دختر سایه
دختر سایه
Part=1
با سگم تو کوچه ها دور میزدیم ساعت شیش بود من به آفتاب زیادی عادت ندارم همیشه عصر ها میرم بیرون یا شب ها یا صبح ها قلادش رو ول کردم و راه میرفتیم لی لی سگ خوبیه فقط از گربه ها حالش بهم میخوره قدم میزدیم هنوز کسی نیومده بود بیرون یک چند نفر رو دیدیم کوچه ها خلوت بودن لی لی دید به سمت یک گربه منم دنبالش دویدم ولی مگه بهش میرسیدم تاگربه رفت بالای درخت وایستادم و دستام رو گذاشتم رو زانو هام و نفس نفس میزدم من اسم ندارم ولی خب نفس هرکس که اینقدر سریع بدوعه میگیره سرم رو آوردم بالا که دیدم یک پسر داشت با قلاده لیلی میومد سمتم قلاده رو از دستش گرفتم
؟سلام
+سلام خیلی ممنونم
؟میشه شما همین جا بمونین من سگ خودم رو بیارم
+اوهم
پسر خوشگلی هست اصلا حواسم نبود تو افتابم زمانی که تو آفتاب باشم بی حال میشم همیشه خودم رو از آفتاب پشوندم هیچ وقت مرز بی حالی رو رد نکردم نمی دونم بعدش چی میشه اومد بیرون سگش مشکی بود بعد آشنا شدن با سگا تویه راه دور میزدیم که
؟اسمت چیه
+اسمم ا/ته تو چی؟
-من اسمم هیونجینه ..چند سالته
+من 18
-من19سالمه .........................میتونی .شمارت رو ...بدی؟
+با..باشه....گوشیتو بده
شمارم رو زدم و دوباره شروع کردیم به راه رفتن نمی دونن چرا انگار میشناسمش بعد چند دقیقه گفتم
+من دیگه باید برم خونه
-مامانت منتظره
+نه اونا آمریکان
-باشه دیگه کی میای بیرون
+شاید. بعد از ظهر
-اوکی بهم زنگ بزن منم میام
یکم مشکوک شدم ولی خب حتما علاقه داره بهم را همون رو جدا کردم و رفتم خونه یک چیزی درست کردم و خوردم بعدش هم به لی لی غذا دادن و دراز کشیدم
+خوف امروز همش تو سایه ها راه میرفتم که نکنه حالم بده بشه یا بیشتر من چرا این جوری متولد شدم
داداش ناتنیم بهم پیام داد که با دیدن پیامش تنم لرزید
از جام بلند شدم و قدم قدم اینور و اون ور میرفتم جای دستاش رو بدنم رو دوباره حس میکردم اشکم ریخت پایین دوباره اون حس لعنتی بهم دست داد حس این که بدنم مال خودم نیست حس گرمای بدن یک نفر دیگه واقعا رو مخم میره
در باز شد من باید چکار کنم آها میرم ..میرم دستشوی رفتم و بعد انجام دادن کار هام برگشتم بیرون داخل حال رو نگاه کردم نبود رفتم داخل اتاقم رویه تخت نشسته بود
#بیا رو پام بشین😈
...ادامه دارد
(نمی تونم عکس داداشش رو بزارم ولی خب خلاصه که خیلی خوشگله اصلا هم زشت نیست)
Part=1
با سگم تو کوچه ها دور میزدیم ساعت شیش بود من به آفتاب زیادی عادت ندارم همیشه عصر ها میرم بیرون یا شب ها یا صبح ها قلادش رو ول کردم و راه میرفتیم لی لی سگ خوبیه فقط از گربه ها حالش بهم میخوره قدم میزدیم هنوز کسی نیومده بود بیرون یک چند نفر رو دیدیم کوچه ها خلوت بودن لی لی دید به سمت یک گربه منم دنبالش دویدم ولی مگه بهش میرسیدم تاگربه رفت بالای درخت وایستادم و دستام رو گذاشتم رو زانو هام و نفس نفس میزدم من اسم ندارم ولی خب نفس هرکس که اینقدر سریع بدوعه میگیره سرم رو آوردم بالا که دیدم یک پسر داشت با قلاده لیلی میومد سمتم قلاده رو از دستش گرفتم
؟سلام
+سلام خیلی ممنونم
؟میشه شما همین جا بمونین من سگ خودم رو بیارم
+اوهم
پسر خوشگلی هست اصلا حواسم نبود تو افتابم زمانی که تو آفتاب باشم بی حال میشم همیشه خودم رو از آفتاب پشوندم هیچ وقت مرز بی حالی رو رد نکردم نمی دونم بعدش چی میشه اومد بیرون سگش مشکی بود بعد آشنا شدن با سگا تویه راه دور میزدیم که
؟اسمت چیه
+اسمم ا/ته تو چی؟
-من اسمم هیونجینه ..چند سالته
+من 18
-من19سالمه .........................میتونی .شمارت رو ...بدی؟
+با..باشه....گوشیتو بده
شمارم رو زدم و دوباره شروع کردیم به راه رفتن نمی دونن چرا انگار میشناسمش بعد چند دقیقه گفتم
+من دیگه باید برم خونه
-مامانت منتظره
+نه اونا آمریکان
-باشه دیگه کی میای بیرون
+شاید. بعد از ظهر
-اوکی بهم زنگ بزن منم میام
یکم مشکوک شدم ولی خب حتما علاقه داره بهم را همون رو جدا کردم و رفتم خونه یک چیزی درست کردم و خوردم بعدش هم به لی لی غذا دادن و دراز کشیدم
+خوف امروز همش تو سایه ها راه میرفتم که نکنه حالم بده بشه یا بیشتر من چرا این جوری متولد شدم
داداش ناتنیم بهم پیام داد که با دیدن پیامش تنم لرزید
از جام بلند شدم و قدم قدم اینور و اون ور میرفتم جای دستاش رو بدنم رو دوباره حس میکردم اشکم ریخت پایین دوباره اون حس لعنتی بهم دست داد حس این که بدنم مال خودم نیست حس گرمای بدن یک نفر دیگه واقعا رو مخم میره
در باز شد من باید چکار کنم آها میرم ..میرم دستشوی رفتم و بعد انجام دادن کار هام برگشتم بیرون داخل حال رو نگاه کردم نبود رفتم داخل اتاقم رویه تخت نشسته بود
#بیا رو پام بشین😈
...ادامه دارد
(نمی تونم عکس داداشش رو بزارم ولی خب خلاصه که خیلی خوشگله اصلا هم زشت نیست)
- ۱.۹k
- ۲۹ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط