یه نکته ای عرض کنممایلو برای کاری شجاعانه و صادقانه وزی
یه نکته ای عرض کنم:«مایلو برای کاری شجاعانه و صادقانه وزیر شده! . حالا بعدا میفهمید چی شده🤫! . »
✨فرزند تاج و تخت-پارت-۲
چند هفته پس از آن صبح مهآلود، مایلو وظایف خود را تحت نظارت مستقیم دفتر ولیعهد آغاز کرد. مقام جدید او، وزیر دربار داخلی، بیشتر از آنکه محتوا داشته باشد، نماد بود؛ نشانهای از اعتماد الگار در میان درباریانی که وفاداریشان به سایهٔ تاج و تخت بود، نه شخص ولیعهد. این موقعیت، مایلو را مستقیماً به قلب تلاطمهای سلطنتی پرتاب کرد.
[ذهن مایلو ]
*«این دفتر لعنتی شبیه زندان طلاییه. همه تعارف میکنن، ولی پشت میزها فقط دارن محاسبه میکنن که کدوم سمت قراره نفوذ کنه. این الگار... اصلا قابل پیشبینی نیست. یه دقیقه انقدر سرد که انگار یخ زده، یه دقیقه بعد طوری حرف میزنه که انگار قراره فردا دنیا رو بگیریم. اگه اینجوری ادامه بده، منم باید هر روز یه نقاب جدید بزنم. کاش زودتر میفهمیدم دقیقاً از من چی میخواد.»*
شامگاه یکی از روزه ی کاری، هنگامی که اسناد مالی مربوط به مرزهای شمالی در دست بررسی بود، الگار به اتاق کار مایلو قدم گذاشت. او بدون مقدمه یا کوبیدن در، وارد شد.
الگار در حالی که دستهایش را پشت کمر قلاب کرده بود، خطاب به مایلو که پشت میز نشسته بود، گفت: «هنوز داری با اون اعداد بازی میکنی؟ چقدر خستهکننده.»
مایلو سریعاً از جایش برخاست و احترام گذاشت: «عالیجناب، این اعداد مربوط به کسری بودجهٔ ارتش سیار در مرز است. اگر این روند ادامه پیدا کنه، زمستون سختی در پیش خواهیم داشت.»
الگار به سمت میز رفت و یکی از طومارها را با نوک انگشتش لمس کرد، گویی از آلوده شدن زرهاش میترسد.
الگار: «تو همیشه نگران آیندهای، مایلو. این کسری بودجه؟ ولش کن. پدرم نگران این چیزاس. من نگران چیز دیگهام.»
[ذهن مایلو ]
*«چیزی دیگه؟ خب بگو دیگه! این بازیهای حدس و گمان خستهکنندهست. همیشه یه چیزی هست که من متوجه نمیشم. شاید داره منو آزمایش میکنه که چقدر از سیاستبازیهای پدرش فاصله دارم. اما اگه اینا فقط اعداد باشن، چرا انقدر مهمه؟»*
مایلو با دقت به چشمان الگار نگاه کرد و سعی کرد ردی از منظور او بیابد: «منظورتون دقیقاً چیه، عالیجناب؟ هر تصمیمی که به نفع پادشاهی باشه، برای من اولویته.»
الگار ناگهان به مایلو نزدیک شد، فاصلهای که پیش از این هرگز میان آنها نبود. تنش ناشی از نزدیکی غیرمنتظره، هوا را سنگین کرد.
الگار با صدایی آهسته و مملو از زیرمتن گفت: «اولویته؟ پس اگه من بهت بگم همین حالا برو و تمام اون گزارشهای مالی رو بنداز دور و فقط روی نظمدهی به اسکورت شخصی من تمرکز کن، چیکار میکنی؟ اون وقت هنوز میگی 'به نفع پادشاهیه؟»
این یک فرمان نبود؛ یک چالش مستقیم بود. مایلو دریافت که در این لحظه، وفاداریاش باید بین وظیفهٔ عمومیاش (که از طرف دوک و شاه انتظار میرفت) و اطاعت محض از ارادهٔ ولیعهد یکی را انتخاب کند.
بوس بهتون ❤️✨
خداحافظ ✨
✨فرزند تاج و تخت-پارت-۲
چند هفته پس از آن صبح مهآلود، مایلو وظایف خود را تحت نظارت مستقیم دفتر ولیعهد آغاز کرد. مقام جدید او، وزیر دربار داخلی، بیشتر از آنکه محتوا داشته باشد، نماد بود؛ نشانهای از اعتماد الگار در میان درباریانی که وفاداریشان به سایهٔ تاج و تخت بود، نه شخص ولیعهد. این موقعیت، مایلو را مستقیماً به قلب تلاطمهای سلطنتی پرتاب کرد.
[ذهن مایلو ]
*«این دفتر لعنتی شبیه زندان طلاییه. همه تعارف میکنن، ولی پشت میزها فقط دارن محاسبه میکنن که کدوم سمت قراره نفوذ کنه. این الگار... اصلا قابل پیشبینی نیست. یه دقیقه انقدر سرد که انگار یخ زده، یه دقیقه بعد طوری حرف میزنه که انگار قراره فردا دنیا رو بگیریم. اگه اینجوری ادامه بده، منم باید هر روز یه نقاب جدید بزنم. کاش زودتر میفهمیدم دقیقاً از من چی میخواد.»*
شامگاه یکی از روزه ی کاری، هنگامی که اسناد مالی مربوط به مرزهای شمالی در دست بررسی بود، الگار به اتاق کار مایلو قدم گذاشت. او بدون مقدمه یا کوبیدن در، وارد شد.
الگار در حالی که دستهایش را پشت کمر قلاب کرده بود، خطاب به مایلو که پشت میز نشسته بود، گفت: «هنوز داری با اون اعداد بازی میکنی؟ چقدر خستهکننده.»
مایلو سریعاً از جایش برخاست و احترام گذاشت: «عالیجناب، این اعداد مربوط به کسری بودجهٔ ارتش سیار در مرز است. اگر این روند ادامه پیدا کنه، زمستون سختی در پیش خواهیم داشت.»
الگار به سمت میز رفت و یکی از طومارها را با نوک انگشتش لمس کرد، گویی از آلوده شدن زرهاش میترسد.
الگار: «تو همیشه نگران آیندهای، مایلو. این کسری بودجه؟ ولش کن. پدرم نگران این چیزاس. من نگران چیز دیگهام.»
[ذهن مایلو ]
*«چیزی دیگه؟ خب بگو دیگه! این بازیهای حدس و گمان خستهکنندهست. همیشه یه چیزی هست که من متوجه نمیشم. شاید داره منو آزمایش میکنه که چقدر از سیاستبازیهای پدرش فاصله دارم. اما اگه اینا فقط اعداد باشن، چرا انقدر مهمه؟»*
مایلو با دقت به چشمان الگار نگاه کرد و سعی کرد ردی از منظور او بیابد: «منظورتون دقیقاً چیه، عالیجناب؟ هر تصمیمی که به نفع پادشاهی باشه، برای من اولویته.»
الگار ناگهان به مایلو نزدیک شد، فاصلهای که پیش از این هرگز میان آنها نبود. تنش ناشی از نزدیکی غیرمنتظره، هوا را سنگین کرد.
الگار با صدایی آهسته و مملو از زیرمتن گفت: «اولویته؟ پس اگه من بهت بگم همین حالا برو و تمام اون گزارشهای مالی رو بنداز دور و فقط روی نظمدهی به اسکورت شخصی من تمرکز کن، چیکار میکنی؟ اون وقت هنوز میگی 'به نفع پادشاهیه؟»
این یک فرمان نبود؛ یک چالش مستقیم بود. مایلو دریافت که در این لحظه، وفاداریاش باید بین وظیفهٔ عمومیاش (که از طرف دوک و شاه انتظار میرفت) و اطاعت محض از ارادهٔ ولیعهد یکی را انتخاب کند.
بوس بهتون ❤️✨
خداحافظ ✨
- ۴۴
- ۲۵ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط