{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

پارت⁵


دفتر و قلم‌ و دادم به آنجلا که با سرتقی گفت
+ادامشم بکش آبجی

چون حوصله بحث باهاش و نداشتم دفتر و دوباره گرفتم جلوم ولی توجهم همش به خبر ها بود

تلویزیون تپه‌ای رو نشون میداد
که تا چشم کار میکرد بیابون بود

خبرنگار دوربین و سمت گزارشگر برد و همونطور که داشتن دنبال مرده میرفتن گفت:
+آقا هاکان به‌نظرتون قراره چه آثاری باشه
_فعلا جوابی ندارم باید اون اثر و ببینم

و با سرعت تندتری شروع کرد به قدم‌زدن
به سمت غاری رفتن و خبرنگار و گزارشگر هم به دنبالش
هاکان چند مردی که اونجا جمع شده بودن
و کنار زد
یه سنگ بزرگ بود که انگار آثار رو اون بود
خبرنگار جلوتر رفت تا از آثار فیلم بگیره

که یهو رعد و برق جدید خورد و تلویزیون قطع شد

هاج‌وواج خیره شده بودم به صفحه تلویزیون
نمیدونم چی باعث شده بود انقدر کنجکاو اون اثر بشم

+آبجیی..دوباره همون لوگو
خسته شدم انقدر اونو کشیدی

و با قهر دفترش و از دستم کشید

رو به بابا تند‌تند گفتم:بابا لطفا برو تلویزیون و درست کن

از اتاق همراه کاپشنش دراومد و گفت:
+الان میخواستم فقط هروقت وصل شد بهم بگو
سری به نشونه باش تکون دادم و بابا رفت بیرون

شرط پارت بعدی
۱۰ لایک
۱۰ کامنت
همینقدر کم توقعم🙂🎀
انجام ندین خبری از پارت نیستاااااااا🤡
دیدگاه ها (۰)

پارت⁴که یهو آنجلا وارد اتاق شدو گفت:+آبجی..آبجی بیدا..عه بید...

پارت³نمیدونم چی تو ذهنم میگذشت ولی با نهایت سرعت از خونه خار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط