♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
ᕙ[・part 98・]ᕗ
تو جمعیت نگاهم خورد به بابا که اخم داشت و با چشم بهم اشاره کرد برم سمتش.
-جونگکوک.. پدرم کارم داره. الان میام از خودت پذیرایی کن و
چیزی بخور تا بیام
جونگکوک : باشه پرنسس من...
لبخندی زدم و رفتم پیش بابا
لبخندي بهم زد و دستش رو پشت کمرم گذاشت وگونه ام رو بوسید و گفت : امشب خیلی پرانرژی شدی دخترک شیرینم
شیطون خندیدم و گفتم : خیلی پدر
بابا روی موهام رو بوسید و منو بیشتر نزدیک خودش کشید و گفت : خیلی خوشحالم که بعد این همه وقت باز شاد میبینمت
به جونگکوک نگاه کردم که لبخندی بهم زد.
به بابا نگاه کردم که به جونگکوک خیره بود.
بابا : اون مرد جوان که باهات میرقصید کیه کریستینا؟ نشناختمش. انگار تا حالا ندیدمش
مامان بازوی پدر رو گرفت و گفت : فک نکنم دیده باشیمش.. نظرت چیه کریستینا بیارتش و بهمون معرفیش کنه؟
بابا که خیره جونگکوک رو نگاه میکرد گفت : اره.. نظر خوبیه عزیزم..کریستینا این مهمون رو که تونست خیلی راحت دختر منو سرحال و سر کیف بیاره رو بیار و بهمون معرفيش كن..
مامان چشمکی بهم زد. با لبخند سمت جونگکوک رفتم.
-پدرم میخواد باهات اشنا شه...
نفسش رو بیرون داد و گفت : خوبه.
و مثل یه جنتلمن به تمام معنا بازوش رو جلوم گرفت. با لبخند دستم رو دور بازوش حلقه کردم و سمت پدر رفتیم.
-ایشون پدرم پادشاه استفن پدر عزیز من و ایشون ملکه مادر..ملکه مایا مادر عزیز و دوست داشتنی من هستن و ایشون دکتر جونگکوک .
لحن معرفیم و حضور جونگکوک تو مهمونی اصلا نشون نمیداد
یه آدم عادی و روستاییه
جونگکوک تعظیمی کرد و مردونه و مودب گفت: اعلاحضرت... علیا حضرت اشنایی با شما باعث افتخار منه ..
بابا لبخند پدرانه ای زد و گفت : همچنین مرد جوان... جونگکوک دختر کوچولوی من رو خوب سرحال آوردی.
جونگکوک لبخندی زد و نگاهی که فقط من و مامان میدونستیم عاشقانه است به من انداخت و گفت : مسلما اینکه پرنسس شما رو سرحال کردم خوشحال کننده ترین اتفاق زندگیمه و تا اخر عمر واقعا بهش افتخار میکنم.
ᕙ[・part 98・]ᕗ
تو جمعیت نگاهم خورد به بابا که اخم داشت و با چشم بهم اشاره کرد برم سمتش.
-جونگکوک.. پدرم کارم داره. الان میام از خودت پذیرایی کن و
چیزی بخور تا بیام
جونگکوک : باشه پرنسس من...
لبخندی زدم و رفتم پیش بابا
لبخندي بهم زد و دستش رو پشت کمرم گذاشت وگونه ام رو بوسید و گفت : امشب خیلی پرانرژی شدی دخترک شیرینم
شیطون خندیدم و گفتم : خیلی پدر
بابا روی موهام رو بوسید و منو بیشتر نزدیک خودش کشید و گفت : خیلی خوشحالم که بعد این همه وقت باز شاد میبینمت
به جونگکوک نگاه کردم که لبخندی بهم زد.
به بابا نگاه کردم که به جونگکوک خیره بود.
بابا : اون مرد جوان که باهات میرقصید کیه کریستینا؟ نشناختمش. انگار تا حالا ندیدمش
مامان بازوی پدر رو گرفت و گفت : فک نکنم دیده باشیمش.. نظرت چیه کریستینا بیارتش و بهمون معرفیش کنه؟
بابا که خیره جونگکوک رو نگاه میکرد گفت : اره.. نظر خوبیه عزیزم..کریستینا این مهمون رو که تونست خیلی راحت دختر منو سرحال و سر کیف بیاره رو بیار و بهمون معرفيش كن..
مامان چشمکی بهم زد. با لبخند سمت جونگکوک رفتم.
-پدرم میخواد باهات اشنا شه...
نفسش رو بیرون داد و گفت : خوبه.
و مثل یه جنتلمن به تمام معنا بازوش رو جلوم گرفت. با لبخند دستم رو دور بازوش حلقه کردم و سمت پدر رفتیم.
-ایشون پدرم پادشاه استفن پدر عزیز من و ایشون ملکه مادر..ملکه مایا مادر عزیز و دوست داشتنی من هستن و ایشون دکتر جونگکوک .
لحن معرفیم و حضور جونگکوک تو مهمونی اصلا نشون نمیداد
یه آدم عادی و روستاییه
جونگکوک تعظیمی کرد و مردونه و مودب گفت: اعلاحضرت... علیا حضرت اشنایی با شما باعث افتخار منه ..
بابا لبخند پدرانه ای زد و گفت : همچنین مرد جوان... جونگکوک دختر کوچولوی من رو خوب سرحال آوردی.
جونگکوک لبخندی زد و نگاهی که فقط من و مامان میدونستیم عاشقانه است به من انداخت و گفت : مسلما اینکه پرنسس شما رو سرحال کردم خوشحال کننده ترین اتفاق زندگیمه و تا اخر عمر واقعا بهش افتخار میکنم.
- ۳۷۳
- ۰۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط