{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🖤 قراردادی که واقعی شد

🖤 قراردادی که واقعی شد

پارت ۶ | بهش اعتماد نکن

هانا هنوز به آخرین جمله‌ی نامه خیره شده بود.

«به کسی که الان کنارت ایستاده اعتماد نکن.»

آروم سرش رو بالا آورد.

جونگکوک روبه‌روش ایستاده بود.

— این نامه رو می‌شناختی؟

— نه.

— حتی یه ذره؟

— نه.

هانا پوزخند تلخی زد.

— جالبه... چون تو همیشه یه چیزی رو می‌دونی، ولی هیچ‌وقت همه‌ش رو نمی‌گی.

جونگکوک اخم کرد.

— من چیزی از این نامه نمی‌دونستم.

— از کجا بدونم راست می‌گی؟

جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.

بعد گفت:

— نمی‌دونی.

هانا انتظار هر جوابی رو داشت جز این.

— چی؟

— نمی‌تونی بهم اعتماد کنی. حداقل نه الان.

هانا نامه رو توی دستش مچاله کرد.

— پس چرا اصلاً منو آوردی اینجا؟

جونگکوک نگاهش رو ازش گرفت.

— چون می‌خواستم خودت حقیقت رو پیدا کنی.

— چه حقیقتی؟

— اینکه کسی که ازش می‌ترسی، شاید اون آدمی نباشه که فکر می‌کنی.

هانا چیزی نگفت.

همون لحظه صدای زنگ گوشی جونگکوک بلند شد.

نگاهش به صفحه افتاد.

شماره ناشناس.

جواب داد.

— بله؟

چند ثانیه فقط گوش داد.

بعد رنگ صورتش عوض شد.

— چی گفتی؟

هانا با دقت نگاهش کرد.

جونگکوک گوشی رو پایین آورد.

— باید بریم.

— کجا؟

— خونه.

— چرا؟

جونگکوک این بار مستقیم توی چشم‌هاش نگاه کرد.

— چون پدرت ناپدید شده.

هانا خشکش زد.

— چی؟!

— از چند ساعت پیش کسی پیداش نکرده.

— شاید رفته جایی...

— نه.

لحن جونگکوک جدی بود.

— ماشینش جلوی خونه‌ست. گوشیش هم اونجاست.

هانا قلبش فرو ریخت.

— پس یعنی...

— احتمالاً کسی قبل از ما بهش رسیده.

---

چند دقیقه بعد، ماشین با سرعت در خیابون‌های خیس حرکت می‌کرد.

هانا ساکت کنار پنجره نشسته بود.

نامه هنوز توی دستش بود.

بعد از چند دقیقه گفت:

— جونگکوک.

— هوم؟

— اگه پدرم واقعاً توی این ماجرا دست داشته باشه...

مکث کرد.

— چرا باید حافظه‌ی منو پاک کنه؟

جونگکوک جواب نداد.

— جواب بده.

— چون چیزی دیدی.

هانا برگشت سمتش.

— چی؟

— چیزی که نباید می‌دیدی.

— چی دیدم؟

جونگکوک چند ثانیه به جاده خیره موند.

— من.

هانا با تعجب گفت:

— تو؟

جونگکوک فقط سرش رو تکون داد.

— اون شب، تو منو دیدی که...

صدای ترمز شدید ماشین، حرفش رو قطع کرد.

ماشین متوقف شد.

هانا دستش رو به صندلی گرفت.

— چی شد؟!

جونگکوک به آینه نگاه کرد.

یک ماشین مشکی چند متر عقب‌تر ایستاده بود.

چراغ‌ها خاموش.

جونگکوک زیر لب گفت:

— پیدامون کردن.

— کیا؟

جواب نداد.

فقط درهای ماشین رو قفل کرد.

— هانا، هر اتفاقی افتاد، از ماشین پیاده نشو.

— ولی—

— قول بده.

هانا برای اولین بار ترس واقعی رو توی صورتش دید.

آروم گفت:

— قول می‌دم.

جونگکوک از ماشین پیاده شد.

هانا از پشت شیشه نگاهش می‌کرد.

مردی از ماشین مشکی پیاده شد و چیزی به جونگکوک گفت.

هانا نمی‌تونست صداشون رو بشنوه.

چند ثانیه بعد، مرد یک پاکت به جونگکوک داد.

جونگکوک پاکت رو باز کرد.

و ناگهان خشکش زد.

چند لحظه بعد برگشت سمت ماشین.

وقتی سوار شد، هانا پرسید:

— چی بود؟

جونگکوک جواب نداد.

— جونگکوک؟

پاکت رو به سمتش گرفت.

داخلش یک عکس بود.

عکس قدیمی هانا و جونگکوک.

اما پشت عکس فقط یک جمله نوشته شده بود:

«این بار، دختر را از تو می‌گیریم.»

هانا به عکس خیره شد.

— دختر؟

جونگکوک آرام گفت:

— منظورش تویی.

هانا سرش رو بالا آورد.

— پس چرا من؟

جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.

بعد گفت:

— چون تو تنها شاهد زنده‌ی اون شب هستی.

و این بار...

هانا فهمید ازدواجشان فقط یک قرارداد نبوده.

از همان روزی که بچه بودند، کسی آن‌ها را برای رسیدن به یک حقیقت بزرگ‌تر به هم گره زده بود.

ادامه دارد...
خب شرایط نرسیده بود
البته فقط لایک نرسیده بود
شرایط این پست
۴ تا بازنشر
۵ تا کامنت
۱۰ تا لایک
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #جونگکوک #بی_تی_اس #قراردادی_که_واقعی_شد #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان
دیدگاه ها (۰)

🖤 قراردادی که واقعی شدپارت ۵ | خانه‌ای که همه‌چیز را به یاد ...

🖤 قراردادی که واقعی شدپارت ۴ | عکسی از گذشته— منو؟صدای خودم ...

نام:قرارداد نفرتpart:⁴²هانا گفت:«چون مهمونیه دیگه.»ا/ت سرش ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط