{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان دوست دختر اجاره‌ای من جلد اول

رمان دوست دختر اجاره‌ای من جلد اول


.

.

.


خلاصه .

داستان آنا که برای تهیه خرج عمل مادرش تصمیم میگیره خودشو یکسال اجاره بده یکسال از زندگیشو در ازای تهیه خرج عمل مادرش خودشو به مکس اجاره میده غافل از اینکه این قرار داد به اون سادگی که اون فک میکرد نیست


.


#پارت اول 🥵🔞


تنم یک کرده بود اما سعی کردم مثل سه دختر دیگه صاف وایستم اما از درون میلرزیدم تو ذهنم مدام تکرار میکردم بخاطر مامان بخاطر مامان آنا تو میتونی این پول خرج عمل مامان و تمام هزینه های بیمارستان مامان میشه این تنها راهه نگاهم رو چهار تا کابین روبه‌روم چرخید مردی که تو کابین شماره 1 نشسته بود نگاهش رو من نبود قد کوتاهی داشت شایدم هم قد من بود اما شکم بزرگ و چهره چندشی داشت کابین دوم خیلی قد بلند و هیکلی بود با سر کچل و صورتی که جایه زخم داشت واقعا ترسناک بود مرد سوم یه شیخ عرب بود اما کابین شماره چهارم چراغش خاموش بود شاید کسی داخلش نبود دخترای دیگه هم از من قد بلندتر بودن و هم اندام جذاب تری داشتن شاید من چهره زیبایی داشته باشم اما قدم متوسطه کمرم خیلی باریکه اما باسن و سینه هام خیلی بزرگ نیستن من یه دختر معمولیم من برای جذب مردا تلاشی نکرده بودم تا امشب امشب که با یه دست لباس حریر بدن نما جلوی این مردا اومدم تا خودمو برای یکسال اجاره بدم اونم به مبلغ 055 هزار دلار البته اگه کسی منو بپنسنده سه ما بود تو رستوران کار میکردم هر دو شیفتو خودم وایمیستادم اما درامدم در حد داروهای مامان هم نمیشد کاترین اینجارو رو بهم معرفی کرد خودش امتحان نکرده بود نمی‌تونستم امتحان کنه چون شرط ورود به این شغل دختر بودنه تمام آزمایشات سلامت و چکاپ هارو انجام دادم وقتی مطمئن شدن سالمم و دخترم برام دوره‌ی آموزش ایستادم غذا خوردن و آداب معاشرت گذاشتن وقتی از همه موفق بیرون اومدم بهم گفتن چون قدم کوتاهه و اندامم ریزه بهم نصف قیمت برام قرار داد میتونن ببندن میخواستم بزنم زیر گریه اما وقتی مبلغ قرار دادو گفتن و دیدم برای هدف من کافیه قبول کردم اما الان کنار این دخترای لخت و این مردای ترسناک پشیمون شدم درسته اونام دختر بودن اما فکر نکنم اونام مثل من تا حالا هیچ پسری رو نبوسیده باشن چشامو بستمو نفس عمیقی کشیدم بلاخره یکی از من خوشش میاد صدای زنگ یکی از کابین ها بلند شد چشامو باز کردم عدد پایین پنجره کابین اون مرد عرب مشخص شد 3 بود به عدد زیر پام نگا کردم 2 من 2 بودم پشت سر هم دوتا کابین دیگه هم زنگ زدن هر دو شماره 1 زده بودن مردی که مسئول ما بود اومد سمت دختر شماره 1 و گفت ربکا کدومو ترجیح میدی ربکا به مرد هیکلی اشاره کرد که باعث شد لبخند خبیثی رو لب هاش بشینه شیخ عرب مشغول بوسیدن و ور رفتن با انتخابش بود
دیدگاه ها (۰)

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 80・⁠]⁠ᕗ اونا این دوست داشتن ...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 98・⁠]⁠ᕗتو جمعیت نگاهم خورد ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط