{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part

part24
.
.
_از اونجایی که مهمونی میتونی تو اتاق قبلی من بخوابی منم رو کاناپه میخوابم
+ پس اون یکی اتاق چی؟
فک یونجون منقبض شد
_اون اتاق...حق نداری هیچوقت درشو باز کنی و داخلش بشی فهمیدی؟این تنها قانونه این خونست
بوم میتونست حس کنه که چقدر این موضوع اذیتش میکنه.. حتما به اون پسر مربوطه.. چه مضخرف،چه مضخرف که یونجون حتی یک دهم توجه اونو به بوم نمیکرد
+ باشه، مشکلی با کاناپه نداری؟
_نه
بوم بعد برداشتن چمدون هاش وارد اتاقسمت چپ شد، اتاق پر از پوستر های بند های راک و پاپ بود و همه چیز اتاق ترکیبی قشنگ از سیاه و سفید بود و یه آینه قدی روی دیوار بود گشتی توی اتاق زد یونجون تو آشپزخونه داشت رامیون میپخت، در کمدو باز کرد.. برخلاف چیزی که از یونجون انتظار میرفت کمد پر از لباسای سیاه بود نگاهی به میز تحریر انداخت چند تا دفتر و کاغذ رویمیز بود و یه دفترچه آبی رنگ که روش نوشته بود «خاطرات من»
(اوه یونجونم خاطره مینویسه؟)
دفترچه رو برداشت و روی تخت نشست.. بازش کرد
"سه شنبه 9:30:امروز با یونجون به استخر رفتیم و اون به من نگفته بود آب چقدر عمیقه و من کم مونده بود غرق بشم.."
بوم حس درد و فشردگی رو دوباره توی سینش حس میکرد و اینبار حتی بدتر بود چند باری با مشت به سینش کوبید، از اتاق بوی گل رز میومد
این دفترچه مال یونجون نبود؟ پس.. مال.. اون بود؟ یهو قطره اشکی از چشماش روی دفترچه روی پاش افتاد و جوهرو پخش کرد
(لعنتی.. من چرا دارم گریه میکنم؟... چرا خوندنش حس بدی بهم میده؟..) ناگهان دفترچه با خشونت از دستش گرفته شد نگاهشو به یونجونی داد که با عصبانیت غیر طبیعی بهش نگاه میکرد
_مگه بهت نگفتم داخل این اتاق نشو!! مگه کرییی؟!
بوم هنوزم با شوک به یونجون نگاه میکرد
+ اون دفترچه.. مال تو نیست؟
_به تو ربطی نداره برو بیروننن!
بوم اشکاشو پاک کرد و از اتاق خارج شد و یونجونم دفترچرو روی میز پرت کرد و در اتاقو قفل کرد
+ ببخشید من فکر کردم اتاق توعه
یونجون کلافه دستی به موهاش کشید
_من بهت گفتم این خونه فقط یه قانون داره که نباید داخل این اتاق بشی چرا میخواید اذیتم کنید؟ اه لعنت به همتون
این خشم عادی نبود، امکان نداشت یه نفر به خاطر تعصبش رو یه اتاق اینجوری رفتار کنه یونجون حس میکرد میخواد از خونه فرار کنه.. از همه جا فرار کنه این خونه لعنتی بازم داشت دیوونش میکرد.. نباید از اولشم میومد به این خونه
نگاهی به پسر روبروش داد که چشماش از گریه قرمز بودن و موهاش تقریبا تا شونه هاش میرسید.. اون چشماش... موهاش.. انگار بومگیو بود که جلوش وایساده بود
_موهات خیلی زشته عوضشون کن
(لعنتی بازم دارم چرت و پرت میگم اخه این چه گناهی داره؟ مشکل منم.. منم که دیوونم!)
+ چی؟ به موهای من چیکار داری؟
_هیچی.. ببخشید عصبانی شدم فقط دیگه به اون اتاق نرو اوک؟
و بوم رو جلوی درتنها گزاشت و به آشپزخونه رفت تا به غذاش برسه و بوم هم رفت و پشت اپن نشست و به یونجون که داشت پیازچه هارو خرد میکرد زل زد.. سکوت سنگین بود..
دیدگاه ها (۲)

آپدیت اکانت رسمی بی تی اس به مناسبت تولد یونگیتولد پیشی مون ...

happy birthday suga 🎊🎊🎉🎉🎉

آپدیت اینستاگرام اکانت Google با بی‌تی‌اس؛"طرفداران بی‌تی‌اس...

Diplo تو اینستاگرامش عکس های از ترک لیست های اریرانگ و یه عک...

part29. . یونجون بوم رو بلند کرد و روی تخت خودش گذاشت و لباس...

part19. . از افکارش اومد بیرون وبه کریس و بقیه نگاه کرد که گ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط