نشسته‌ام کنارِ پنجره

نشسته‌ام کنارِ پنجره
و باد می‌وزد
درخت ، می خرامَد از درون
و شاخه در عزای سیبِ چیده اش ،
سکوت می کند ...
پرندگان چه بی ریا میانِ ابرها ،
به اوج می روند !
و انزوای کوه ، بی صدا ،
بغل گرفته آسمان شهر را .
سکوت می کنم
و می تکانم از درون ؛
غبار روزهای تلخِ رفته را . . .!

#𝑺𝒆𝒕𝒂𝒓𝒆𝒉✭
دیدگاه ها (۱)

dark life = 41دو هفته از اون روز کنار دریاچه گذشته بود و تهی...

پارت: 24 (بخش1) **زاویه دید: هیزل**آسمونِ بیرون از پنجره‌های...

نشسته ام کنارِ پنجرهو باد می وزد …درخت ، می خرامَد از درونو ...

نشسته ام کنار پنجره و باد می وزد و درخت می خرامد از درون و ش...

نشسته ام کنارِ پنجرهو باد ملایمی می وزد …درخت ، می خرامَد از...

از همین جا، درست همین جایی که نشسته‌ام، خورشید سرش را از آن ...

بهمن تو در کنار پنجره نشسته ای به ماتم درخت ها که شانه ه...

پارت ۴۸ رومان _ سناریو _ پارت

در نبرد کهنه ای میان خیر و شرخسته از تمام روز های پیش رو و خ...

این قصه‌ی مرموز که به سر رسید؛ شادی‌کنان از خانه بیرون خواهم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط