{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روح او آبی بود

‌ - روح او آبی بود . .
« دریا یا آسمانش را نمی‌دانم . »‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌
دیدگاه ها (۰)

«تنهایی و غم غربت در جانش چنگ انداخت، غربتی که در میان شهر آ...

«چشمان او عجیب بود! بی آن که سخنی بگوید، چشمانش جلو جلو حرف ...

درد در کنجِ وجودم به اسارت رفته        من چو غمبارترین خاکِ ...

گر غم دهد فرصت جولان  کوچ خواهم کرد ز شهر مردگان حیفِ از آن ...

خسته ام از خود گریزانم.... نمی دانم چرا!.......3

نمی دانم چمه...؟

عشق پیچیده

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط