارم ولی میگن تو دختر ما نیستی
کوک: یعنی چی
ا.ت: میگن ما تورو تو بیمارستان دزدیدیم 😭😭
کوک: یعنی پدر و مادر واقعی خودت نیستن
ا.ت: نه نیستن
کوک: مطمئنی
ا.ت: خودشون بهم گفتن خودت فک کن ۱۸سال با یه خانواده باشی بهت بگن ما پدرو مادر واقعیت نیستیم از فردا باید بری با یه خانواده دیگه زندگی کنی
کوک: تو ۱۸سالته
ا.ت: اره من من هنوز بچم بچه میفهمی
کوک: من فک کردم بالای ۲۵سالته
ا.ت: چرا همه نمیفهمن من فقط دختر بچه ۱۸سالم که بعد از ۱۸سال زندگی قراره بایه خانواده دیگه که معلوم نیست کی هستن زندگی کنم
کوک:کی میخوای بری خانواده واقعیتو ببینی
ا.ت: فردا
کوک: اها
ا.ت: من خیلی گناه دارم ولی چی میشه کرد
#کوک
#فیک
#سناریو
part*²²
یک ساعت بعد
باورش خیلی برام سخت بود سریع از خونه رفتم بیرون نمیدونستم کجا برم دلم میخواست کسی باشه بتونم الان باهاش حرف بزنم ولی کسیو نبود به میسو هم که دیروز اشنا شدم نمیتونستم بگم رفتم شرکت
کوک: برگشتی
جوابشو ندادم حالم خیلی بد بود
کوک: چرا جواب نمیدی اتفاقی افتاده پدرت یا مادرت چیزی بهت گفتن
سریع زدم زیر گریه
کوک: چیشده چرا گریه میکنی چیشده بگو
ا.ت: ولم کن تنهام بزار
کوک: من میتونم کمکت کنم
ا.ت: نه نمیتونی اره میتونی
کوک: خب چیکار کنم
ا.ت: منو بکش
کوک: ا.ت چیشده بگو یعنی اومدی اینجا نشستی گریه میکنی هیچی نمیگی
ا.ت: میشه یکی پیدا کنی بتونم باهاش حرف بزنم مثل یه دوست
دستمو گرفت برد تو اتاق خودش
ا.ت: چیکار میکنی
کوک: خب بگو چیشده
ا.ت: من که نگفتم تو
کوک: ا.ت بگو چیشده چرا خوشحال رفتی ناراحت برگشتی
ا.ت: 😭😭
کوک: بگو دیگه گریه نکن هیچکس نیست فقط خودمو خودتیم
ا.ت: 😥😥
کوک: ا.ت
ا.ت: رفتم پیش مامانم و بابام که خیلی دوسشون دارم ولی میگن تو دختر ما نیستی
کوک: یعنی چی
ا.ت: میگن ما تورو تو بیمارستان دزدیدیم 😭😭
کوک: یعنی پدر و مادر واقعی خودت نیستن
ا.ت: نه نیستن
کوک: مطمئنی
ا.ت: خودشون بهم گفتن خودت فک کن ۱۸سال با یه خانواده باشی بهت بگن ما پدرو مادر واقعیت نیستیم از فردا باید بری با یه خانواده دیگه زندگی کنی
کوک: تو ۱۸سالته
ا.ت: اره من من هنوز بچم بچه میفهمی
کوک: من فک کردم بالای ۲۵سالته
ا.ت: چرا همه نمیفهمن من فقط دختر بچه ۱۸سالم که بعد از ۱۸سال زندگی قراره بایه خانواده دیگه که معلوم نیست کی هستن زندگی کنم
کوک:کی میخوای بری خانواده واقعیتو ببینی
ا.ت: فردا
کوک: اها
ا.ت: من خیلی گناه دارم ولی چی میشه کرد
#کوک
#فیک
#سناریو
۱۰.۹k
۱۴ شهریور ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۳)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.