{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

پارت³


نمیدونم چی تو ذهنم میگذشت ولی با نهایت سرعت از خونه خارج شدم
به سمت حیاط پشتی دقیقا جایی که سایه
رو دیدم دویدم

ولی با دیدن آنجلا و بچه‌ی همسایه بادم خوابید
آنجلا با دیدن گفت:
+آبجی..آبجی بیا اینجا بازی کنیم

نمیخواستم دل مهربونش و بشکنم
به سمتشون رفتم
به میز کوچیکی که روش فنجون گذاشته بودن نگاهی کردم
و گفتم:
_مهمون نمیخواین

آنجلا با ذوق دستاش و بهم زد و گفت:
+ابته که میخوایم..بفرمایید

و به صندلی های کوچولو اشاره ‌ای کرد

خنده‌ای کردم و نشستم کنارشون
تا نزدیکای ظهر بازی میکردن و منم همراهی شون میکردم

دیگه کم‌کم وقت ناهار بود و گرسنمون شده بود
پس با صوفیا خدافظی کردیم و اومدیم خونه

بعد اینکه غذای خوشمزه مامان و خوردیم
همه برای چرتی کوتاه راهی اتاقاشون شدن

با وارد شدنم به اتاق تازه یادم اومد برای چی به ته حیاط رفته بودم
یا یادآوری موضوع آهی از سر سردرگمی کشیدم و خودمو پرت کردم رو تخت

با آنجلا و صوفیا داشتیم ته حیاط بازی میکردیم همه‌چی رنگی و خوشگل بود
ولی یهو دورمون پر شد از سایه های سیاه
ابرای بالا سرمون شروع کردن به باریدن
آنجلا با اسب تکشاخش داشت میرفت سمت دره
دویدم که به گیرمش ولی از بلندی پرت شدم و...

با نفس نفس از خواب پریدم اتاق تاریک شده
و بارون می‌بارید
نفس عمیقی کشیدم که نور کمی که از روی میز میومد توجه‌ام و جلب کرد

به سمت میز قدم برداشتم
لوگویی که کشیدم بودم انگار میخواست از دفتر بزنه بیرون
خودش و تند تند می‌کوبید به دفتر
دست به سمت چشام بردم و مالش دادم ولی نه توهم نبود
دستم و گذاشت روی لوگو
نفسم رفت برای یلحضه نفسم قطع شد
دستم سوخت خیلی داغ بود
دستم سریع کشیدم
به نفس‌نفس افتاده بود

که یهو...
دیدگاه ها (۱)

پارت⁴که یهو آنجلا وارد اتاق شدو گفت:+آبجی..آبجی بیدا..عه بید...

پارت⁵دفتر و قلم‌ و دادم به آنجلا که با سرتقی گفت+ادامشم بکش ...

پارت²با نور آفتاب چشمام و باز کردمبوی املت کل خونه‌رو برداشت...

پارت¹طبق عادت هرشب وقتی از خواب بودن خوانوادم ‌مطمئن شدم آرو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط